فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

360

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

موريانه سوراخ كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است . الخَرَز - دانه‌هاى مهره‌ى گوناگون كه از آن تسبيح يا گردن بند سازند ، دانه‌هائى كه در سيم به رشته درآورند ، نگينهائى از سنگهاى قيمتى مانند الماس و ياقوت ؛ « خَرَزُ الظهْرِ » : مهره‌هاى كمر . الخُرْزَة - ج خُرَز : سوراخ دوختنى . الخَرَزَة - واحد ( الخَرَز ) است : سنگ بزرگ توگود كه بر لب چاه يا دهانه‌ى آن قرار دهند ؛ « خَرَزَاتُ المَلِكِ » : جواهرات تاج پادشاه . خَرِسَ - - خَرَساً : زبان او از سخن گفتن بند آمد ، صدائى از او شنيده نشد . خَرَّسَ - تَخْرِيساً على النُّفَسَاء : به زن زائو غذاى تولد خورانيد . الخُرْس : غذاى تولد . الخَرْس - ج خُرُوس : خُم بزرگ . الخِرْس - ج خُرُوس : خُم بزرگ . زمينى كه براى كشاورزى مناسب نباشد . الخَرْسَاء - مؤنث ( الأَخْرَس ) است ، ابرى كه رعد و برق ندارد ، بلا و سختى . الخُرْسَة - غذاى ويژه‌ى زن تازه‌زا . خَرَشَ - - خَرْشاً هُ : آن را خدشه‌دار كرد ، - هُ الذبابُ : مگس او را گزيد ، - الغُصْنَ : شاخه را با چوب سركج كشيد ، - لِعِيَالهِ : براى خانواده‌ى خود كسب روزى كرد . خَرَّشَ - تَخْرِيشاً هُ : آن را خدشه‌دار كرد ، - هُ الذبابُ : مگس او را گزيد ، - الغُصْنَ : شاخه‌ى درخت را خدشه‌دار كرد . الخَرَش - ج خُرُوش ( ح ) : مگس ، خرده‌ريزهاى متاع خانه . الخِرْشَاء - ج خَرَاشِيّ : پوست مار ، پوست تخم مرغ ، تيره‌گى ؛ « خِرْشَاءُ العَسَل » : زنبورهاى مرده در عسل ، موم عسل . الخِرْشَاف - زمين سفت و سنگلاخ كه در آن نتوان راه رفت . الخَرَشَة - ( ح ) : واحد ( الخَرَش ) است . الخَرْشَفة - آميخته شدن سخن ، حركت ، زمين سنگلاخ . الخُرْشُوف - ( ن ) : نام گياهى است معروف به ( ارضيّ شَوكيّ ) . اين واژه در زبان متداول رايج است . خَرَصَ - - خَرْصاً : دروغ گفت ، - هُ : آن را تخمين زد ، - فى الأمرِ : درباره‌ى آن امر حدس زد و گمان كرد ، - - خِرَاصَةً الشيءَ : آن چيز را اصلاح كرد . خَرَّصَ - تَخْرِيصاً القصعة المكسورةَ و نحوَها : ظرف شكاف برداشته را شكسته‌بندى كرد و دوخت . الخُرْص - ج خُرْصَان : حلقه‌ى طلا يا نقره و جز آنها ، - ج خِرَاص و اخْرَاص : شاخه‌ى نخل خرما . الخِرْص - اسم است از ( خَرَصَ ) ؛ « كَم خِرْصُ ارْضِك » : زمين تو چه قدر و اندازه است ، - ج خِرصَان : مشك ، زنبيل ، حلقه‌ى طلا يا نقره و جز آنها ، شاخه‌ى درخت خرما ، - ج خِرَاص و اخْرَاص ، و در زبان متداول بر سنگى كه در ديوار نصب كنند و با آن ستور را بندند اطلاق مىشود . خَرَطَ - - خَرْطاً العودَ : چوب را تراشيد و صاف كرد ، - الوَرَقَ : برگ را با دست از درخت كند ، - الشجَرةَ : برگ درخت را كشيد و كند ، - العُنْقودَ : خوشه‌ى انگور را در دهان نهاد و بدون حبه يا دانه بيرون كشيد ، - البَازيَ : باز را فرستاد ، - الرَّجُلَ فى الأمرِ : آن مرد را به آن كار داخل كرد ، - الجواهرَ : جواهرات را در كيف نهاد ، - الرجُلُ : آن مرد دروغ گفت . الخَرْط - دروغ بسيار . اين واژه در زبان متداول رايج است . الخَرْطَال - ( ن ) : گياهى است از رسته‌ى ( نجيليَّات ) كه معمولًا علوفه‌ى حيوانات است ، اين گياه را بويژه در امريكا جوشانده خورند . خَرْطَمَ - خَرْطَمَةً [ خرطم ] هُ : بر خرطوم او زد . الخُرْطُم - ج خَرَاطيم : مترادف ( الخُرطُوم ) است . الخُرْطُوم - ج خرَاطِيم : بينى و بويژه در فيل ؛ « خَرَاطِيمُ القومِ » : بزرگان قوم . خَرَفَ - - خَرْفاً و خِرَافاً و خَرَافاً و مَخْرَفاً . الثمرَ : ميوه را چيد . خَرِفَ - - خَرَفاً : از فرط پيرى عقل او تباه شد . خَرُف - - خَرَفاً : مترادف ( خَرِفَ ) است . خُرِفَ - تِ الأرضُ : باران پائيزى بر زمين باريد ، - تِ البهائمُ : باد پائيزى بر جانوران وزيد ، پائيز براى جانوران علوفه رويانيد . خَرَّفَ - تَخْرِيفاً هُ : او را به خرفتى و كودنى نسبت داد . الخَرِف - آنكه از پيرى عقلش كم شده باشد . الخَرِفَة - مؤنث ( الخَرِف ) است . خَرْفَشَ - خَرْفَشَةً [ خرفش ] الشيءَ : آن چيز را به هم آميخت . الخَرْفِيّ - منسوب به ( الخَرِيف ) است . الخَرَفِيّ - منسوب به ( الخَرِيف ) است . خَرَقَ - - خَرْقاً الثوبَ : جامه را پاره كرد ، - البنَاءَ : براى ساختمان پنجره باز كرد ، - فُلاناً بِالرّمح : فلانى را با نيزه زد ، - المَفازَةَ : بيابان را پيمود تا به پايان آن رسيد ، - الأرضَ : زمين را پيمود ، - العادةَ : رفتارى بر خلاف عادت كرد ، - الرّجُلُ : آن مرد دروغ گفت ، بازى بچگانه كرد ، - الكذبَ : دروغپردازى كرد ، - تِ الريحُ : باد تند وزيد ، - - خُرُوقاً فى البَيْت : در خانه ماند و از آن خارج نشد . خَرِقَ - - خَرَاقَةً : احمق شد ، كار خود را خوب انجام نداد . خَرُقَ - - خَرَاقَةً : مترادف ( خَرِق ) است . خَرَّقَ - تَخْرِيقاً هُ : آن چيز را پاره كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد دروغ بسيار گفت . الخُرْق - حماقت ، سوء تصرّف و نادانى ، انديشه‌ى ناتوان ، ضد ( الرِّفق ) است ؛ « من الخُرْقِ فى الرأي أن » : از بىعقلى و حماقت است كه . . . الخَرْق - ج خُرُوق : سوراخ ، فرورفتگى ، زمين