فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
340
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
؛ « كُلُّ حَلَّافٍ كَذّاب » : هر بسيار سوگند خورى دروغگو است . الحَلَّافَة - مترادف ( الحَلَّاف ) است . الحُلَافيّ - جائى كه در آن گياه حَلفَاء ( گياهى كه از برگهاى آن سبد و حصير و جز آن سازند ) بسيار مىرويد . الحُلَاق - درد گلو . الحِلَاق - مترادف ( الحَلْق ) است . الحَلَّاق - سلمانى ، آرايشگر . الحُلَافَة - موى چيده و زدوده شده . الحِلَاقة - آرايشگرى ، تراشيدن موى سر يا ريش ؛ « صابون الحِلَافة » : صابون ريش تراشى ؛ « صالونُ الحِلَاقة » : آرايشگاه اصلاح سر و صورت . الحَلَال - [ حلّ ] : اين واژه ضدّ ( الحَرَام ) است ، آنكه از احرام حج بيرون شده باشد ؛ « ابْنُ حَلال » : فرزند حلال زاده ، مرد گرامى ، خوش اخلاق ، افسونگرى حلال كه دور از نيرنگ و كارهاى شيطانى باشد . الحِلَال - [ حلّ ] : ضدّ ( الحَرَام ) است . توشهى مرد ، مركب زنانه مانند كجاوه . الحَلَّال - [ حلّ ] : مبالغهى ( الحالّ ) است به معناى ( الفاك ) : بسيار گشاينده ؛ « فلانٌ حَلَّالٌ كافٍ للمهمَّات » : فلانى گشايندهى كافى است براى حلّ مشكلات . الحَلَاوَة - [ حلو ] ( ط ) : شيرينى در انواع مختلف آن . حَلَب - - حَلْباً و حَلَباً و حِلَاباً الشاةَ : گوسفند را دوشيد ، - تْهُ نَاقَتى : از ماده شتر من براى او شير دوشيد ، - الرجُلَ : براى آن مرد شير دوشيد . الحَلَب - مص ، شير دوشيده ، شراب خرما . اين واژه استعاره است از ( حليبُ النَّاقَة ) : شير شتر ؛ « حَلَبُ الكَرْمِ » و « حَلَبُ العصيرِ » : مي ، شراب . الحُلَّب - ( ن ) : گياهى است در دشتها مىرويد و به زمين مىچسبد و هرگاه از آن چيزى بريده يا كنده شود مادهاى مانند شير از آن روان مىگردد . الحُلَّبَان - ( ن ) : نام گياهى است . الحِلْبَاب - ( ن ) : مترادف ( الحُلَّبَان ) است . الحُلْبَة - ج حُلَب ( ن ) : گياه شنبليله است . الحَلْبَة - ج حَلَبَات و حَلَائِب : اسم مرّه از ( الحَلْب ) است به معناى يك بار دوشيدن ، اسبهائى كه براى مسابقه گردآورى شده باشند ، يك بار دويدن اسبان در مسابقه ، ميدان مسابقهى اسب دوانى ؛ « حَلْبَةُ الرَّقص » : جايگاه آماده براى رقص ، سن رقص . الحُلْبُوب - ( ن ) : مترادف ( الحُلَّبَان ) است . الحَلْبُوب - ( ن ) : نام گياهى است از رستهى ( فربيونيّات ) كه معمولًا در خانهها و باغچهها مىرويد . الحُلَّة - ج حُلَل و حِلَال [ حلّ ] : جامهى نويا جامهاى كه همهى بدن را بپوشاند ، سلاح ، جنگ ابزار ؛ « لَبِسَ المُحارِبُ حُلَّتَهُ و بِزَّتَهُ » : جنگجو اسلحه و لباس رزم را پوشيد ؛ « الحُلَّةُ الرَّسْمِيَّة » : لباس رسمى . الحَلَّة - ج حِلَل و حِلَال [ حلّ ] : اسم مره از ( الحُلُول ) است ، زنبيل بزرگ كه از نى سازند ، ديگ ستبر مسى ، محله ، كوى ، جائى كه مردم در آن جمع شوند ، - من الشيءِ : جهت چيزى . الحِلَّة - ج حِلَل و حِلَال [ حلّ ] : اسم نوع و هيئت از ( الحُلُول ) است ، مجلس و مجتمع كه قوم در آن گرد آيند ، كوى ، گروهى كه به جائى فرود آمده باشند ، - من الشيءِ : جهت يا سمت چيزى ، - عند المسيحيّين : و در نزد مسيحيان آمرزش گناهان است كه از سوى كاهن اعطاء مىشود . حَلَجَ - - حَلْجاً في المشي : اندك اندك راه رفت ، - فى العَدْوِ : گامها را از هم فاصله داد و شتافت ، - القومُ ليلتَهم : آن قوم همهى شب را راه رفتند ، - القطنَ : پنبه را زد و دانهها را از آن بيرون كشيد ، - الرجُلَ بالعصا : آن مرد را با عصا زد ، - الخُبزَةَ : نان را گرد و پهن ساخت ، - الحبلَ : ريسمان را تافت . الحَلْجَة - مسافت . الحَلَجَة - مترادف ( الحَلْجَة ) . حَلْحَلَ - حَلْحَلَةً [ حلحل ] الشيءَ : آن چيز را تكان داد ، - القومَ : آن قوم را از خانههاى خود بيرون كرد . الحَلَزُون - ( ح ) : حلزون كه گونههاى بسيارى دارد و برخى از آنها خورده مىشوند . الحَلَزُونَة - ( ح ) : واحد ( الحَلَزون ) است ، و در اصطلاح آهنگران و نجاران گونهاى ميخ پيچ است كه داخل لولا مىشود . الحَلَزُونِيّ - آنچه كه به گونهى حلزون باشد ؛ « شكل او خط حَلَزونيّ » : شكل يا خط حلزونى ؛ « دَرَجٌ حَلَزُونيّ » : پلَّهى مارپيچى . الحِلْس - ج أَحْلَاس و حُلُوس و حِلَسَةَ : مترادف ( الحَلَس ) است ، بزرگ قوم ، دلير ، عهد و پيمان ، چهارمين تير قمار . الحَلَس - ج أَحْلَاس و حُلُوس و حِلَسَة : آنچه كه بر پشت ستور زير زين يا پالان اندازند ، بساط يا فرش كه در خانه بر روى زمين گسترانند . حَلَفَ - - حَلْفاً و حِلْفاً و حَلِفاً و مَحْلُوفاً و مَحْلُوفَةً و مَحْلُوفَاء باللَّه : به خدا سوگند خورد ؛ « حَلَفَ يميناً » : قسم خورد ، سوگند ادا كرد . حَلَّفَ - تَحْلِيفاً هُ : او را وادار به سوگند خوردن كرد . الحَلْف - سوگند ؛ « حَلْفُ اليمين » : قسم خوردن . الحِلْف - ج أَحْلَاف : دوست كه با دوست خود قسم مىخورد كه به او خيانت نكند ، پيمان و دوستى ، اتفاقيه يا پيمان ميان دولتها ؛ « حِلْفٌ عَسْكريّ » : پيمان نظامى . الحَلِف - مترادف ( اليَمِين ) به معناى سوگند است . الحَلْفَاء - ج حُلْف و حُلُف : كنيزك ، - ( ن ) : گياهى است از تيرهى گندميان بسان