فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
341
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
شاخهى خرما ، از برگهاى اين گياه سبد و حصير و ريسمان و كاغذ مىسازند و در مصر و الجزائر كِشت مىشود . الحَلْفَاة - ( ن ) : واحد ( الحَلْفَاء ) است . الحَلَفَة - ( ن ) : مترادف ( الحَلْفاة ) است ، - من الأراضي : زمينى كه در آن گياه حلفاء فراوان باشد . حَلَقَ - - حَلْقاً الشيءَ : پوست آن چيز را كند ، - الحوضَ : حوض را پر كرد ، - الرجُلَ : بر حلق آن مرد زد ، - القومُ بعضُهم بعضاً : بعضى از افراد آن قوم بعضى ديگر را كشتند ، - تِ السنَةُ القومَ : آن سال براى آن قوم قحطى آورد ، - - حَلْقاً و تَحْلَاقاً الرأسَ : موى سر را تراشيد . حَلِقَ - - حَلَقاً : از درد گلو ناليد . حَلَّقَ - تَحْلِيقاً الرأْسَ : موى سر را كم و آرايش كرد ، در اينجا تشديد براى مبالغه است ، - الإناءُ من الشراب : آب ظرف ته كشيد ، پُر شد ، - ضَرْعُ الناقَةِ : شير در پستان ماده شتر از بين رفت ، - تْ عينُ الحيوان : چشمهاى آن حيوان به گودى رفت ، - الشيءَ : آن چيز را بسان حلقه درآورد ، - القمرُ : دور ماه هاله درآمد ، - الطائرُ : پرنده در پرواز اوج گرفت و مانند دايره دور زد ، - النجمُ : ستاره بالا رفت . الحَلْق - مص ، - ج احْلَاق و حُلُوق و حُلُق ( ع ا ) : حلق ، گلو . الحَلِق - آنچه كه داراى موى نباشد بسان تراشيده . الحَلْقَى - سال بد و پر از شَرّ . الحَلْقَة - ج حَلَق و حَلَقات هر چيز دايرهاى ؛ « حَلْقَةُ القومِ » : دايرهى آن قوم ؛ « حَلْقَةُ الاتّصال » يا « حَلْقَةُ الوصل » : رابطهى وصل ؛ « الحَلْقَةُ المَفْقُوده » : مهرهى مفقود يا فراغ ؛ « في الحَلْقَةِ السَّادِسَةِ من عمره » : در عقد ششم عمر است كه ميان پنجاه تا شصت سالگى است ؛ « حَلْقَةُ الحَوْضِ » : پر شدن حوض ؛ « حَلَقَةُ مُفْرَغَهُ » : حلقهاى كه اطراف آن بسته و درون آن خالى است ، حالتى است كه خروج از آن روشن نيست ؛ « انَّهُم يدورون فى حَلْقَةٍ مفرغة » : آنها در حلقهى بسته دور مىزنند . الحَلَقَة - مترادف ( الحَلْقَة ) است . حَلْقَمَ - حَلْقَمَةً هُ : گلوى او را بريد . الحُلْقُوم - ج حَلَاقِيم : گلو ، حلقوم ؛ « رَاحَةُ الحُلْقُوم » : گونهاى شيرينى است . حَلِكَ - - حُلُوكَةً و حَلَكاً و حُلُوكاً : سياهى آن بسيار شد . الحَلَك - سياهى بسيار . الحُلُكَّى - ( ح ) : مترادف ( الحَلْكَة ) است . الحُلْكَاء - ( ح ) : مترادف ( الحَلْكَة ) است . الحَلْكَاء - ( ح ) : مترادف ( الحَلْكَة ) است . الحُلَكَاء - ( ح ) : مترادف ( الحَلْكَة ) است . الحَلَكَاء - ( ح ) : مترادف ( الحَلْكَة ) است . الحُلْكَة - مترادف ( الحَلَك ) است . الحَلْكَة - ( ح ) : جانورى است همانند سوسمار كه هرگاه احساس خطر كند در ميان شنها يا رمل خود را فرو مىبرد . حَلَّلَ - تَحْلِيلًا و تَحِلَّةً [ حلّ ] هُ بالمكان : او را در آن مكان فرود آورد ، - تَحْلِيلًا و تَحِلَّةً و تَحِلاًّ الشيءَ : آن چيز را حلال كرد ، - هُ : او را پوشانيد ، - اليمينَ : كفارهى سوگند را داد . حَلَمَ - - حُلْماً و حُلُماً في منامه : در خواب رؤيا ديد ، - الصبِيُّ : آن نوجوان بالغ شد و به حد رشد رسيد . حَلِمَ - - حَلَماً الجلدُ : پوست فاسد شد و كرم در آن افتاد . حَلُمَ - - حِلْماً : گذشت كرد و بردبار شد . حَلَّمَ - تَحْلِيماً و حِلَّاماً هُ : او را بردبار كرد ، - الجلدَ : كرم را از پوست زدود . الحُلْم - مص ، - ج احْلَام : آنچه كه در خواب بينند . الحِلْم - ج أَحْلَام و حُلُوم : شكيبائى و بردبارى و آرامش با داشتن نيرو و توانائى ، خِرد ؛ « تَأمرُهم احْلَامُهُم بِكذا » : خِردهايشان آنها را به چيزى امر مىكنند ، اين واژه ضد ( الطيش ) است و گاهى در برابر نادانى مىباشد مانند « و انَّ سَفاهَ الشيخ لا حِلْمَ بعدَه » : نادانى پير ديگر پيامد عقلى ندارد ؛ « صِغَار الأَحلامِ » : افراد ساده لوح ، خِردهاى بيمار . الحَلِم - « جِلْدٌ حَلِمٌ » : پوستى كه تباه شده و در آن كرم پديد آمده باشد . الحَلَمَة - ج حَلَم ( ع ا ) : سر پستان يا نوك آن ، - ( ح ) : كرمى است كه در پوست رخنه مىكند و آن را مىخورد . حَلُوَ - - حَلَاوَةً و حُلْوَاناً [ حلو ] : شيرين شد ، - تِ الفاكهةُ : ميوه خوشمزه شد . الحُلْو - [ حلو ] : شيرين ، ضدّ ( المرُّ ) است به معناى تلخ ، خوشمزه و گوارا ، زيبا ؛ « حُلْوَ الحَديث » : خوش سخن ، شيرين زبان ؛ « خَاتمٌ حُلْوٌ » : در زبان متداول به معناى انگشترى است كه در انگشت بچرخد ؛ « طعامٌ حُلْوٌ » : در زبان متداول به معناى غذاى كم نمك است . الحَلْوَى - ج حَلَاوَى [ حلو ] : حلوا ، شيرينى . الحَلْوَاء - ج حَلَاوَى [ حلو ] : ميوهى شيرين ، - ( ط ) : خوراكى است كه با شكر يا عسل سازند . الحُلْوَان - [ حلو ] : مص ، بخشش و انعام كه به واسطه يا كارگر داده مىشود . الحَلْوَانيّ - [ حلو ] : حلواپز ، حلوا فروش . الحَلُوب - ج حُلُب و حَلَائِب من الإبل أو الغنم : شتران يا گوسفندان شيرده ؛ « بَقرَةٌ حلوب » : گاو شيرده ؛ - « بَقرَةُ حَلُوب » : ضرب المثلى است براى كسى كه صرفاً به ديگرى سود رساند . الحَلُوبَة - ج حُلُب و حَلَائِب من الإبل أو الغنم : شتران و گوسفندان دوشيده يا شيرده . الحُلُوق - من الأرض : درهها و جويهاى روى زمين . الحُلُوليَّة - [ حلّ ] : فرقهاى از صوفيان كه معتقد به مذهب حلول مىباشند . الحُلْوِيَّات - [ حلو ] : خوراكها و شيرينيها كه با شكر يا عسل يا شيره آماده مىشوند . حَلِيَ - - حَلَاوَةً و حُلْوَاناً [ حلو ] : شيرين شد ، در شگفت شد ؛ « حَلِيَ في عَينِي او بعيني » : او در چشم من شگفت آمد و زيبا جلوهگر شد