فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
339
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
نادانى ، - عند العَامَّة : و در زبان متداول به معناى نيازمندى سخت مىباشد . حَكَمَ - - حُكْماً و حُكُومةً بالأمرِ و للرجلِ أو عليهِ و بينهم : در آن كار بنفعِ آن مرد يا به ضرر او حكم صادر كرد ، - بإدَانَتِه : او را گناهكار دانست ، او را گناهكار كرد ، - بِبَرائتِهِ : او را تبرئه كرد ، - فى البلاد : ادارهء امور كشور را بدست گرفت ، - حَكْماً الفرسَ : لگام بر اسب بست ، - هُ من كَذَا : او را از چيزى بازداشت و منصرف كرد . حَكُمَ - - حِكْمَةً : آن مرد حكيم و دانشمند شد . حُكِمَ - عليه بالإعدام : حكم اعدام بر عليه او صادر شد . حَكَّمَ - تَحْكِيماً هُ : او را فرماندار و حاكم كرد ، او را از تباهى دور كرد ، - هُ فى الأَمْرِ : در آن كار حكم و داورى را به او واگذار كرد ، - هُ عن كذا : از آن چيز وى را بازداشت و منع كرد . الحُكْم - مص ، - ج أَحْكَام : عهدهدار شدن امور ادارى كشور ، داورى ، قضاوت ، نوع حكومت ؛ « الحَكُمُ الجمهوري » : حكومت جمهورى ؛ « الحُكْمُ النيابيّ » : حكومت پارلمانى ؛ « الحُكْمُ المُطْلق » : حكومت استبدادى ، ديكتاتورى ؛ « الحُكُمُ الذَّاتِيّ » : حكومتِ خود مختارى كه با قوانين خود امور را اداره كند « الحُكْمُ الوَجَاهِيّ » : حكم حضورى كه هر دو طرف حاضر باشند ؛ « الحُكْمُ الغِيَابِيّ » : حكم غيابى كه در حق كسى صادر مىشود كه در دادگاه حضور نداشته باشد ؛ « فى حُكْم » : مساوى ، مانند ؛ « هو في حُكْمِ العَدم » : او در حكم عدم است ؛ « أصبَحَ فى حُكْمِ المُقرّر » : مقرر گرديد ؛ « بِحُكْم » : بموجب ؛ « حُكْماً » : بناچار ؛ « نَزَلَ على حُكْمِهِ » : به حكم او تن در داد ؛ « الأَحْكَامُ العُرْفِيّة » : حكومت نظامى ؛ « أَحْكامُ خاصّة » : نظامهاى ويژه ؛ « للضرورة احكامٌ » : براى ضرورت احكامى است كه اجازه مىدهد آنچه را كه قانون منع كرده است . الحَكَمَ - داور ، حَكَم . اين واژه در مفرد و جمع يكسان به كار مىرود ، اجرا كنندهى حكم ، - مِن الرَّجَالِ : مرد سالمند . الحِكْمَة - ج حِكَم : سخن مطابق حق زيرا منع جهل مىكند ، درستى كار و متانت آن ، علم ، فلسفه ، عدل ، حكم و در زبان متداول به معناى پزشكى است . الحَكَمَة - دو طرف لگام اسب كه آن را از نافرمانى سوارش بازميدارد ، - من الإنْسَان : قسمت جلوى روى انسان ، قدر و منزلت او . الحُكُومَة - مص ، حكومت ، دولت ، دستگاههاى دولتى . الحَكِيّ - [ حكي ] : سخن چين . اين واژه در مذكر و مؤنث يكسان به كار مىرود . الحَكِيم - ج حُكَمَاء : دارنده حكمت ، دانشمند ، و در زبان متداول به معناى پزشك است . الحَكِيمَة - مؤنث ( الحَكيم ) است . حَلَّ - - حَلاًّ [ حلّ ] العُقْدَةَ : گره را باز كرد ، - المُشْكِلَةَ : مشكل را آسان كرد ، - هُ عند العامَّة : ديگ ستبر به او داد ، - - حِلاًّ الشيءُ : آن چيز حلال شد ، - الرجُلُ : آن مرد از احرام خارج شد ، - تِ اليَمِينُ : سوگند راست شد ، - الدَّيْنُ : پرداخت وام رسيد ، - - حَلاًّ و حَلَلًا و حُلُولًا المكانَ و بالمكانِ : به آن مكان درآمد ، - به فى المكانِ : او را به آن مكان آورد ، - عَلَيه ضيفاً : بر او ميهمانى آمد ، - تْ عليه المُصيبةُ : سوگ بر او وارد شد ، - مَحَلَّهُ : جايگزين او شد ، جانشين وى شد ، - فى نُفوسِ القُرّاءِ مَحَلَّ الاسْتِحْسَان : در دل خوانندگان اثر نيكو گذاشت و مورد موافقت آنان قرار گرفت ، - مَحَلَّ التقْدِير لَديه : نزد او داراى اعتبار شد ، - حُلُولًا عليهِ امرُ ا لله : امر خدا بر او واجب شد . حُلَّ - حَلاًّ الجامِدُ : مادهى جامد گداخته شد ، - حَلاًّ و حَلَلًا و حُلُولًا المكانُ : آن مكان مورد سكونت قرار گرفت ، محل مسكونى شد . الحُلّ - هنگام بيرون آمدن از احرام . الحَلّ - مص ، تسويه ؛ « حَلُّ المُشْكِلةِ » : حل و فصل مشكل ، - آن قسمت از زمين مكه كه خارج از حرم باشد ؛ « اهْلُ الحَلِّ و الرَّبْطِ » : اشخاص با نفوذ ؛ - « فى حَلِّهِ و تَرْحَالِهِ » : در همهى كارهاى خود ، در تمام تصرفات خود . الحِلّ - مص ، هنگام بيرون آمدن از احرام و مناسك حج ، اين واژه ضد ( الحَرَام ) است ، اسم است از ( تَحْلِيلُ اليَمِين ) : حلال كردن قسم ؛ « كان فى حِلٍّ منْ » : آزاد شد از . . . ، آنكه در جائى فرود آيد ؛ « مَا زِلْتُ حِلاًّ بِهَذَا البَلَدِ » : من در اين شهر همچنان مقيم هستم . حَلَا - - حَلَاوَةً و حُلْوَاناً [ حلو ] : آن چيز شيرين شد ، - تِ الفَاكِهةُ : ميوه خوشمزه شد ، - لهُ الشيءُ : آن چيز براى او لذيذ شد ، - الشيءَ : آن چيز را شيرين كرد ، - منه بِخَير : از او بهرهمند شد ، - لَهُ ان : براى او لذت آور شد كه . . . ؛ « حَسبَما يَحْلُو له » : بهر نحوى كه بخواهد ، بهر گونهاى كه برايش لذت داشته باشد . حَلَى - - حَلْياً [ حلي ] المرأَةَ : براى آن زن زيور آلات نهاد ، آن زن را آراست . حَلَّى - تَحْلِيَةً [ حلو ] الشيءَ : آن چيز را شيرين كرد . حَلَّى - تَحْلِيَةً [ حلي ] المرأَةَ : بر آن زن زيور آلات پوشانيد يا براى وى زيور گرفت ، - الشيءَ : آن چيز را آراست . الحَلَائِب - [ حلب ] : ياران مرد بويژه عموزادگان او ، گروهها . الحِلَاب - ظرفى كه در آن شير دوشند . الحَلَّاب - بسيار دوشندهى شير . الحَلَّاج - پنبه زن . الحِلَاجَة - پنبه زنى . الحُلَاحِل - ج حَلَاحِل [ حلحل ] : بزرگ قوم خود ، مرد دلير و پرتوان . الحَلَّاف - آنكه بسيار سوگند خورد