فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

325

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

حَرَشَ - - حَرْشاً و تَحْرَاشاً الرجُلَ : آن مرد را خراشيد ، - الضَبَّ : سوسمار را شكار كرد . حَرِشَ - - حَرَشاً : زِبر و خشن شد ، - الرَّجُلُ : آن مَرد فريب خورد . حَرَّشَ - تَحْرِيشاً بين القوم : ميان آن قوم را برانگيخت و همچنين برانگيختن سگها و مانند آنها براى تأثير در دلها . الحَرْش - مص ، - ج حِرَاش : گروه و جماعت ، فريب و نيرنگ . الحِرْش - ج أَحْرَاش : جنگل الحَرَش - خشونت . الحَرِش - زِبر ، آنكه نخوابد . الحُرْشَة - خشونت . حَرَصَ - - حَرْصاً الجلدَ : پوستِ آن چيز را كند ، - القصَّارُ الثوبَ : گازر جامه را از بسيارى كوبيدن و شستن پاره كرد ، - حِرْصاً على الشيءِ : بر آن چيز حِرص ورزيد و آزمند شد . حَرِصَ - - حِرْصاً على الشيءِ : بر آن چيز حرص ورزيد و آزمند شد . حَرَّصَ - تَحْرِيصاً هُ على الشيءِ : حرص او بر آن چيز افزوده شد . الحِرْص - مص ، آزمندى و بُخل ؛ - « حِرْصاً على » : در نگهدارى آن چيز . حَرَّضَ - تَحْرِيضاً هُ على الأمرِ : او را بر آن امر برانگيخت . حَرَفَ - - حَرْفاً الشيءَ عن وجهه : آن چيز را از چهرهء خود برگردانيد ، - عن الشيءِ : از آن چيز برگشته شد ، - لِعيالِه : از اينجا و از آنجا براى خانواده‌ى خود كسب روزى كرد . حُرِفَ - في ماله حَرْفَةً : مقدارى از مال خود را از دست داد . حَرَّفَ - تَحْرِيفاً الشيءَ : آن چيز را برگرداند ، براى آن چيز حرفى قرار داد ، - القولَ : سخن را از جاى خود تغيير داد ، - القلمَ : قلم را كج بريد ، - هُ عَن موضعه : آن چيز را از جاى خود برگردانيد و تغيير داد . الحُرْف - محروميّت ، گياه تره تيزك ، - ( ن ) : خردل . الحَرْف - مص ، - ج حِرَف : گوشه يا كنار يا لبه از هر چيزى ؛ « حَرْفُ الجَبَل » : نوكِ كوه ؛ « حَرْفُ النهرِ » : كنار رودخانه ؛ « فلان على حَرْفٍ منْ أَمرِهِ » : فلانى بر لبه يا كناره‌ى كار خويش است و اگر چيزى را شگفت آور نبيند از آن برمىگردد ، - ج حُرُوف و أَحْرُف : حرفى از حروف الفباء كه بر آن حروف ( الهجاء ) اطلاق كنند ؛ - « حَرْف المَبنى » : يكى از حروف مبانى كه همان حروف الفبائى است ، كلمه ؛ « هذا الحَرْفُ ليس في القاموس » : اين كلمه در فرهنگنامه نيست ، - فى النحو : كلمه‌اى است كه دلالت بر معنائى غير از خود دارد مانند ( هَل ) كه معناى استفهام را مىرساند و به آن ( حرفُ المعْنى ) گويند ؛ « بِالحَرف أو بالحَرْف الوَاحد » : حرف مطابق لفظ ؛ « وَقَّعَ معاهَدَة بالأَحْرُفِ الأولى » : در پايين عهدنامه حرف اول اسم خود را نوشت . الحُرْفَة - واحد ( الحُرْف ) براى تره تيزك يا خردل است ، محروميت ، بدبختى . الحِرْفَة - ج حِرَف : صنعت ؛ « اصحابُ الحِرَف » : صاحبان صنعت ، روش كسب . حَرَقَ - - حَرْقاً الشيءَ : بعضى از آن چيز را به بعضى ديگر ساييد ، - هُ بِالنَّارِ : با آتش آن را سوزانيد ، - هُ بالمبردِ : آن را با سوهان ساييد ، - حَرْقاً و حَرِيقاً و حُرُوقاً نابَهُ عليه : دندانهاى نيش خود را برهم ساييد چنانچه صداى آنها شنيده شد ؛ « فلان يَحْرُق عَلَيَّ الأرم » : اين تعبير كنايه از خشم بسيار است . حَرِقَ - - حَرَقاً شَعْرُهُ : موى او كنده يا ريخته شد . حَرَّقَ - تَحْرِيقاً هُ بالنارِ : او را با آتش سوزانيد . الحَرْق - مص ، اثر سوختن . الحَرَق - مص ، اثر سوختن . الحَرِق - ابرى كه بسيار برق زند ، كوتاه شدن موى سر ؛ « حَرِقُ الشَّعْرِ » : آنكه موى سرش ريخته يا بريده شده باشد . الحُرْقَة - حرارت ، سوزش . الحَرْقَة - حرارت ، سوزش . حَرْقَصَ - حَرْقَصَةَ اللحمَ و نحوه : گوشت و مانند آن را سرخ كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است ، - هُ : با او مزاح و سختگيرى كرد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . الحَرْقَفَة - ج حَرَاقِف و حَرَاقِيف ( ع ا ) : استخوان سر سرين الحُرْقُوص - ج حَرَاقِيص ( ح ) : حشره‌ايست بسان كيك و گاهى دو بال برمىآورد و پرواز مىكند ، گوشه‌ى تازيانه ، - عند العَامّة : و در زبان متداول به معناى يك قطعه كوچك از گوشت سرخ كرده مىباشد . الحُرْقُوف - ستور ناتوان و لاغر . حَرَك - - حَرْكاً : از درد كتف و شانه ناليد ، از حق روى گردان شد ، - هُ : شانه‌ى او را به درد آورد ، - هُ بالسيفِ : گردن او را با شمشير زد ، - حارِكَهُ : سرشانه‌ى او را بريد . حَرِكَ - - حَرَكاً : كمر يا شانه‌ى او ضعيف و ناتوان شد . حَرُكَ - - حَرَكاً و حَرَكَةً : تكان خورد . اين واژه ضد ( سَكَنَ ) است . حَرَّكَ - تَحْرِيكاً هُ : او را تكان داد . اين واژه ضد ( سَكَّن ) است ، - مَشَاعِرَهُ : احساس و عواطف او را برانگيخت ، - ساكِنَهُ : او را ترغيب كرد ، از تنبلى و بى حالى هشيار كرد ؛ « لا يُحَرِّكُ ساكِناً » : كسى را از رده نمىكند ، سرگردانى ايجاد نمىكند . الحَرِك - سبكبال و هوشيار ؛ « غلامٌ حَرِكٌ » : جوانى چالاك و باهوش . الحَركَة - ج حَرَكَات : حركت . اين واژه ضد ( السكون ) است ؛ « الحَرَكة اليَوْمِيَّة الظَّاهِرِيَّة » ( فك ) : حركت كره‌ى و همى آسمانى بر محور جهان كه به علت گردش زمين بر محور خود است و مدت زمان آن 24 ساعت است با كسر 3 دقيقه و 56 ثانيه تقريباً ؛ « حَركة المُرور » : ترافيك راه و رانندگى ؛ « حَركَةُ المَرَاكِب » : بارگيرى يا تخليه‌ى بار كشتيها در بندر ؛ « خفيفُ الحَرَكَة » : سبكبال و سريع ؛ « فى حَرَكاتِه و سَكَنَاتِهِ » :