فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

326

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

در همه‌ى احوال و كارهاى او . حَرْكَشَ - حَرْكَشَةً هُ : او را برانگيخت و به خشم درآورد . اين واژه در زبان متداول رايج است . حَرَمَ - - حِرْماً و حَرِيماً و حِرْمَاناً و حَرِماً و حِرْمَةً و حَرِيمَةً هُ الشيءَ : از آن چيز وى را بازداشت ، - الأُسقف فلاناً : اسقف فلانى را از شركت با مؤمنان منع كرد . حَرِمَ - - حَرَماً و حَرَاماً عليه الأمرُ : آن امر بر او دشوار شد ، - فى القمار : در قمار بازى باخت ، - حِرْماً و حَريماً و حِرْماناً و حَرِماً و حِرْمَةً و حَرِيَمةً هُ الشيءَ : آن چيز را بر او ممنوع كرد ، - الأُسقُف فلاناً : اسقف فلانى را از شركت در جمع مؤمنان منع كرد . حَرُمَ - - حَرْماً و حُرُماً و حُرُمَةً و حَرِمَةً و حَرَاماً عليه الأمرُ : آن كار بر او دشوار و سخت شد . حَرَّمَ - تَحْرِيماً : به ماه حرام درآمد ، - الشيءَ : آن چيز را حرام كرد ، - هُ فى القمار : در بازى قمار از او برد و بر او چيره شد ، - هُ على نفسِه : آن چيز را بر خود حرام كرد . الحُرْم - احرام گرفتن در مراسم حج ، اين واژه ضد ( الحِلّ ) است . الحِرْم - ج حُرُم : حرام . اين واژه ضدّ ( الحَلال ) است ، زمان احرام گرفتن ، واجبى كه ترك آن جايز باشد ، - ج حُرُوم : گونه‌اى تعزير در كليسا است كه شخص را از اتحاد با مؤمنان باز مىدارد . الحُرُم - زنان يك مرد ؛ « الأَشْهُرُ الحُرُم » : ماههائيكه جنگ در آنها از نظر عرب حرام بود و عبارت از ماه‌هاى ( ذو القِعْدة و ذو الحِجّة و مُحرّم و رَجَب ) مىباشد . الحَرَم - ج أَحْرَام : جائى كه مورد حُرمت و احترام است و شكستن حرمت آن روا نباشد ، آنچه كه مرد از آن حمايت و دفاع مىكند « الحَرَمُ الأَقْصَى » : بيت المقدس ؛ « الحَرَمانِ » . مكه و مدينه . الحِرْمان - محروميت ، نوميدى ، اين واژه ضدّ ( الرّزق ) است . الحُرْمَة - ج حُرَم و حُرَمَات و حُرُمَات : حرمت ، آنچه از حقوق خدا كه انجام دادن آن واجب باشد ، بزرگى و شكوه ، عهد و پيمان كه شكستن آن روا نباشد ، نصيب و قسمت ، حقى كه نپذيرفتن يا شكستن آن حرام باشد ؛ « حُرْمَةُ الرجُلِ » : عيال و اولاد و خانواده‌ى مرد . الحَرْمَة - محافظت ، نگهدارى . مصونيت . الحُرُمَة - ج حُرَم و حُرَمَات و حُرُمَات : مترادف ( الحُرْمة ) است . الحُرَمَة - ج حُرَم و حُرَمَات و حُرُمات : مترادف ( الحُرْمَة ) است . الحَرْمَل - ( ن ) : گياه اسفند كه دانه‌هاى ريز مانند كنجد دارد و معمولًا آن را دود كنند و بخور دهند . علاوه بر آن خواص پزشكى نيز دارد . حَرَنَ - - حُرُوناً و حُرَاناً و حِرَاناً البغلُ : استر از رفتن باز ايستاد و راه نرفت ، - بِالمَكانِ : در آن مكان اقامت كرد ، - العَسَلُ فى الخَلِيَّة : عسل به كند و چسبيد و بيرون آوردن آن دشوار شد ، - فى البيعِ : بهاى فروش را كم يا زياد نكرد . حَرُنَ - - حُرُوناً و حُرَاناً و حِرَاناً البَغْلُ : مترادف ( حَرَنَ ) است ، - بالمكانِ : در آن جاى اقامت كرد ، - العَسَلُ فى الخَلِيَّة : عسل به كندو چسبيد و بيرون آوردن آن دشوار شد . الحَرُوق - آنچه كه بر اثر آتش فندك روشن شود . الحَرُّوق - مترادف ( الحَرُوق ) است . الحَرُوقَة - آب نيم جوش كه در آن آرد ريزند . الحَرُون - ج حُرُن من البغال : استرى كه باز مىايستد و راه نمىرود . الحَرِي - ج أَحْرَاء [ حري ] : شايسته ، لايق ، مناسب ؛ « إِنَّهُ لَحَرٍ بِكذا و انْ يفعلَ كذا » : او شايسته‌ى به آن چيز است كه آن را انجام دهد . الحَرِيّ - ج حَرِيُّون و أَحْرِيَاء [ حرى ] : شايسته ، لايق ، مناسب ، انَّهُ لَحَرِيٌّ بكذا و أن يَفعلَ كذا « او شايستگى و لياقت آن كار را دارد ؛ » حَرِيٌّ بالذّكرِ « : شايسته‌ى ذكر و نام بردن است ؛ » حَرِيّ بالتَّصْديق « مورد اعتماد است ؛ » بالحَرِيّ « : سزاوارتر ، مناسبتر . الحَرِّيّ - [ حرّ ] : « الحجرُ الحَرِّيّ » : سنگ منسوب به ( الحَرَّة ) است كه بر آن ( الحَجَرُ الحورانِّي ) نيز اطلاق مىشود . الحَرِيب - آنكه اموال او را گرفته باشند . الحُرَيْب - اسم مصغر ( الحَرْب ) است . الحَرِيت - ( ح ) : گونه‌اى ماهى . الحَرِيَّة - ج حَرِيَّات و حَرَايَا [ حري ] : مؤنث ( الحَرِيّ ) است . الحُرِّيَّة - [ حرّ ] : خالص و پاك شدن ، ويژه‌گى هر شخص آزاد ، حق اشتغال به كار در جامعه ؛ « حُرّيَّةُ العِبادة » : آزادى عبادت ؛ « حُرّيَّة الفِكْر » : آزادى انديشه ؛ « حُرِّيَّة الكلام » : آزادى سخن ؛ - « حُرِّيَّةُ النَّشْرِ او الصّحافة » : آزادى قلم و مطبوعات ؛ « حُرّيَّة الاعْتِقاد او المُعْتَقَد » : آزادى عقيده و دين ، حقى است كه به انسان اختيار برگزيدن عقيده‌اى را كه بخواهد مىدهد ؛ « حُرِّيَّةُ القَوم » : بزرگان قوم . الحَرِيثَة - ج حَرَائِث : ستورى كه لاغر و خسته شده باشد . الحَرِيج - جاى تنگ . الحَريد - هر چيز كمى در زياد ، دور ، ماهى خشك كرده ، - ج حُرَدَاء : مترادف ( الحَرِد ) به معناى خشمگين است . الحَرِير - [ حرّ ] : ابريشم ، پارچه يا پيراهن ابريشمى ، آنكه آتش خشم در او برافروخته شده باشد . الحُرَيْرَة - [ حرّ ] ( ف ) : مقدار گرماى لازم براى جوش آوردن يك گِرَم آب در يك درجه سانتيگراد ، نام ديگر آن ( السُّعْرَة ) مىباشد . الحَريرَة - [ حرّ ] : يك پاره ابريشم ، زن خشمناك ، - ( ط ) : غذائى است كه با آرد و شير و روغن تهيه مىشود . الحَرِيرِيّ - منسوب به ( الحَرير ) است