فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
320
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
بازى ، تخته نرد و مانند آن ؛ « الحَجَرُ الكريم » : سنگ قيمتى مانند الماس و زمرّد و ياقوت ؛ « حَجَرُ الجِيرِ » : سنگ كالسيوم ؛ « حَجَرُ عثرة » : آنچه كه باعث سختى و ناكامى شود ؛ « الحَجَرُ الأساسِىّ » : اولين سنگ ساختمان ، اولين اقدام اساسى . الحَجِر - زمين پُر از سنگ . الحُجْرة - ج حُجَر و حُجُرَات و حَجَرَات و حُجْرات : اطاق ، ناحيه . الحَجَرِيٌ - آنچه كه از سنگ باشد ؛ « العَصْرُ الحَجَرىّ » : عصر حَجَر . الحَجَرِيَّة - تركيبى است از كِلْس و ريگ و رمل كه آن را بر روى پشت بام و جُز آن پخش و پهن مىكنند . حَجَزَ - - حَجْزاً و حِجَازَةً : او را منع كرد و بازداشت ، او را دور كرد ، - عليهِ المالَ أَوِ العِقَارَ : مال يا ملك او را به حكم دادگاه ضبط و توقيف كرد ، - بينهُما : ميان آن دو چيز را جدائى افكند . الحَجْز - مص ؛ « ألقى الحَجْزَ على » : چيزى را توقيف يا ضبط كرد . الحُجْزَة - ج حُجَز و حُجُزَات و حُجَزَات و حُجْزَات : جاى بستن بند إزار ، جاى بستن نيفهء شلوار . حَجَلَ - - حُجُولًا تِ العينُ : چشم به گودى افتاد ، - حَجْلًا و حَجَلَاناً : هنگام راه رفتن يك پاى خود را بر روى پاى ديگر نهاد ، - المُقيَّدُ : بر روى هر دو پاى خود برجست ، - البَعيرَ : شتر را با رَسَن بست . حُجِلَ : حَجْلًا بينهما : ميان آن دو را فاصله افكند و حايل شد . حَجَّلَ - تَحْجِيلًا تِ العينُ : چشم به گودى افتاد ، - المُقَيَّدُ : در راه رفتن برجست ، - الرَّجُلُ أَمْرَهُ : آن مَرد كار خود را آشكار كرد ، - العروسَ : عروس را داخل حجله كرد . حُجِّلَ - الفرسُ : دست و پاى اسب سفيد شد . الحَجْل - ج أَحْجَال و حُجُول : خلخال ، زنجير ، سپيدى در پاى اسب . الحِجْل - ج أَحْجَال و حُجُول : مترادف ( الحَجْل ) است . الحَجَل - ج حِجْلَان و حَجْلَى ( ح ) : كبك . پرندهاى است به اندازهء كبوتر كه پاى و نوك آن سرخ رنگ و در مناطق بلند و كوهستانى زندگى مىكند گوشت اين پرنده خوشمزه است . الحَجِل - ج أَحْجَال و حُجُول : سفيدى در پاى اسب . الحَجَلَة - ( ح ) : واحد ( الحَجَل ) است ، - ج حِجَال و حَجَل : اطاقى كه براى عروس آراسته مىشود ، پرده كه براى عروس در داخل اطاق نصب مىشود . حَجَمَ - - حَجْماً الحجَّامُ المريضَ : بيمار را با حَجَامت مُعالجه يا درمان كرد ، - الصبيُّ ثدْيَ أُمِّهِ : كودك پستان مادرش را مكيد ، - تِ الحَيَّةُ : مار گزيد ، - طَرْفَهُ عَنْهُ : روى خود را از او برگردانيد ، - عَنِ الشيءِ : او را از آن چيز بازداشت و منع كرد ، - البَعِير : شتر را با دهان بند دهانش را بست تا از هيجان و گزيدن آن را باز دارد . الحَجْم - مص ، - ج حُجُوم : مقدار و اندازهء جسم يا حجم ، فضايى كه جسم آن را اشغال مىكند ، - « كبيرٌ الحَجْمِ » : آنچه كه حجم بزرگ داشته باشد . حَجَنَ - - حَجْناً العودَ : چوب را كج كرد ، - الشيءَ : آن چيز را با چوب سر كج كشانيد . الحَجْناء - مؤنث ( الأَحْجَن ) است . الحَجُون - تنبل ؛ « سِرْنا عَقَبةً حَجُوناً » : راهى دور و دراز پيموديم . الحَجِيج - [ حجّ ] : آنكه با اظهار دليل چيره شود ، آنكه پزشك گودى زخم وى را با ميل بيازمايد . الحُجَيْجَة - [ حجّ ] : « أُمُّ حُجَيْجَة » : كُنيهى گنجشكى است كه به آن ( السنُونو ) گويند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الحَجِير - مترادف ( الحَجِر ) است . الحَجِيل - « فَرَسٌ حَجِيلٌ » : اسبى كه در سه پايش سفيدى باشد . حَدَّ - - حَدّاً و حِدَاداً [ حدّ ] : براى مُرده لباس سياه پوشيد ، - تِ المَرْأَةُ : آن زن آرايش نكرد و به علت مرگ شوهرش جامهء سياه پوشيد ، - - حَدّاً و حَدَداً الدَّارَ : براى خانه حدودى ساخت ، - الشيء عَنِ الشيءِ : آن چيز را از چيز ديگر تميز داد ، - المُذْنِبَ : گناهكار را حدّ بر او جارى كرد تا ديگر گناه نكند ، - ا لله عَنّا الشرَّ : خداوند شر را از ما دور كرد ، - حَدّاً السكَّينَ : چاقو يا كارد را تيز كرد ، - حِدَّةً تِ السّكينُ : كارد تيز و جلا داده شد ، - حَدّاً و حَدَداً و حِدّةً عَليهِ : بر او خشم گرفت . الحَدّ - مص ، - ج حُدوُد : نهايت هر چيزى ، حايل به حدِّ فاصل ميان دو چيز ، كيفر ؛ « حَدُّ الشيءِ » : حدود و مشخصات هر چيزى ، - مِنَ السيف : لبهء شمشير ؛ « سَيفٌ ذو حَدَّين » : شمشير دو لبه ، - مِنَ الإنسان : سختى و هيبت مرد بر اثر خشم ، - مِنَ الشَّراب : تندى و تيزى شراب ، - مِنَ كُلِّ شيءٍ : سختى و شدت چيزى ؛ « دارُهُ حدُّ داري » : خانهى او مجاور خانهى من است ؛ « لِحَدّ أَو إلى حدٍّ » : تا پايان و نهايت ؛ « الى حَدِّ الآن و لِحَدِّ الآن » : تاكنون ؛ « الى حَدٍّ بعيد ، إلى حَدٍّ كبير » : تا مدتى دراز ؛ « إلى حَدٍّ ما » : تا حدودى ؛ « إلى أَيِّ حَدٍّ » : تا چه حدّى ؛ « لا حَدَّ لَهُ » : بىپايان ، غير محدود ؛ « بِلا حَدّ » : بيشمار ، « على حدٍّ سَوَاء و عَلى حَدٍّ سِوًى » : يكسان ، بدون فرق ؛ « فى حَدِّ ذاتِهِ » أو بِحَدِّ ذاتِهِ « : در طبيعت آن ؛ « الحَدُّ الأَدْنى » : كمترين حد ؛ « الحَدُّ الأَعلى أَو الحَدُّ الأَقصى » : بيشترين حد ؛ « في حدود » : در حدود ، تا ميزانى ؛ « بَلَغَ أقصى حُدوده » : به بالاترين حد رسيد ؛ « حُدودُ اللَّهِ » : طاعت و احكام شرعى خداوند . حَدَا - - حَدْواً و حِدَاءً و حُدَاءً [ حدو ] : آواز خود را با حُداء بلند كرد ، - الإبلَ و بالإبِلِ : شتران را با خواندن آواز راند ، - تِ الرِّيحُ