فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

319

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الحَتْف - ج حُتُوف : مرگ ؛ « مات حَتْفَ انْفِهِ او حَتْفَ فِيهِ » : در بستر خود مرد بدون اينكه زده و يا كشته شود ؛ « يَبْحَثُ عن ( يسعى الى ) حَتْفِهِ بِظِلفِهِ » : گور خود را با دست خود مىكند . حَتَمَ - - حَتْماً الشيءَ عليه : آن چيز را بر او واجب كرد ، - بِالشيءِ : به آن چيز حكم كرد . الحَتْم - مص ، - ج حُتُوم : حُكم ، سياه ، خالص ؛ « هو الأَخُ الحَتْمُ » : او دوست خالص و بى اميغ است ؛ « هذا ولَدٌ حَتْمٌ » : اين فرزندى پدردار و با اصالت است ؛ « حَتْماً » : بطور حتم ، بى چون و چرا . الحُتْمة - سياهى . الحَتْمِيَّة - آنچه كه بايد بشود ، جبر . حَثَّ - - حَثّاً [ حثّ ] الرجلَ على الأمر : آن مرد را بر آن امر تشويق كرد ، - خُطاه : در راه رفتن شتاب كرد . حَثَا - - حَثْواً [ حثو ] له : به او چيز كمى داد ، - الترابَ : خاك را پاشيد . حَثى - - حَثْياً و تحْثَاءً له : به او چيز كمى داد ، - الترابَ : خاك را پاشيد . الحَثَاث - [ حثّ ] : شتاب و سرعت ، خواب كم و سبك كه به زودى در چشم آيد و بگذرد . الحِثَاث - مترادف ( الحَثات ) است . الحُثَال - سبوسِ پوست جويا برنج . الحُثَالَة - سُبوسِ پوست جويا برنج و مانند آن ؛ « حُثَالَةُ الدّهن » : ته‌نشين روغن ؛ « حُثالَةُ الناسِ » : مردم فرومايه و پست . حَثَّثَ - تَحْثِيثاً [ حثّ ] الرجُلَ على الأمرِ : آن مرد را بر آن كار تشويق و ترغيب كرد . حَثِرَ - - حَثراً الجِلدُ : بر روى پوست جوش و دانه درآمد ، - العَسَلُ : عسل بر اثر فَساد و تعفّن به گونه‌ى حَبّ و دانه درآمد ، - تِ العينُ : پلكهاى چشم بر اثر بيمارى چشم كُلُفت شد . حَثَّرَ - تَحْثِيراً الدواءَ : دوا را به گونهء قُرص ساخت . الحَثَر - مص ، چيز سِفت و دَلَمِه شده ، دانهء انگور كه تازه درآمده باشد ، الحَثِر - مترادف ( الحائِر ) است . الحَثْوَاء - [ حثو ] : زمينى كه در آن خاك بسيار باشد . الحَثُوث - [ حثّ ] : آنكه در پى كارى شتاب كند . الحَثْي - [ حثو ] : مص ، - ج حَثَيات : خاك و جُز آن كه با مُشت برداشته شود . الحَثِيث - آنكه در پى كارى شتاب كند ؛ « ولَّى حَثِيثاً » : با شتاب رفت . حَجَّ - - حَجّاً [ حجّ ] هُ : آهنگِ او را كرد ، با دليل بر او چيره شد ، - عليه : بر او وارد شد ، - الأَماكِنَ المُقَدَّسةَ : اماكن مقدسه را زيارت كرد ، - الجَرْحَ : زخم را با ميلِ جرّاحى اندازه‌گيرى كرد ، - عَنِ الأَمرِ : از آن كار دست كشيد . الحِجَاب - ج حُجُب [ حجب ] : پرده و هر چه كه با آن خود را پوشانند ، آنچه كه فاصل ميان دو چيز باشد ، حِرز يا دُعا كه براى دفع آفت يا چشم زخم بر خود آويزند ؛ « حِجابُ القلبِ » : پردهء جنب كه ميان قلب و شكم قرار گرفته است ؛ « الحِجابُ الحاجِز » : پرده‌اى پهن و رقيق كه ميان سينه و شكم قرار دارد ؛ « حِجابُ الشمس » : روشنايى آفتاب . الحِجَابة - دربانى ، پرده دارى . الحَجَاج - ج حُجُج و أَحِجَّة و حِجَاج [ حجّ ] : استخوان زير ابرو ؛ « حَجَاجُ الشَّمْسِ » : شعاع دور خورشيد . الحِجَاز - كمربند ، رسن كه با آن شتر را بندند ، - ( مو ) : لحنى از الحان موسيقى و آواز ، سرزمين حجاز در عربستان . الحِجَام - دهان بند ستور . الحَجَّام - - ج حَجَّامُون : حجامتگر . الحِجَامة - حجامت كردن . حَجَبَ - - حَجْباً و حِجَابا هُ : از ورود او جلوگيرى كرد ؛ « فلانٌ يحجب للأميرِ » : فلانى حاجب و دربان امير است ، آن را پوشانيد ، - بينهما : ميان آن دو را فاصله انداخت ، - صَدْرُهُ : سينه‌ى او گرفته و تنگ شد ، دلتنگ شد . حَجَّبَ - تَحْجِيباً هُ : او را پنهان كرد يا پوشانيد . الحُجَّة - ج حُجَج و حِجَاج [ حجّ ] : دليل ، برهان ، سند فروش كه به خريدار داده مىشود ؛ « بِحُجَّةِ ان » : به اين علت كه . الحَجَّة - نرمه‌ى گوش ، گوشواره . الحِجَّة - اسم مره از ( حَجّ ) است ، سال زيرا حج در سال يك بار انجام مىشود ؛ « ذو الحِجَّة » ج ذَوَات الحِجَّة : آخرين ماه سال هجرى قمرى است كه ميان ذو القعدة و محرّم است و داراى 29 يا 30 روز مىباشد اين ماه به علت برگزارى مراسم حجِ خانه‌ى خدا در آن به اين اسم ناميده شده است . حَجَرَ - - حجْراً و حجْرَاناً ( بتثليث الحاء في المصدرين ) هُ : او را بازداشت و منع كرد ، - عليه القاضي : قاضى يا حاكم او را از تصرف در مال خويش بازداشت ، - حَجْراً و مَحْجَراً عليه الأَمْرَ : آن كار را بر او تحريم كرد . حَجَّرَ - تحْجِيراً الطينُ : گِل مانند سنگ سفت و سخت شد ، - القمرُ : گِرد ماه دايره درآمد . الحُجْر - آغوش انسان ؛ « نَشَأ فلانٌ فى حُجْرِ فُلانٍ » : فلانى در كنف و حمايت فلان پرورش يافت ، حرام ؛ « هذا حُجْرٌ عليكَ » : اين بر تو حرام است ، الحَجْر - مص ، ممنوعيت مطلق ، حرام ؛ « هذا حَجْرٌ عليك » : اين كار بر تو حرام است ، آغوش انسان ، - من العَين : دور و اطراف چشم . الحِجْر - ج حُجُور و حُجُورة و أَحْجَار : آغوش انسان ، حرام ؛ « هذا حجْرٌ عليك » : اين بر تو حرام است ، عقل . الحُجُر - گوشت اطراف ناخن . الحَجَر - ج أَحْجار و حِجَارة و أَحْجُر : سنگ ؛ « اهْلُ الْحَجَرِ و المَدَرِ » : باديه نشينان ، تاس