فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
289
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
روى ميوه يا خُرما ، هر خاشاكى كه از بالهاى زنبور در عسل و جُز آن وجود داشته باشد . الجَثّ - مترادف ( الجُثّ ) است . جَثَا - - جُثُوّاً [ جثو ] : دو زانو نشست يا به هنگام برخاستن از زمين از انگشتان دست خود استفاده كرد . جَثَى - - جَثِيّاً و جُثِيّاً [ جثي ] : مترادف ( جَثَا ) است . الجُثَالة - برگهاى درخت كه بر روى زمين پراكنده شده باشد . الجَثَّامَة - من الرجال : مَردى كه در خواب كابوسِ بسيار ببيند ، مرد پُر خواب كه بسيار بخوابد . الجُثَّة - ج جُثَث [ جثّ ] : تنِ انسان يا كالبُد و جَسَد او ، اين واژه بيشتر براى مُرده به كار مىرود ؛ « وَقَعَ جُثَّةً هَامِدَةً » : بگونهء جسدى خاموش و بى حركت افتاد ؛ « هُوَ كبيرُ الجُثَّة » : او درشت اندام است و جسدى بزرگ دارد . جَثِلَ - - جَثَالَةً و جُثُولَةً الشجرُ و الشعْرُ : درخت يا موى بسيار شد و پيچيده و سياه گرديد . جَثُلَ - - جَثَالَةً و جُثُولَةً الشجرُ و الشّعْرُ : مترادف ( جَثِلَ ) است . الجَثْل - من الشجر أو الشعر : درخت يا موى فراوان كه در هم پيچيده باشد . الجَثْلَة - ج جَثْلٌ ( ح ) : مورچه . الجِثْلِيق - ج جَثَالِقة : بزرگ أُسقفهاى مسيحى . اين واژه يونانى است . جَثَمَ - - جَثْماً و جُثُوماً الليلُ : شب به نيمه رسيد ، الرَّجُلُ أو الطائِرُ أَو الحيوانُ : آن مرد يا پرنده يا جانور بر روى زمين نشست . الجُثَم - من الرجال : مترادف ( الجَثَّامَة ) است . الجُثْمان - جسم ، بدن ، شخص . الجُثَمَة - من الرجال : مترادف ( الجَثَّامة ) است . الجُثْوَة - ج جُثًى و جِثًى : تودهء خاك يا سنگريزه يا ريگ ، تپهء خاك ، گور . الجَثْوَة - ج جُثًى و جِثًى : مترادف ( الجُثوَة ) است . الجِثْوَة - ج جُثًى و جِثًى : مترادف ( الجُثوَة ) است . الجَثُوم - من الرجال : مترادف ( الجَثَّامة ) است . الجَثِيث - من النخل : نهال خُرما . الجَثِيثَة - واحد ( الجَثِيث ) است . الجَثِيل - من الشجر أو الشّعر : درخت يا موىِ فراوان و درهم پيچيده . الجُحَافٌ - روان شدن شكم يا اسهال در اثر سوء تغذيه ، آنچه كه هر چيزى را با خود بكشد و ببرد ؛ « موتُ جُحَافٌ » : مرگ فراگير ؛ « سيلٌ جُحَاف » : سيل فراگير كه همه چيز را بَركند و با خود ببرد . الجِحَاف - جنگ ، نبرد . الجُحَام - ( طب ) : وَرَمِ چشمان . جَحَدَ - - جَحْداً و جُحُوداً هُ : به آن چيز كافر شد ، او را تكذيب كرد ، - جَميلَهُ : خوبى و نكويى او را فراموش كرد يا منكر شد ، - هُ حَقَّهُ و بِحَقِّه : حق او را با علم به آن انكار كرد و قبول نداشت . جَحَرَ - - جَحْراً الضبُّ و السبعُ : سوسمار يا جانور درّنده بدرون لانهء خود رفت ، تِ الْعينُ : چشم به گودى افتاد ، - هُ : بر او سخت گرفت ، - هُ إِلى كَذا : او را به چيزى پناهنده كرد ، - السَّبعَ : جانور درّنده را وادار كرد تا داخل لانهاش شود ، - فلانٌ : فلانى دير كرد ، تأخير نمود ، - الخيرُ : خير نرسيد . الجُحْر - ج أَجْحَار و جِحَرَة و أَجْحِرَة : حُفره يا سوراخ يا لانهء جانوران درّنده . الجَحْر - غار دور و گود . الجَحْرَاء - من العيون : چشمهايى كه به گودى فرو رفته است ، چشم در حدقه فرو رفته . الجَحْش - ج جِحَاش و جِحْشَان و جِحَشَة ( ح ) : كُرِّه خر ، - ( ح ) : بچّهء اسب ، - ج جُحُوش و جُحُوشه عند العامَّة : آنچه كه از دو طرف تخت را بر روى آن بلند كنند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الجَحْشة - ( ح ) : مؤنّث ( الجَحْش ) است . جَحَظَ - - جُحُوظاً تْ عينُهُ : چشم او برآمده شد ؛ « رجُلٌ جاحِظُ العينين » : مردى كه چشم او بزرگ و برآمده باشد . جَحَّظَ - تَجْحِيظاً اليه : به او تيز نگريست . جَحَفَ - - جَحْفاً هُ : آن چيز را با خود بُرد ، پوست آن را كَند ، - هُ بِرِجْلهِ : با پاى خود به او اردنگ زد ، - مَعَهُ وَلَهُ على غيره : بر چيزى تمايل كرد يا خميد . جُحِفَ - الرجُلُ : به بلاى سخت مانند سيل يا مرگ دچار شد . الجُحْفة - بازماندهء آب در كنارههاى حوض . الجَحْفة - مترادف ( الجُحْفة ) است . الجَحْفَلَ - ج جَحَافِل : ارتش انبوه و بسيار . الجَحْفَلَة - اطراف دهانِ ستوران سُم دار است همانند لب در انسان . جَحَمَ - - جَحْماً النارَ : آتش را برافروخت ، - العينَ : چشم را گشود ، - هُ عَنِ الأَمر : او را از آن كار بازداشت . جَحِم - - جَحَماً و جُحْماً تِ النارُ : آتش شعله ور شد . جَحَّمَ - تَجْحِيماً هُ بعينيهِ : با دو چشم خود به او تيز نگريست . الجُحْمَة - « جُحْمَةُ النارِ » ، ج جُحَم : روشن شدن آتش . جَحَنَ - - جَحْناً : بر خانوادهء خود سخت گرفت و خرجى به آنها نداد . جَحِنَ - - جَحَناً الصبيُّ : غذاى آن كودك بد شد و در نتيجه ضعيف گرديد . جَحَّنَ - تَجْحِيناً : مترادف ( جَحَنَ ) است . الجَحِن - من الأولاد : كودكان بد غذا . الجُحُود - مص ؛ « لامُ الجُحُود » : در اصطلاح نحويان عبارت از : لامِ جَحد است كه معمولًا به گونهء زائده بعد از نفىِ ( كانَ ) ناقص براى تأكيد مىآيد مانند « ما كانَ ربُّكَ لِيَتُوبَ على الظالمين » : خداوندِ تو ستمكاران را نمىآمُرزد . الجَحِيم - جاى بسيار گرم ، هر آتش بسيار شعلهور ، جهنم يا دوزخ . الجَحِيميّ - جهنّمى ، دوزخى . جَخَّ - - جَخّاً : جامهها و جُز آن را پوشيد كه