فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
266
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
تَنَضَّحَ - تَنَضُّحاً [ نضح ] من فلانٍ : از فلانى دورى گُزيد ، - تِ العينُ : چشم اشك ريخت . تَنَضَّدَ - تَنَضُّداً [ نضد ] تِ الأسنانُ و نحوُها : دندانها و مانند آن رديف و منظَّم شد . تَنَضَّضَ - تَنَضُّضاً [ نضّ ] حَقَّهُ من فلان : حق خود را بتدريج از او گرفت ، - الحَاجَةَ : نياز را برآورد ، - فُلاناً : او را برانگيخت و تشويق كرد . تَنَضَّلَ - تَنَضُّلًا [ نضل ] هُ : آن چيز را بيرون كرد . تَنَطَّسَ - تَنَطُّساً [ نطس ] : در گفتار و رفتار و پوشاك خود و جز آنها آراسته شد ، در كارها نگريست و در شناخت آنها پيگيرى كرد . تَنَطَّعَ - تَنَطُّعاً [ نطع ] في الكلام : در سخن خود فصيح و دقيق شد و خوشزبانى كرد ، - الرّجُلُ : آن مرد غذا را به دهان خود درآورد ، از خوردن غذا سير شد ، - في شهواتِهِ : در خواهشهاى نفسى خود دلبستگى نشان داد ، - فى عَمَلِه : در كار خود ماهر شد . تَنَطَّفَ - تَنَطُّفاً [ نطف ] الرجُلُ : آن مرد آلوده شد ، - مِنْ كَذَا : از چيزى متنفر شد ، - تِ الْمَرأَةُ : آن زن گوشواره به گوش كرد . تَنَطَّقَ - تَنَطُّقاً [ نطق ] : كمربند بست ، - تِ الأَرضُ بِالجِبال : دور آن زمين را كوهها احاطه كردند ، - تِ الْمَرأةُ : آن زن كمربند خود را بر كمر بست . تَنَظَّرَ - تَنَظُّراً [ نظر ] هُ : او را با چشم خود نگريست ، بر آن چيز تأمل كرد و با فرصتى مناسب انتظار كشيد ، - فُلانٌ : فلانى چيزى را كه انتظار مىكشيد توقع نمود . تَنَظَّفَ - تَنَظُّفاً [ نظف ] الشيءُ : آن چيز پاك و تميز شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد به پاكيزگى تظاهر كرد ، از بديها پاك و مُنزّه شد . تَنَظَّمَ - تَنَظُّماً [ نظم ] اللُّؤْلُؤ و نحوُهُ : مرواريد و مانند آن به رشته درآمد و آراسته شد ، - الأَمْرُ : آن كار استوار شد . تَنَعْنَعَ - تَنَعْنُعاً [ نعنع ] الشيءُ : آن چيز تكان خورد و كج شد ، - عنهُ : از او دور شد و فاصله گرفت . تَنَعَّلَ - تَنَعُّلًا [ نعل ] : كفش پوشيد ، - الثَّوبَ : جامه را آماده كرد . تَنَعَّمَ - تَنَعُّماً [ نعم ] الرجُلُ : آن مرد از نعمتها و فراخ زندگى برخوردار شد ، پاى برهنه راه رفت ، - كفش دمپائى پوشيد ، - الدَّابَّةَ : ستور را پياپى راند ، - فُلاناً بِالْمَكَانِ : فلانى را به آن مكان دعوت كرد . تَنَغَّرَ - تَنَغُّراً [ نغر ] الرجُلُ : درون آن مرد پر از خشم شد ، - على فلانٍ : بر فلانى خشمگين و بد بين شد . تَنَغَّشَ - تَنَغُّشاً [ نغش ] الشيءُ : آن چيز تكان خورد و نابسامان شد . تَنَغَّصَ - تَنَغُّصاً [ نغص ] العيشُ : زندگى تيره و ناپسند شد . تَنَغَّضَ - تَنَغُّضاً [ نغض ] الشيءُ : آن چيز جنبيد و تكان خورد . تَنَغَّمَ - تَنَغُّما [ نغم ] الرجُلُ : آن مرد نغمه و آواز خواند . تَنَفَّجَ - تَنفُّجاً [ نفج ] : بلند شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد به چيزى كه نداشت فخر فروشى كرد ، - تِ الرِّيحُ على الْقَوْمِ : بر آن قوم ناگهان باد سخت همراه با گرد و خاك وزيد . تَنَفَّخَ - تَنَفُّخاً [ نفخٍ ] : اين واژه مطاوع ( نَفَخَ ) است . تَنَفَّرَ - تَنَفُّراً [ نفر ] : رميد ، متنفر شد . تَنفَّسَ - تَنَفُّساً [ نفس ] : نفس كشيد ، - الصُّعَدَاءَ : از فرط خستگى يا اندوه نفس بلند كشيد ، آه كشيد ، - الصُّبْحُ : صبح روشن شد ، - تِ القوسُ : كمان شكافته شد ، - النَّهْرُ : آب رودخانه فراوان شد ، - النّهارُ : نيمهى روز شد ، - الرجُلُ : آن مرد سخن بدرازا گفت ، - الرجُلُ في الإناءِ : بى آنكه دهانش را از ظرف آب جدا كند آب نوشيد . تَنَفَّشَ - تَنَفُّشاً [ نفش ] الطائرُ : پرنده پرهاى خود را تكان داد ، - تِ الهِرَّةُ : گربه موى خود را راست كرد و برافراشت ، - تِ لإبِلُ : شتران بدون شتربان شبانه چريدند . تَنَفَّضَ - تَنَفُّضاً [ نفض ] المكانَ براى شناسائى آن مكان به آنچه كه در آن بود نگاه كرد . تَنَفَّطَ - تَنَفُّطاً [ نفط ] : خشمگين شد يا از شدت خشم سوخت ، - تِ اليدُ : بر اثر بسيارى كار دست او پينه بست يا ميان پوست و گوشت دست آب افتاد . تَنَفَّقَ - تَنَفُّقاً [ نفق ] اليَرْبوعَ : كلاكموش را از سوراخهايش بيرون آورد ، - اليربوعُ : كلاكموش از سوراخهايش بيرون آمد ، به داخل سوراخهايش شد . تَنَفَّلَ - تَنَفُّلًا [ نفل ] : نماز نافله خواند ، - على اصْحَابِهِ : بيش از ياران خود غنيمت گرفت ، - مِنْهُ الشّيءَ : آن چيز را از او خواست . التَّنْفيذ - [ نفذ ] : مص ؛ « دَخَلَ فى طَوْرِ ( أو فى حَيِّزِ ) التَّنْفِيذِ » : آغاز به آن كار شد ، آن حكم به اجرا درآمد ؛ « تَنْفِيذُ الحُكْمِ » : تطبيق حكم ، اجراى حكم . التَّنْفِيذِيّ - [ نفذ ] : آنچه كه قابل اجرا باشد ؛ « السُّلْطَةُ : التَّنْفِيذِيّة » : قوهى اجرائى ، دولت . تَنَقَّى - تَنَقِّياً [ نقو ] هُ : آن چيز را برگزيد ، - العَظْمَ : مغز استخوان را بيرون كشيد . تَنَقَّبَ - تَنَقُّباً [ نقب ] عن الشيء : در آن چيز كاوش بسيار كرد ، - تِ الْمَرْأَةُ : آن زن نقاب بر چهره افكند . تَنَقَّحَ - تَنَقُّحاً [ نقح ] شحمُه : پيه او كم شد . تَنَقَّدَ - تَنَقُّداً [ نقد ] الدراهمَ و غيرَها : درهمها و جز آن را نقد و خوب و بد آن را جدا كرد . تَنَقَّذَ - تَنَقُّذاً [ نقذ ] هُ من كذا : او را از آن چيز رهائى بخشيد و نجات داد . تَنَقَّرَ - تَنَقُّراً [ نقر ] الشيءَ : از آن چيز بحث و كاوش كرد ، - على الأَهْلِ أوِ الْمَال : بر خانواده و دارائى خود نفرين كرد . تَنَقَّشَ - تَنَقُّشاً [ نقش ] جميعَ حَقِّهِ من فلانٍ : تمام طلب خود را از فلانى گرفت . تَنَقَّصَ - تَنَقُّصاً [ نقص ] فلاناً : از فلانى