فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
267
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
نكوهش كرد و به وى نسبت بد داد ، - الشَّيْءَ : آن چيز را كم كم و بتدريج از وى گرفت . تَنَقَّضَ - تَنَقُّضاً [ نقض ] الحبلُ : طناب سست شد ، - الدَّمُ : خون قطره قطره چكيد ، - الْجَرحُ : خون زخم روان شد ، - تِ الأَرضُ عن الكمأَة : زمين شكافته شد و قارچ بيرون داد ، - البيتُ : خانه شكاف برداشت و از آن صدائى شنيده شد ، - تْ عِظامُهُ : استخوانهاى او صدا كرد . تَنَقَّطَ - تَنَقُّطاً [ نقط ] المكانُ : نقطه نقطه در آن مكان گياه روئيد ، - فُلانٌ الْخَبَر : فلانى آن خبر را اندك اندك دريافت كرد ، - فُلانٌ الخُبْزَ : فلانى نان را خرد خرد و بتدريج خورد . تَنَقَّفَ - تَنَقُّفاً [ نقف ] الحنظلَ : دانهى حنظل را شكافت . تَنَقَّلَ - تَنَقُّلًا [ نقل ] : بسيار جابجا شد ، - من مكَانٍ الى آخَر : از جائى به جائى ديگر رفت ، - الرَّجُلُ : آن مرد تنقلات از قبيل نقل و پسته و فندق و مانند آنها خورد . التَّنْقِيح - [ نقح ] : مص ، تنقيح سخن يا نوشته ، ويرايش . التَّنْقِير - [ نقر ] : مص ، صدائى بسان سُوت . التَّنَكَ - ورقهى نازك آهنين كه با قلع آن را سفيد كنند . حلبى . - اين واژه تركى است - تَنَكَّبَ - تَنَكُّباً [ نكب ] عنهُ : از او كنارهگيرى كرد ، از او روى گردانيد ، به او پشت كرد و بسوى ديگرى رفت ، - على الشيءِ : بر آن چيز تكيه داد ، - كَنَانَتَهُ او قُوسَهُ : كمان را بر روى شانهى خود انداخت . التَّنَكجيُّ - حلبىساز . - اين واژه تركى است - تنَكَّدَ - تَنَكُّداً [ نكد ] عيشُهُ : زندگانى او تيره شد . تَنَكَّرَ - تَنَكُّراً [ نكر ] الرجُلُ : آن مرد از خوشحالى به بدحالى افتاد ، حال او چنان متغير شد كه شناخته نشد ، - لِفُلانٍ : نزد وى بيگانه شد ، - فُلانٌ : فلانى بد اخلاق شد . تَنَكَّسَ - تَنَكُّساً [ نكس ] : مطاوع ( نَكَّسَ ) است . تَنَمَّى - تَنَمِّياً [ نمي ] الشيءُ : آن چيز از جاى خود به جاى ديگر بلند شد . تَنَمَّرَ - تَنَمُّراً [ نمر ] : خشمناك و بد اخلاق شد ، در خلق و خوى يا رنگ بسان پلنگ شد ، صداى خود را بهنگام تهديد بلند كرد و كشانيد ، - لِفُلانٍ : بر او متغير شد و او را تهديد كرد . تَنَمَّسَ - تَنَمُّساً [ نمس ] الأَمرُ : آن كار در هم برهم شد ، - الصَّائِدُ : شكارگر براى خود كلبه يا پناهگاهى ساخت تا ديده نشود . تَنَمَّصَ - تَنَمُّصاً [ نمص ] تِ الماشيةُ : دامها و ستوران اولين گياه روئيده شده را چريدند ، - تِ الْمَرْأَةُ : آن زن موى پيشانى خود را بند انداخت و زدود . تَنَمَّلَ - تَنَمُّلًا [ نمل ] القومُ : آن قوم بسان موج دريا حركت كردند . التَّنْمِيق - [ نمق ] : زيبا كردن و آراستن . التَّنْهَاة - ج تَنَاهٍ [ نهي ] من الوادي : كنار دره كه آب به آن منتهى شود . التّنْهَاة - [ نهي ] : خاك و مانند آن كه جلوى سيل را با آن برگردانند . تَنَهَّدَ - تَنَهُّداً [ نهد ] الرجُلُ : از غم و اندوه يا درد آه كشيد . التَّنْهِيَة - ج تَنَاهٍ [ نهي ] من الوادي : مترادف ( التَّنْهَاة ) است . تَنَوَّى - تَنَوِّياً [ نوي ] الشيءَ : قصد آن چيز را كرد . التَّنْوَاط - [ نوط ] : آنچه كه براى آراستن و زينت دادن بر هودج آويزند . التَّنُّوب - ( ن ) : درخت كاج يا سرو از رستهى ( صنوبريها ) كه داراى ستونى راست و مستقيم است . اين درخت براى آراستن باغهاى ملى و پاركها كِشت مىشود . التَّنُّوبَة - ( ن ) : واحد ( التنُّوب ) است . تَنَوَّحَ - تَنَوُّحاً [ نوح ] الشيءُ : آن چيز در حالى كه آويخته بود تكان خورد . تَنَوَّدَ - تَنَوُّداً - [ نود ] الغصنُ : شاخهى درخت تكان خورد . تَنَوَّرَ - تَنَوُّراً [ نور ] المكانُ : آن مكان نورانى شد ، - النّارَ من بَعِيد : آتش را از دور ديد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را در روشنائى آتش ديد در حالى كه وى بيننده را نديد ، - الرَّجُلُ : آن مرد براى زدودن موى بر خود نوره كشيد ، - الْقومُ : آن قوم گريختند . التَّنُّور - ج تَنَانِير : تنور نانوائى - اين واژه سريانى است - . التَّنُّورَة - دامن يا قسمتهاى پائين جامهى زنان - اين واژه سريانى است - التَّنُّوريَّة - مترادف ( التَّنُّورَة ) است . تَنَوَّسَ - تَنَوُّساً [ نوس ] الغصنُ : باد بر شاخهى درخت وزيد و آن را تكان داد . التَّنَوِّط - [ نوط ] ( ح ) : مترادف ( التَّنوُّط ) است . التَّنَوُّط - [ نوط ] ( ح ) : پرندهى كوچكى است كه از پوسته و الياف درختان آشيانه مىسازد تا از دسترس مارها و مردم در امان باشد . اين پرنده از رستهى گنجشكها مىباشد . التُّنَوِّطَة - [ نوط ] ( ح ) : واحد ( التُّنَوِّط ) است . التَّنَوُّطَة - [ نوط ] ( ح ) : واحد ( التَّنَوُّط ) است . تَنَوَّعَ - تَنَوُّعاً [ نوع ] الشيءُ : آن چيز گوناگون شد ، آن چيز پياپي تكان خورد ، - الغُصْنُ : شاخهى درخت تكان خورد ، - فى السَّيْرِ : در راه پيش قدم شد . تَنَوَّقَ - تَنَوُّقاً [ نوق ] : مهربان شد ، - فى مَلْبَسهِ او مَطْعَمِهِ او امورهِ : در خورد و خوراك و پوشاك و امور خود آراسته و نيكو شد . اين واژه مترادف ( تَأَنَّقَ ) است . تَنَوَّلَ - تَنَوُّلًا [ نول ] الشيءَ : آن چيز را گرفت ، - عَلَيْنَا فلانٌ بِشيءٍ يَسيرٍ : فلانى چيز كمى بما بخشيد . تَنَوَّهَ - تَنَوُّهاً [ نوه ] : بلند شد . تَنَيَّحَ - تَنَيُّحاً [ نيح ] : در راحتى قرار گرفت ، - فُلانٌ : بدرود زندگى گفت - اين واژه