فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
265
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
پراكنده شدند ، از پرخورى چاق و فربه شدند . تَنَدَّلَ - تَنَدُّلًا [ ندل ] بالمنديل : با دستمال دست خود را پاك كرد ، دستمال را بگونهى عمامه بر سر خود پيچيد . تَنَدَّمَ - تَنَدُّماً [ ندم ] على ما فَعَلَ : از كارى كه كرده بود پشيمان و اندوهناك شد . التَّنْدِيَة - [ ندو ] : مص ؛ « تَنْدِيَةُ الخَيْلِ » : لاغر كردن اسب و دوانيدن آن تا عرق كند و سستى آن بر طرف شود . تَنَزَّى - تَنَزِّياً [ نزو ] الى الشرّ : با شتاب به سوى شرّ رفت . تَنَزَّرَ - تَنَزُّراً [ نزر ] الشيءُ : آن چيز كم شد ، - مِنَ الشّيءِ : از آن چيز مقدارى كم شد . تَنَزَّعَ - تَنَزُّعاً [ نزع ] اليهِ : بسوى او شتافت . تَنَزَّلَ - تَنَزُّلًا [ نزل ] : آهسته فرود آمد ، - فُلاناً : فلانى را پائين آورد ، - عَن الحَقِّ : از حق خود صرفنظر كرد . تَنَزَّهَ - تَنَزُّهاً [ نزه ] فلانٌ : فلانى به گردش و تفريح پرداخت ، - عن كَذَا : از چيزى دورى گزيد و خود را حفظ كرد . التَّنْزِيل - [ نزل ] : مص ، فرود آوردن چيزى از بالا به پائين ، ترتيب . تَنَسَّبَ - تَنَسُّباً [ نسب ] الرجُلُ الَيْكَ : آن مرد خود را به تو نسبت داد . تَنَسَّرَ - تَنَسُّراً [ نسر ] : كركسها را شكار كرد ، - الحَبْلُ : طناب گسسته شد ، - الجَرْحُ : زخم ورم كرد و چركى از آن روان شد ، - الثَّوبُ و نحوُهُ : جامه يا مانند آن بتدريج فرسوده شد ، - تِ النِّعمَةُ عن فُلانٍ : نعمت از فلانى پراكنده شد . تَنَسَّسَ - تَنَسُّساً [ نسّ ] منهُ الأخبارَ : از او به اخبار پى برد و كوشيد تا بر آن آگاهى يابد . تَنَسَّفَ - تَنَسُّفاً [ نسف ] في الصِّرَاع : در كشتى با دست خود حريف را گرفت و از جاى بركند و او را بر زمين زد . تَنَسَّقَ - تَنَسُّقاً [ نسق ] تِ الأشياءُ : آن چيزها به هم پيوسته و آراسته شدند ؛ « تَنَسَّقَ كَلَامُهُ » : سخن او مرتب و منظم آمد . تَنَسَّكَ - تَنَسُّكاً [ نسك ] : به زهد و عبادت پرداخت . تَنَسَّمَ - تَنَسُّماً [ نسم ] الرجُلُ : آن مرد نفس كشيد ، - تِ الرِّيحُ : باد آهسته وزيد ، - الرِّيحَ : وزش باد را بوئيد ، - المَكَانُ بِالطَّيب : آن مكان خوشبوى شد ، - فُلانٌ العِلْمَ او الخَبَرَ : دانش يا خبر را اندك اندك بسان وزش باد ملايم دريافت ؛ « تَنَسَّمْتُ مِنْهُ عِلْماً » : از او دانش آموختم ، - الْوَلَدُ : بچه در شكم مادر تكامل يافت ، - الجَمْرُ : آتش شعلهور شد . تَنَشَّى - تَنَشِّياً [ نشو ] : مست شد ، الرِّيحَ : هوا را بوئيد . تَنَشَّأَ - تَنَشُّؤاً [ نشأ ] الى حاجتهِ : بدنبال نيازمندى خود برخاست و رفت . تَنَشَّبَ - تَنَشُّباً [ نشب ] فيهِ : در او آويخت . تَنَشَّدَ - تَنَشُّداً [ نشد ] الأخبارَ : از مردم خواست كه اخبار را بدانند . تَنَشَّرَ - تَنَشُّراً [ نشر ] الشيءُ : آن چيز پخش و گسترده شد . تَنَشَّطَ - تَنَشُّطاً [ نشط ] : با نشاط شد ، - لِلْعَمَلِ : براى آن كار آماده شد و با نشاط به سوى آن روى آورد ، - تِ النّاقَةُ فى سَيْرِها : ماده شتر در سير خود تند رفت ، - المَفَازَةَ : از بيابان گذشت . تَنَشَّفَ - تَنَشُّفاً [ نشف ] الثوبُ العَرَقَ : پيراهن عرق بدن را به خود كشيد ، - الرَّجُلُ : آن مرد بدن خيس خود را با حوله يا پارچه و مانند آن خشك كرد . تَنَشَّقَ - تَنَشُّقاً [ نشق ] الماءَ في أَنفه : آب در بينى خود ريخت ، استنشاق كرد ، - الرّيحَ أو النشُوقَ : نسيم يا بوى خوش را بوئيد . تَنَشَّم - تَنَشُّماً [ نشم ] في الأمر : به آن كار آغاز كرد ، - مِنْهُ عِلْماً : از او دانشى آموخت . تَنَشْنَشَ - تَنَشْنُشاً [ نشنش ] : مطاوع ( نَشْنَشَ ) است ، با نشاط شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . ، - المريضُ : بيمار بهبودى يافت . اين واژه نيز در زبان متداول رايج است ، - الشجَرَ : پوست درخت را كند . تَنَصَّى - تَنَصِّياً [ نصي ] تِ المرأَةُ : آن زن موى پيشانى خود را شانه زد ، - الشيءُ بالشيءِ : آن چيز به آن چيز پيوست شد ، - الرَّجُلُ القومَ : آن مرد با سرور زنان آن قوم ازدواج كرد . تَنَصَّبَ - تَنَصُّباً [ نصب ] : مطاوع ( نَصَبَ ) است ، - الغُبارُ و نحوُهُ : گرد و غبار به سوى بالا پخش شد . تَنَصَّتَ - تَنَصُّتاً [ نصت ] : خود را به خاموشى زد و به آن چيز گوش داد . تَنَصَّحَ - تَنَصُّحاً [ نصح ] : بسيار نصيحت كرد ، خود را همانند پند دهندگان درآورد ، - الثَّوبَ : جامه را دوخت . تَنَصَّرَ - تَنَصُّراً [ نصر ] : آن مرد نصراني شد . ، - لهُ : در كمك و يارى به او كوشيد . تَنَصَّفَ - تَنَصُّفاً [ نصف ] الشيءَ : نيمى از آن چيز را گرفت ، - الأَميرَ : از حاكم دادخواهى خواست ، - من فلانٍ : از فلانى عدالت و انصاف خواست ، حق خود را برابر او تا ميزان نيم آن چيز گرفت ، از او انتقام گرفت ، - الرَّجُلَ : به آن مرد خدمت كرد ، - الشّيبُ فلاناً : پيرى سر فلانى را سفيد كرد ، - تِ الجَارِيَةُ : آن زن روسرى بست . تَنَصَّلَ - تَنَصُّلًا [ نصل ] الشيءَ : آن چيز را بيرون كشيد ، - آن چيز را برگزيد ، - الرَّجُلَ : همه چيزهاى آن مرد را گرفت ، - من كَذَا : از آن چيز بيرون شد ، - الى فلان من الجِناية : از آن گناه و جنايت تبرئه شد ، - تِ اللِّحْيَةُ : ريش از خضاب درآمد ، - كَمَدُ فلانٍ : غم و اندوه فلانى بپايان رسيد . تَنَضَّى - تَنَضِّياً [ نضو ] البعيرَ : شتر را لاغر كرد . التَّنْضَاح - [ نضح ] : عرق بدن . التَّنْضُب - ج تَنَاضِب ( ن ) : درختى است تنومند كه داراى چوبهاى كلفت و سفت است و به نظر خشكيده مىرسد در حالى كه تر و تازه است . اين درخت خارهائى دارد كه حرباء با آن انس مىگيرد و بر روى آن مىنشيند .