فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
264
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
سنگريزه در ظرف آب ، از آن نوشيدند ، - القومُ الأَمْرَ : آن قوم آن كار را بطور متناوب انجام دادند ، - القومُ الخَطْبَ أو الأمْرَ : آن قوم در مورد آن امر يا پيشامد يكى پس از ديگرى اقدام كردند ، - تْهُ الخطوبُ : پيشامدهاى بد بر او وارد شد . تَنَاوَحَ - تَنَاوُحاً [ نوح ] الجبلانِ : آن دو كوه روبروى هم قرار گرفتند ، - تِ الرِّيَاحُ : باد گاهى به صبا و گاهى بشمال و گاهى بجنوب وزيد . تَنَاوَشَ - تَنَاوُشاً [ نوش ] الشيءَ : آن چيز را گرفت ، - القَومُ بِالرِّماح : آن قوم با نيزهها يكديگر را طعنه زدند . تَنَاوَلَ - تَنَاوُلًا [ نول ] الشيءَ : آن چيز را گرفت ، - من يدِهِ شيئاً : از دست او چيزى گرفت ، - المَسِيحيُّ : آن مرد مسيحى در قربانى مقدس شركت كرد . تَنَاوَمَ - تَنَاوُماً [ نوم ] : خود را به دروغ به خواب زد ، خواست كه بخوابد ، - اليهِ : بسوى او آرامش و اطمينان يافت . التَّنْبال - ج تَنَابِيل : كوتاه قامت ، قد كوتاه . تَنبَّأَ - تنَبؤاً [ نبأ ] : از علم غيب سخن گفت ، ادّعاى نبوت يا پيامبرى كرد . تَنَبَّبَ - تَنَبُّباً [ نبّ ] الماءُ : آب روان شد . تَنَبَّتَ - تَنَبُّتاً [ نبت ] الشيءُ آن چيز آشكار شد . تَنَبَّجَ - تَنَبُّجاً [ نبج ] العَظْمُ : استخوان ورم كرد . تَنَبَّطَ - تَنَبُّطاً [ نبط ] : همانند قوم نبطيان شد يا به آنها منتسب گرديد ، - البِئرَ : آب چاه را كشيد . تَنَبَّعَ - تَنَبُّعاً [ نبع ] الماءُ : آب اندك اندك آمد . التَّنْبَك - ( ن ) : تنباكو كه با آن قليان كشند . اين واژه فارسى است - تَنَبَّلَ - تَنَبُّلًا [ نبل ] : آن مرد شريف و باهوش شد ، همانند بزرگواران شد ، بدرود زندگى گفت ، - المالَ : بهترين مال را برگزيد ، - تِ الخطوبُ : آن پيشامد ناگوار سخت شد . التَّنْبَل - ( ن ) : گياهى است كه اصل آن از هند و از رستهى ( الْفِلْفِلِيَّات ) است . برگ اين گياه مانند آدامس جويده مىشود ، - ج تَنَابِل و تَنَابِلَة : كودن و تنبل . اين واژهى اخير تركى است . التَّنْبَل - ج تَنَابِل و تَنَابِلة : كوتاه قامت ، كودن و تنبل . اين واژه تركى است - تَنَبَّهَ - تَنَبُّهاً [ نبه ] من نومه : از خواب بيدار شد ، - عن الأمر أو لهُ : بر آن كار آگاه و هشيار شد . التُّنْبُول - ج تَنَابِيل : آنكه قامت كوتاهى داشته باشد . التَّنْبِيت - [ نبت ] : مص ، - ج تَنَابيت : اسم است براى آنچه كه از درخت مىرويد ، آنچه از برگ و شاخههاى نخل خرما كه بريده شده باشد . التَّنْبِيه - [ نبه ] : مص ، ملاحظه ، آگاه ساختن . تَنَتَّجَ - تَنَتُّجاً [ ننج ] تِ البهيمةُ : آن جانور براى زائيدن بچهاش پيچ و تاب خورد . تَنَتَّفَ - تَنَتُّفاً [ نتف ] الشعرُ أو الريشُ : موى يا پر كنده شد . تَنَثَّرَ - تَنَثُّراً [ نثر ] الشيءُ : آن چيز پراكنده شد و فرو ريخت . تَنَجَّى - تَنَجِّياً [ نجو ] : بدنبال زمين بلند و برجسته گشت . تَنَجَّأَ - تَنَجُّؤاً [ نجأ ] هُ : او را چشم زخم زد . تَنَجَّحَ - تَنَجُّحاً [ نجح ] الحاجةَ : از كسى كه به وى وعدهى برآوردن نياز داده بود طلب وفاى عهد كرد . تَنَجَّدَ - تَنَجُّداً [ نجد ] الشيءُ : آن چيز بلند شد . التَّنْجَرة - ديگ مسى ، قابلمهى غذا . - اين واژه سريانى است - تَنَجَّزَ - تَنَجُّزاً [ نجز ] الحاجةَ أو الوعدَ : خواستار برآوردن نياز يا وفاى به عهد شد ، - الشَّرابَ : در نوشيدن مى اصرار ورزيد . تَنَجَّسَ - تَنَجُّساً [ نجس ] : نجس شد ، - الثّوبُ : آن جامه آلوده شد ، - الرّجُلُ : آن مرد كارى كرد كه از نجاست بيرون آيد . التُّنْجِسْتِين - أَوِالْؤلْغَرام ( ك ) : مادهايست فلزى و ساده كه در ساختن نوارهاى لامپهاى برقى از آن استفاده مىشود . اين ماده در تركيب بعضى از انواع فولاد به كار مىرود . تَنَجَّعَ - تَنَجُّعاً [ نجع ] فلاناً : نزد فلانى آمد و از وى نكوئى خواست ، - القومُ الكَلأَ : آن قوم براى بدست آوردن گياه به راه افتادند ، - بِالدّم : به خون آلوده شد . تَنَجَّمَ - تَنَجُّماً [ نجم ] : به نگريستن و مراقبت ستارههاى آسمان پرداخت . تَنَحَّى - تَنَحِّياً [ نحو ] عن موضعِهِ : از جاى خود دور شد ، - الرجُلُ : آن مرد در سخن گفتن اعراب كلمات را نيز تلفظ كرد ، - للشيءِ : بر آن چيز اعتماد كرد . تَنَحَّى - تَنَحِّياً [ نحي ] : اين واژه مطاوع ( نَحَّى ) است . تَنَحَّسَ - تَنَحُّساً [ نحس ] الأخبارَ و عنها : براى يافتن خبر و آگاه شدن به آن پيگيرى كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد گرسنه شد ، - لِشُربِ الدّواءِ : براى آشاميدن دارو گرسنه ماند . تَنَحَّلَ - تَنَحُّلًا [ نحل ] مذهبَ كذا أو قبيلةَ كذا : به فلان مذهب يا فلان قبيله خود را نسبت داد ، - الشَّعْرَ او القولَ : مدّعى آن شعر يا آن گفتار شد در حالى كه از آن او نبود . تَنَحْنَحَ - تَنَحْنُحاً [ نحنح ] الرجُلُ : صداى خود را در سينهاش رفت و برگشت داد . تَنَخَّعَ - تَنَخُّعاً [ نخع ] الرجُلُ : آن مرد آب بينى خود را انداخت ، - السَّحَابُ : ابر آنچه كه باران داشت فرو ريخت . تَنَخَّلَ - تَنَخُّلًا [ نخل ] الشيءَ : آن چيز را پاك كرد و برگزيدهى آن را برداشت . تَنَخَّمَ - تَنَخُّماً [ نخم ] : آن مرد از سينه يا بينى خود چيزى بيرون انداخت . تَنَدَّى - تَنَدِّياً [ ندو ] الرجُلُ : آن مرد بخشنده و بزرگوار شد ، سيراب شد ، - المكانُ : بر آن مكان شبنم فرو ريخت . تَنَدَّحَ - تَنَدُّحاً [ ندح ] ت الغنمُ فى مرابضها او مسارحها : گوسفندان در آغولها يا چراگاهها