فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

259

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ماليد . تَمَرَّدَ - تَمَرُّداً [ مرد ] : نافرمانى كرد ، از حد خود تجاوز كرد ، خود بزرگبين شد ، - على النَّاسِ : به مردم زور گفت و گردنكشى كرد ، - الغُلامُ : آن جوان تا مدتى ريش بر چهره‌اش در نيامد و بى مو ماند . تَمَرَّسَ - تَمَرُّساً [ مرس ] بالشيء : خود را با آن چيز خارانيد ، او را زد ، - بِكَذا : در آن كار ورزيده شد ، - بِالنَّوَائِب وَالخُصُومَات : با سختيها و دشمنيها استقامت و شكيبائى كرد ، - بِالطِّيبِ : خود را عطرآگين كرد ، - بِالرَّجُلِ : با شرّ و بدي متعرض آن مرد شد بِدِينِهِ : با دين خود بازى كرد . تَمَرَّضَ - تَمَرُّضاً [ مرض ] : در كار خود سست شد . تَمَرَّطَ - تَمَرُّطاً [ مرط ] الشَّعَرُ : موى سر ريخته شد ، - السَّهْمُ : آن تير بى پر شد . تَمَرَّعَ - تَمَرُّعاً [ مرع ] : در پي چراگاه شتافت ، شتاب كرد . تَمَرَّغَ - تَمَرُّغاً [ مرغ ] الترابُ : خاك زير و رو شد ، - فى النَّعِيم : در فراخ زندگى قرار گرفت ، - فى الأَمْرِ : در آن كار دو دل و مردّد شد ، - على فُلانٍ : در امر فلانى درنگ و تأمل كرد ، - تِ السَّائِمةُ : ستوران در آن مكان بسيار چريدند ، - الحيوانُ : آن حيوان آب از دهان بيرون پاشيد ، - الرَّجُلُ : آن مرد خود را آراست و در فراخ زندگى قرار گرفت ، از درد بر خود پيچيد ، پاك و منزّه شد . تَمَرْفَقَ - تَمَرْفُقاً [ رفق ] : بالشى براى خود گرفت . تَمَرَّقَ - تَمَرُّقاً [ مرق ] الشَّعَرُ : موى كنده شد ، موى در اثر بيمارى و جز آن ريخته شد ، - الثَّوْبُ : آن جامه به رنگ الْمُرَّيْق ( زرد ) درآمد . تَمَرْكَزَ - تَمَرْكُزاً [ ركز ] في المكان : در آن مكان متمركز شد يا استقرار يافت . تَمَرْمَرَ - تَمَرْمُراً [ مرمر ] الرملُ : شن و ماسّه برانگيخته شد و گرد و غبار به راه انداخت ، - الْجِسْمُ : تن لرزيد و تكان خورد ، - على أصحابهِ : بر ياران خود فرمانروائى كرد ، - الرَّجُلُ : خشمگين شد . اين تعبير اخير در زبان متداول رايج است . تَمَرَّنَ - تَمَرُّناً [ مرن ] : ظريف و بذله‌گوى شد ، تفضّل كرد ، - على الشَّيءِ : در آن كار ممارست كرد و خوى گرفت . التَّمْرِيش - [ مرش ] : باران كم . التَّمْرِين - [ مرن ] : مص ، - ج تمارِين : تمرين ورزشى ، - عِندَ المُدَرِّسِين : و در اصطلاح فرهنگ و آموزش به معناى تمرين و درسى براى دانش آموزان و دانشجويان است . تَمَزَّحَ - تَمَزُّحاً [ مزح ] بِهِ : به آن چيز فخر فروشى و تكبّر كرد . تَمَزَّرَ - تَمَزُّراً [ مزر ] النبيذَ : مي را بتدريج و پي در پي نوشيد . تَمَزَّزَ - تَمَزُّزاً [ مزّ ] : غذاى ترش يا شيرين خورد و يا مى خوشمزه نوشيد ، - الشَّرَابَ : شراب را اندك اندك نوشيد . تَمَزَّعَ - تَمَزُّعاً [ مزع ] : مطاوع ( مَزَّعَ ) است ، - الْقَوْمُ الشَّيْءَ بَيْنهم : آن قوم آن چيز را ميان خود تقسيم كردند ؛ « هُوَ يَتَمَزَّعُ غيظاً » : او از فرط خشم سراسيمه و نگران است . تَمَزَّقَ - تَمَزُّقاً [ مزق ] : آن چيز پاره شد ، - القَوْمُ : آن قوم پراكنده شدند . تَمَزَّنَ - تَمَزُّناً [ مزن ] : بيش از حد خود اظهار فضل كرد ، اظهار زيركى كرد ، در پي كار خود رفت ، - على الْقَومِ : همانند باران بر قوم بخشنده و سخاوتمند شد ، - على الأَمْرِ : بر آن كار تمرين كرد و خوى گرفت . التِّمْساح - ج تَمَاسِيح [ تمسح و مسح ] ( ح ) : تمساح ، نهنگ دريائى . اين جانور در رودخانه‌ى نيل در مصر و بعضى رودخانه‌هاى سرزمينهاى گرمسيرى يافت مىشود . تَمَسَّحَ - تَمَسُّحاً [ مسح ] بالماء و من الماء : با آب شست و شوى كرد ، - الشَّيْءَ : روى آن چيز را مسح كرد ، - هُ بِالْمَاءِ اوِ الدُّهْنِ : بر روى آن آب يا روغن ماليد . التَّمْسَح - [ تمسح و مسح ] ( ح ) : مترادف ( التِّمْسَاح ، ج تَمَاسِح ) است ، فريبكار و ستمگر ، بسيار دروغگوى ، آنكه با سخنان نرم فريبنده باشد . تَمَسَّخَ - تَمَسُّخاً [ مسخ ] الغزلُ : آن رشته پاره شد . تَمَسَّكَ - تَمَسُّكاً [ مسك ] به : به او آويخت يا پناهنده شد . تَمَسْكَنَ - تَمَسْكُناً [ سكن ] : فقير و بى چيز شد . تَمَسْلَمَ - تَمَسْلُماً [ سلم ] : نام او مُسْلِم شد ، مُسلمان ناميده شد . التَّمْسِيد - [ مسد ] : مشت و مال بدن با كف دست براى نرمش عضلات يا ذوب و پخش مواد چربى كه بر آن انباشته شده باشد . تَمَشَّى - تَمَشِّياً [ مشي ] : مترادف ( مَشى ) است . تَمَشَّرَ - تَمَشُّراً [ مشر ] الرجُلُ : بى نياز شد يا آثار توانگرى بر او آشكار شد ، - لأَهْلِهِ شَيْئاً : براى خانواده‌ى خود چيزى بدست آورد ، - لِاءهْلِهِ : براى خانواده خود جامه يا پوشاك خريد ، - الْقَومُ : آن قوم جامه بر تن كردند ، - الشجَرُ : برگهاى درخت بيرون آمد ، برگهاى درخت سبز شد . تَمَشَّشَ - تَمَشُّشاً [ مشّ ] العَظْمَ : مغز استخوان را مكيد يا بيرون كشيد . تَمَشَّقَ - تَمَشُّقاً [ مشق ] الغُصْنُ : شاخه‌ى درخت پوست انداخت ، - الثَّوْبُ : پيراهن پاره شد ، - اللَّيلُ : شب به پايان رسيد . تَمَصَّرَ - تَمَصُّراً [ مصر ] الشيءُ أو العطاءُ : آن چيز يا آن بخشش كم شد ، - النَّاقةَ : ماده شتر را با نوك انگشتان دوشيد ، - المكانُ : آن مكان آباد و شهرى شد ، - القَومُ : آن قوم پراكنده شدند ، - الشيءَ : در پى آن چيز رفت و تتبع كرد . تَمَصَّصَ - تَمَصُّصاً [ مصّ ] الشيءَ : آن چيز را به نرمى و آهستگى مكيد و نوشيد . تَمَضَّى - تَمَضياً [ مضي ] : آن مرد گذر كرد ، - الأَمرُ : آن كار اجرا شد ، - الرجُلُ : آن مرد پيش قدم شد . تَمَضَّرَ - تَمَضُّراً [ مضر ] : آن مرد خود را به