فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

260

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

قبيله‌ى مُضر نسبت داد يا همانند مُضريان شد و از آنها حمايت كرد ، - تِ الْمَاشِيَةُ : چهارپايان فربه شدند . تَمَضْمَضَ - تَمَضْمُضاً [ مضمض ] بِالماءِ و نَحوهِ : آب را در دهان ريخت و با آن مضمضه كرد . اين تعبير را در زبان متداول ( تَمَخْمَضَ ) گويند ، - النُّعَاسُ فى عَيْنَيْهِ : اثر خواب در چشمان او نمايان شد ، - الكَلْبُ فى اثْرِهِ : سگ در پى او زوزه كشيد . تَمَطَّى - تَمَطِّياً [ مطو ] النهارُ و غيرُه : روز و جز آن بلند و دراز شد ، - الرجُلُ : آن مرد راهى دراز رفت ، آن مرد با ناز و كرشمه راه رفت و دستهاى خود را دراز كرد . تَمَطَّرَ - تَمَطُّراً [ مطر ] : در زير باران قرار گرفت ، آب خواست ، - بهِ فرسُهُ : اسب سوارِ خود را با شتاب برد ، - تِ الطَّيرُ : پرنده در پى خواسته‌ى خود شتافت ، اسبان در حالى كه بر يكديگر سبقت مىگرفتند آمدند ، - الرَّجُلُ فِى الأَرضِ : آن مرد به سير و سياحت پرداخت . تَمَطَّطَ - تَمَطُّطاً [ مطَّ ] : آن چيز كشيده و دراز شد ، - فِى الْكَلَام : سخن را گوناگون كرد و به درازا گفت . تَمَطَّقَ - تَمَطُّقاً [ مطق ] الطعَام : غذا را چشيد ، - الرجُلُ : بهنگام خوش آمد از چيزى با زبان خود سوت زد ، - تِ القَوسُ : كمان شكافته شد . تَمَطْمَطَ - تَمَطْمُطاً [ مطمط ] الماءُ : آب سفت و غليظ شد . تَمَعَّجَ - تَمَعُّجاً [ معج ] السيلُ أو الحيَّةُ : سيل يا مار بهنگام روان شدن به پيچ و خم افتادند . تَمَعَّرَ - تَمَعُّراً [ معر ] رأسُهُ : موى سر او ريخت ، - وَجْهُهُ : چهره‌ى او گرفته و رنگ او زرد شد . تَمَعَّزَ - تَعَمُّزاً [ معز ] وجهُهُ : چهره‌ى او گرفته و ترنجيده شد ، - الْبَعِيرُ : شتر با شتاب دويد و راه پيمود . تَمَعَّصَ - تَمَعُّصاً [ معص ] بطنُهُ : شكم او درد گرفت ، - الرجُلُ : آن مرد با جست و خيز راه رفت . تَمَعَّطَ - تَمَعُّطاً [ معط ] الذئبُ : موى بدن گرگ ريخت ، - الشَّعْرُ : در اثر بيمارى موى سر او ريخته شد . تَمَعَّكَ - تَمَعُّكاً [ معك ] : مطاوع ( مَعَّكَ ) است . تَمَعَّنَ - تَمَعُّناً [ معن ] : خود را خوار و خُرد كرد ، - فى الأَمْرِ : در آن كار انديشيد . التَّمْغَة - تمبر پُست . تَمَغَّصَ - تَمَغُّصاً [ مغص ] هُ بطنُهُ : شكم او درد و دل پيچه گرفت ، دل درد گرفت . تَمَغَّطَ - تَمَغُّطاً [ مغط ] الشيءُ : آن چيز كشيده و دراز شد ، - البَعِيرُ : شتر بهنگام دويدن دستهايش را سخت كشيد ، - الفَرَسُ : اسب در نهايت سرعت دويد . تَمَغْنَطَ - تَمَغْنُطاً الحديدُ : مطاوع ( مَغْنَطَهُ ) است . تَمَقَّتَ - تَمَقُّتاً [ مقت ] إليَّ : با من دشمنى ورزيد . اين واژه ضدّ ( تَحَبَّبَ ) است . تَمَقَّقَ - تَمَقُّقاً [ مقّ ] الشرابَ : مى را پى در پى نوشيد ، - ما فى العَظْمِ : همه‌ى مغز استخوان را بيرون كشيد ، - الفَصِيلُ ما فى الضَّرْعِ : بچه شتر همه‌ى شير پستان را مكيد . تَمَكَّثَ - تَمَكُّثاً [ مكث ] : در آن كار درنگ كرد و انتظار كشيد ، - بِالْمَكَانِ : در آن جاى ماند و توقّف كرد ، - في الأَمْر : در آن كار شتاب نكرد و تأمّل نمود . تَمَكَّكَ - تَمَكُّكاً [ مكّ ] العَظْمَ : همه‌ى مغز استخوان را مكيد ، - الفَصِيلُ ما فى ضَرْعِ امِّهِ : بچه شتر آنچه از شير كه در پستان مادرش بود مكيد . تَمَكَّنَ - تَمَكُّناً [ مكن ] الشيءُ : اين واژه مطاوع ( مَكَّنَهُ ) است ، - عِندَ الأَمِير : آن مرد نزد امير يا حاكم در مقامى بالا قرار گرفت ، - المكانَ و به : در آن مكان پاى نهاد و جاى گرفت ، - مِنَ الأَمْرِ : بر آن كار دست يافت و توانا شد . تَمَلَّى - تَمَلِّياً [ ملو ] عُمْرَهُ : آن مرد سالمند شد و از زندگى خود لذت برد . تَمَلأَ - تَمَلُّؤاً [ ملأ ] : آن چيز پر شد ، - تِ المَرْأةُ : آن زن جامه‌ى نرم بر تن كرد . تَمَلَّحَ - تَمَلُّحاً [ ملح ] الرجُلُ : آن مرد با خود توشه‌ى نمك برداشت يا به تجارت نمك پرداخت ، - البَعِيرُ : شتر چاق و فربه شد ؛ « فلانٌ يَتَظَرَّف و يَتَمَلَّح » : فلانى به لطيفه و بذله‌گوئى تظاهر مىكند . تَمَلَّخَ - تَمَلُّخاً [ ملخ ] الشيءَ : آن چيز را بركند ، - الشيءُ : آن چيز فاسد شد . تَمَلَّسَ - تَمَلُّساً [ ملس ] : آن چيز نرم شد ، - من بين القَومِ : از ميان آن قوم بيرون آمد ، - مِنَ الشَّرابِ : اثر مستى از او بدر شد ، - مِن الأَمْرِ : از آن كار رهائى يافت و آزاد شد . تَمَلَّصَ - تَمَلُّصاً [ ملص ] منهُ : از او رهائى و نجات يافت ، - الشيءُ مِنْ يَدِي : آن چيز بر اثر نرمى از دستم لغزيد و افتاد . تَمَلَّطَ - تَمَلُّطاً [ ملط ] الشيءُ : آن چيز نرم شد ، - السَّهمُ : تير بى پر شد . تَمَلَّغَ - تَمَلُّغاً [ ملغ ] في كلامهِ : در سخنان خود تظاهر به حماقت و نادانى كرد . تَمَلَّقَ - تَمَلُّقاً و تِمِلَّاقاً [ ملق ] الرجُلِ و للرجُلِ : از آن مرد تملَّق و چاپلوسى كرد ، - تِ المرأةُ الْعِلْكَ بِفِيهَا : آن زن در دهان خود آدامس جويد . تَمَلَّكَ - تَمَلُّكاً [ ملك ] الشيءَ : دارنده‌ى آن چيز شد ، - على الْقَوم : بر آن قوم پادشاه شد . تَمَلَّلَ - تَمَلُّلًا [ ملّ ] : بر اثر اندوه يا بيمارى بر خود پيچيد ، - اللَّحْمُ على النَّارِ : گوشت بر روى آتش جنبيد و تكان خورد ، - مِلَّةَ كذا : داخل آن كيش يا ملت در آمد ، - فى الْمَشيُ : در راه رفتن شتاب كرد . تَمَلْمَلَ - تَمَلْمُلًا [ ململ ] : بر اثر شادمانى يا اندوه در بستر خود به اين سو و آن سو بر خود پيچيد ، - الجَالِسُ : آن مرد نشسته گاهى به اين سو و گاهى به آن سوى تكيه كرد . تَمَّمَ - تَتْمِيماً [ تمّ ] : نماز خواند ، - هُ : آن چيز را تمام و كمال كرد ، آن را به انجام