فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
258
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
التُّمْباك - به واژهى ( التَّنْبَك ) مراجعه شود . التَّمْتَام - آنكه تند سخن گويد كه سخنانش مفهوم نشود . التَّمْتَامَة - [ تمّ ] : مؤنث ( التَّمْتَام ) است . التَّمْتَان - [ متن ] : بند چادر يا خيمه . تَمَتَّعَ - تَمَتُّعاً [ متع ] بكذا أو من كذا : از چيزى تا مدتى سود و لذت برد ، - بمالِهِ : از دارائى خود براى زندگى خوب و لذت بخش استفاده برد . تَمْتَمَ - تَمْتَمَةً [ تمتم ] في الكلام : در سخن گفتن شتاب كرد و نفهمانيد . التَّمْتِين - [ متن ] : مص ، - ج تَمَاتِين : بندى كه با آن چادر يا خيمه نصب كنند . التِّمْثَال - ج تَمَاثِيل [ مثل ] : عكس ، تصوير ، تنديسه ، پيكره . تَمَثَّلَ - تَمَثُّلًا [ مثل ] الحديثَ و بالحديث : سخن را بيان و افاده كرد ، - الشيْءَ : مانند آن چيز را تصوّر كرد ، - لهُ الشَّيءُ : آن چيز براى او متصور شد ، - بِالشّيءِ : با آن چيز مَثَل آورد يا ضرب المثل گفت ، - مِثَالًا : مثالى آورد ، - بِهِ : همانند او شد ، - بَيْنَ يَدَيْهِ : در برابر او دست به سينه ايستاد ، - مِنْهُ : از وى قصاص كرد . التَّمَثُّل - [ مثل ] : مص ، - فى الغَذَاءِ : تغيير شكل غذا و تبديل آن به سلَّولهاى جسم در بدن . التَّمْثِيل - [ مثل ] : مص ، - فى الغَذَاءِ : مترادف ( التمَثُّل ) است ؛ « التَّمْثِيلُ الدِّبْلُومَاسِيّ » : برقرارى روابط سياسى ميان دولتها . التَّمْثِيلِيَّة - [ مثل ] : نمايش و بازى در تماشاخانه ، نمايش داستانى . تَمَجَّحَ - تَمَجُّحاً [ مجح ] الدلوَ في البئر : دلو را در چاه جنبانيد ، - الرَّجُلُ : آن مرد تكبر و فخر فروشى كرد . تَمَجَّدَ - تَمَجُّدًا [ مجد ] : بزرگى نمود ، بزرگوار شد . تَمَجَّسَ - تَمَجُّساً [ مجس ] : مجوسى شد . تَمَجَّنَ - تَمَجُّناً [ مجن ] : تظاهر به شوخى و مزاح كرد ، رفتار افراد شوخ را كرد ؛ « تَمَجَّنَ في كلامِهِ » : در سخن خود شوخى ركيك و بى حيائى كرد . تَمَحَّى - تَمَحياً [ محو ] من القوم : از آن قوم حلال بود خواست تا از گناهى كه بر آنها كرده بود درگذرند . تَمَحَّصَ - تَمَحُّصاً [ محص ] الظلامُ : تاريكى رفت و روشنائى آمد . تَمَحَّقَ - تَحَمُّقاً [ محق ] : آن چيز از هم پاشيد و محو و نابود شد . تَمَحَّكَ - تَمَحُّكاً [ محك ] الرجُلُ : آن مرد بر سر كارى يا خريد و فروش دشمنى و ستيز و لجبازى كرد . تَمَحَّلَ - تَمَحُّلًا [ محل ] الشيءَ و لهُ : براى بدست آوردن آن چيز حيلهگرى كرد ، - لفلان حقّهُ : فلانى را با حيله بحقش رسانيد ، - الدراهم : پولها را نقد كرد . تَمَخَّخَ - تَمَخُّخاً [ مخّ ] العَظْمَ : مغز استخوان را بيرون كشيد . تَمَخَّرَ - تَمَخُّراً [ مخر ] الريحَ : بينى خود را جلوى باد گرفت ، به طرف وزش باد نگريست و پشت بر آن كرد . تَمَخَّضَ - تَمَخُّضاً [ مخض ] اللبنُ : از شير كره گرفته شد ، شير در مشك دوغزنى به تكان خوردن افتاد ، - الوَلَدُ : بچه در شكم زن باردار تكان خورد ، - تِ الحَامِلُ : هنگام زائيدن زن نزديك شد ، - تِ السَّمَاءُ : آسمان آمادهى بارش شد ، - الدَّهْرُ بِالْفِتْنَةِ : روزگار فتنه ببار آورد ؛ « تَمَخَّضت اللَّيْلَةُ عَنْ صَبَاحِ سُوءٍ » : شب آبستن حوادث بدى بود كه صبح آشكار شد . تَمَخَّطَ - تَمَخُّطاً [ مخط ] الرجُلُ : آن مرد آب از بينى خود افكند ، آن مرد سراسيمه شد و افتان و خيزان راه رفت . تَمَخْمَضَ - تَمَخْمُضاً [ مخمض ] بالماء و نحوِهِ : با آب يا مانند آن مضمضه كرد . اين واژه در زبان متداول رايج است . تَمَدَّحَ - تَمَدُّحاً [ مدح ] : تظاهر به ستايش خود كرد ، به آنچه كه نداشت افتخار كرد ، - الرَّجُلَ : آن مرد را ستود ، - إِلى النّاسِ : خواهان ستايش و مدح آنها شد . تَمَدَّدَ - تَمَدُّداً [ مدّ ] : آن چيز گسترده شد ، دراز شد ، - القَومُ الشَّيءَ بينهم : آن چيز را ميان خود كشيدند . تَمَدَّرَ - تَمَدُّراً [ مدر ] : مطاوع ( مَدَّرَ ) است ، آلوده شد . تَمَدَّلَ - تَمَدُّلًا [ مدل ] بالمنديل : دستمال بر سر بست يا آن را بگونهى عمّامه بر سر پيچيد . تَمَدَّنَ - تَمَدُّناً [ مدن ] : به اخلاق مردم شهرنشين خوى گرفت ، از جهل و نادانى به شهريگرى و انسانيت تغيير يافت . تَمَدْيَنَ - تَمَدْيُناً [ مدن ] : در فراخ زندگى و رفاه قرار گرفت . تَمَذَّرَ - تَمَذُّراً [ مذر ] : پراكنده شد ، - اللَّبَنُ : شير در مشك بريده شد ، - تِ الْبَيْضَةُ اوِ الْمعْدَةُ او النَّفَسُ : تخم مرغ يا معده يا نفس فاسد و تباه شد . تَمَذَّعَ - تَمَذُّعاً [ مذع ] الشرابَ : مي را اندك اندك نوشيد . تَمَرَ - - تَمْراً هُ : به او خرما خورانيد ، - اللَّحمَ : گوشت را ريز ريز نمود و آن را خشك كرد . تَمَّرَ - تَتْمِيراً الرطَبُ : رطب خرما شد ، - تِ النَّخْلةُ : درخت نخل خرما داد ، - هُ : به او خرما خورانيد ، - اللَّحمَ : گوشت را ريز ريز و خشك كرد . التَّمْر - ج تُمُور و تُمْرَان : خرماى خشك ؛ « التَّمْرُ الْهِنْدِيّ » ( ن ) : اصل اين درخت از هند است ، ميوهء آن ترش و مُسهل است و ننهى آن داروى قبض كننده و شكوفهى آن داروى بيمارى كبد است از اين درخت چوبي خوب بدست مىآيد . تمر هندى . التَّمْرَة - ج تَمَرَات : واحد ( التَّمْر ) است . تَمَرَّى - تَمَرِّياً [ مري ] بكذا : به چيزى آراسته شد . التِّمْرَاد - ج تَمَارِيد [ مرد ] : بُرجى كوچك ويژه كبوتران . تَمَرَّأَ - تَمَرُّؤاً [ مرأ ] : تظاهر به جوانمردى كرد ، جوانمرد و با مروّت شد . تَمَرَّخَ - تَمَرُّخاً [ مرخ ] بالدهن : بر خود روغن