فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
254
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
زبان متداول رايج است . تَلَبَّدَ - تَلَبُّداً [ لبد ] الصوفُ و نحوُهُ : پشم و مانند آن در هم شد و بهم پيوست ، - تِ الأرضُ بِالْمَطَرِ : باران بر زمين نشست و خاك آن بهم چسبيد ، - الطَّائِرُ بِالأَرْض : پرنده سينهى خود را بر زمين نهاد ، - الرّجُلُ : آن مرد با هوشيارى نگريست . تَلَبَّسَ - تَلَبُّساً [ لبس ] عليَّ الأمرُ : آن امر بر من مبهم و با اشكال روبرو شد ، - بِالأَمْرِ و بِالثَّوبِ : به آن كار مبادرت كرد و يا جامه را پوشيد ، - الطَّعَامُ بِاليد : غذا به دست چسبيد ، - بي الأَمْرُ : آن كار بر من پيچيده شد . تَلَبَّط - تَلَبُّطاً [ لبط ] الرجُلُ : بر پهلو روى زمين دراز كشيد ، سرگشته و حيران شد ، - في الأَمْر : در آن كار كوشيد و چارهجوئى كرد ، - البَعيرُ : شتر دويد و دست و پاى خود را بر زمين مىكوبيد . تَلَبَّكَ - تَلَبُّكاً [ لبك ] الأمرُ : كار درهم بر هم شد . التَّلْبِيب - [ لبّ ] : مص ، خردمندى بى تكلَّف و غير طبيعى ، - ج تَلَابيب : پوستههاى نازك داخل مغز كه آن را ( طوق ) نيز نامند ؛ « اخَذَه بِتَلَابِيِبِه » : در حالى كه بر او مسلط بود وي را گرفت . التَّلْبِيَة - [ لبي ] : پاسخ مثبت دادن ، موافقت كردن ، لبيك گفتن ؛ « تَلْبِيَةً لِلدَّعوةِ او لِلرَّغْبَةِ » : پذيرش دعوت يا قبول آن . التَّلْبِيس - [ لبس ] : مص ، حقيقت را پوشانيدن و بر خلاف واقع چيزى گفتن يا اظهار نمودن ، - پوشانيدن ، - فى اصْطِلَاحِ النَّجَّارِين اوِ البَنَّائين : و در اصطلاح نجاران و بنايان روكش ساختن چوبى يا سنگى . التَّلْبِين - [ لبن ] : شوربا يا غذائى كه از سبوس و شير و عسل تهيه كنند . التَّلْبِينَة - [ لبن ] : مترادف ( التَّلْبِين ) است . التَّلَّة - تپهى روى زمين ، بر زمين افتادن . التَّلَّة - مترادف ( الصَّرْعَة ) است ، حالت . تَلَثَّمَ - تَلَثُّماً [ لثم ] الرجُلُ : نقاب بر دهان و ، بينى خود افكند . تَلَجَّأَ - تَلَجُّؤاً [ لجأ ] إِليهِ : به او استناد كرد ، - مِنَ الْقَوم : از آن قوم خود را جدا و كنار گرفت و از زمرهى آنها خارج شد . التَّلْجِئَة - [ لجأ ] : مص ، - عِندَ الفُقَهاء : و در نزد فقيهان امرى است كه تو را وادار به كارى بر خلاف باطن آن كند . تَلَجَّجَ - تَلَجُّجاً [ لجّ ] متاعَ فلان : آن مرد ادعاى متاع فلانى را كرد ، - تِ الأَرضُ : گياه زمين انبوه و روئيده و بسيار شد . تَلَجْلَجَ - تَلَجْلُجاً [ لجلج ] : سخن را در دهان گردانيد و گفت ، - بِالشّيءَ : به آن چيز مبادرت ورزيد ، - فى صَدْرِهِ شيءٌ : در سينهى او چيزى متردّد شد . تَلَجَّنَ - تَلَجُّناً [ لجن ] الشيءُ : آن چيز چسبنده شد ، - رأسُهُ : سر او چرك و كثيف شد . تَلَحَّى - تَلَحِّياً [ لحي ] : دنبالهى عمامه را زير چانه قرار داد . تَلَحَّجَ - تَلَحُّجاً [ لحج ] الأمرَ على فلان : بر خلاف باطن خود چيزى را آشكار كرد . تَلَحَّحَ - تَلَحُّحاً [ لحّ ] عليهِ : بر او اصرار ورزيد ، الحاح كرد . تَلَحَّزَ - تَلَحُّزاً [ لحز ] : بخيل شد ، بر اثر خوردن انار يا گلابى و مانند آن دهان وى آب افتاد ، جامههاى خود را براى جنگ يا مسافرت پوشيد ، - عَنهُ : از آن كار بازگشت . تَلَحَّظَ - تَلَحُّظاً [ لحظ ] الشيءُ : آن چيز تنگ شد . تَلَحَّفَ - تَلَحُّفاً [ لحف ] : براى خود لحاف تهيه كرد ، - بِاللِّحَافِ و غَيرِهِ : با لحاف و جز آن خود را پوشانيد . التَّلْحِيظ - [ لحظ ] : مص ، نشانه يا داغى است زير چشم . التَّلْحِين - [ لحن ] : آهنگ موسيقى ساختن ، آواز و نغمه . تَلَدَ - - تُلُوداً : از گذشته در خانهى ما بود يا تولد يافت ، - فِي الْقَومِ وَبِالْمَكَان : در آن مكان اقامت گزيد . تَلِدَ - - تُلُوداً : مترادف ( تَلَدَ ) است . تَلَّدَ - تَتْلِيداً : مال و ثروت اندوخت . تَلَدَّدَ - تَلَدُّداً [ لدّ ] : به راست و چپ توجّه و نگاه كرد ، سرگردان شد ، - فى المكَانِ : در آن جاى درنگ كرد . تَلَدَّنَ - تَلَدُّناً [ لدن ] : درنگ كرد ، - بِالمكَان : در آن مكان اقامت كرد ، - عليه : پس افتاد و تأخير كرد . تَلَذَّذَ - تَلَذُّذاً [ لذّ ] الشيءَ و بهِ : آن چيز را خوشمزه يافت . تَلَذَّعَ - تَلَذُّعاً [ لذع ] : ذهن او روشن شد ، به چپ و راست توجه و نگاه كرد ، - تِ النَّارُ : آتش روشن شد . تَلَزَّجَ - تَلَزُّجاً [ لزج ] : آن چيز ليز و چسبنده شد ، - البَقْلُ : گياهان تازه و نرم و بر روى هم كج شدند ، - تِ الدَّابَّةُ الْبَقُولَ : ستور بدنبال گياه تازه روان شد . التِّلِسْكُوب - تلسكوب ، دوربين بزرگ كه اجسام بسيار دور را با آن مىنگرند و بيشتر در ستارهشناسى به كار مىرود . - اين واژه يونانى است - تَلَسَّنَ - تَلَسُّناً [ لسن ] على فلان : بر فلانى دروغ و تهمت بست ، - الجَمْرُ : شعلهى آتش زبانه كشيد . تَلَصَّصَ - تَلَصُّصاً [ لصّ ] : دزد شد ، به اخلاق دزدان خوى گرفت ، جاسوسى كرد . تَلَطَّخَ - تَلَطُّخاً [ لطخ ] : آلوده شد ، - بِامْرٍ قَبِيح : به كارى زشت آلوده شد ، - بِشَرّ : شر به راه انداخت ، بدى كرد . تَلَطَّفَ - تَلَطُّفاً [ لطف ] الأمرَ و في الأمرِ : در آن كار نرمى و مهربانى كرد ، - فُلَانٌ : فلانى فروتنى كرد . تَلَطَّمَ - تَلَطُّماً [ لطم ] وجهُهُ : چهرهى او تيره شد . التَّلْطِيف - [ لطف ] : مص ، - عِندَ القُرَّاءِ : و در نزد سخنوران و قاريان امَاله است . تَلَظَّى - تَلَظِّياً [ لظي ] تِ النارُ : آتش شعله كشيد ، - فُلانٌ : فلانى برافروخته و