فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
248
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
كرد ، - الرّماحُ : نيزهها در جنگ بهم خوردند . تَقَرَّطَ - تَقَرُّطاً [ قرط ] تِ المرأةُ : آن زن گوشواره در گوش كرد . تَقَرَّعَ - تَقَرُّعاً [ قرع ] : پشت و رو شد ، - الجلد : پوست بركنده شد . تَقَرَّفَ - تَقَرُّفاً [ قرف ] الجرحُ : زخم پوست انداخت . تَقَرَّمَ - تَقَرُّماً [ قرم ] الصبيُّ أو البَهْمُ : كودك يا بچهى جانور در نخستين بارى كه به غذا افتاد آهسته و كم خورد . التَّقْرِيب - [ قرب ] : مص ، گونهاى دويدن ؛ « تقريباً » : تقريبى ؛ « على وَجهِ التقريب » بطور تقريب و تخمين . تَقَزَّحَ - تَقَزُّحاً [ قزح ] النباتُ أو الشجرُ : از گياه يا درخت شاخههاى بسيارى روئيد . تَقَزَّزَ - تَقَزُّزاً [ قزّ ] من الدنس و كل ما يُسْتَقْذَر و يُسْتَخْبَث : از هر بدى و پستى و پليدى متنفر شد و دورى كرد . تَقَسَّطَ - تَقَسُّطاً [ قسط ] القومُ الشيءَ بينهم : آن قوم آن چيز را بطور مساوى ميان هم تقسيم كردند . تَقَسَّمَ - تَقَسُّماً [ قسم ] الشيءُ : آن چيز پراكنده شد ، - الشيءَ : آن چيز را پراكنده كرد . التَّقْسِيم - [ قسم ] : مص ، - ج تَقَاسِيم ( مو ) : نواختن موزيك به تنهائى با لحن ويژهاى بر روى يك ابزار موسيقى ، - على المَجْنُون عندَ المَسِيحِيّين : و در نزد مسيحيان نمازى است كه كاهن براى راندن ارواح خبيثه از ديوانه بجاى مىآورد . تَقَشَّبَ - تَقَشُّباً [ قشب ] : مترادف ( قَشَّبَ ) است . تَقَشَّرَ - تَقَشُّراً [ قشر ] : مطاوع ( قَشَرَ و قَشَّرَ ) است . تَقَشَّشَ - تَقَشُّشاً [ قشّ ] ما وَجَدَ : آنچه كه بدست آورد خورد . تَقَشَّطَ - تَقَشُّطاً [ قشط ] : مطاوع ( قَشَطَ ) است ، - تِ السَّمَاءُ : آسمان باز شد . تَقَشَّفَ - تَقَشُّفاً [ قشف ] : مترادف ( قَشِفَ ) است ، اين واژه ضد ( تَنَعَّمَ ) است ، - فى لِباسِهِ : جامهى وصلهدار و چركين پوشيد . تَقَشَّعَ - تَقَشُّعاً [ قشع ] القومُ : آن قوم پراكنده شدند ، - السَّحَابُ : ابر رفت و هوا باز شد . تَقَشْقَشَ - تَقَشْقُشاً [ قشقش ] من الجَرَب أو الجُدَريّ : از بيمارى گال يا آبله بهبودى يافت . تَقَصَّى - تَقَصِّياً [ قصو ] : دور شد ، - المَسْألَةَ و فيها : منتهى درجهى بحث را در آن مسأله به كار برد ، - القَومَ : يكايك آن قوم را از راههاى دور خواست كه بيايند . التَّقْصِبَة - ج تَقَاصِب [ قصب ] : موى پيچيده و بافته شده . تَقَصَّدَ - تَقَصُّداً [ قصد ] هُ : آهنگ وى كرد ، در جاى خود او را كشت ، - الرمحُ : نيزه شكسته شد . تَقَصَّصَ - تَقَصُّصاً [ قصّ ] الكلامَ : سخن را حفظ كرد ، - اثَرَهُ : بدنبال او رفت . تَقَصَّفَ - تَقَصُّفاً [ قصف ] : شكست ، - القومُ : آن قوم در دشمنى و تهديد بهم داد و فرياد به راه انداختند ، - عليهِ القومُ : آن قوم بر عليه او گرد آمدند . تَقَصَّلَ - تَقَصُّلًا [ قصل ] : بريده شد ، قطع شد . تَقَصَّمَ - تَقَصُّماً [ قصم ] : شكسته شد . التَّقْصِيبَة - ج تَقَاصِيب [ قصب ] : مترادف ( التَّقْصِبَة ) است . تَقَضَّي - تَقَضِّياً [ قضي ] الشيءُ : آن چيز نيست و نابود شد ، - البازي : باز از هوا فرود آمد . اصل اين واژه ( تَقَضَّضَ ) است كه ضاد دوم به علت تخفيف در نطق به ( ي ) تبديل شده است . تَقَضَّبَ - تَقَضُّباً [ قضب ] الشيءُ : آن چيز بريده شد ، - شُعَاعُ الشمسِ : شعاع خورشيد مانند ستونها دراز شد . تَقَضَّضَ - تَقَضُّضاً [ قضّ ] الطائرُ : پرنده براى نشستن فرود آمد . تَقَضْقَضَ - تَقَضْقُضاً [ قضقض ] : آن چيز شكسته شد ، پراكنده شد . تَقَطَّرَ - تَقَطُّراً [ قطر ] : با عود بخور كرد ، - الماءُ : آب قطره قطره روان شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد خود را از بلندى برزمين انداخت ، آن مرد افتاد ، - بهِ : او را بر پهلو انداخت ، - عن كذا : از آن چيز تخلَّف كرد . تَقَطَّعَ - تَقَطُّعاً [ قطع ] : مطاوع ( قَطَعَ ) و ( قَطَّعَ ) است ، - الظِّلُّ : سايه كوتاه شد ، - القومُ امرَهُم بينهم : آن قوم كار خود را ميان هم تقسيم كردند . التَّقْطِيع - ج تَقَاطِيع : مص ، بيمارى پيچش شكم ؛ « تَقْطِيعُ الرَّجُلِ » : قد و بالاى مرد . تَقَعَّدَ - تَقَعُّداً [ قعد ] : بازماند ، متوقف شد ، - هُ : او را از نيازى كه داشت بازداشت ، به كار فلانى اقدام كرد ، - عن الأَمْرِ : خواستهى او را رها كرد . تَقَعَّرَ - تَقَعُّراً [ قعر ] : آن چيز مصدوم و واژگون شد ، آن چيز گود شد ، - فى كلامه : سخن خود را از بيخ حلق گفت . تَقَعْقَعَ - تَقَعْقُعاً [ قعقع ] : تكان خورد ، بهنگام تكان خوردن صدا داد ، - تْ عُمُدُهم : آن قوم كوچ كردند و رفتند . تَقَفَّى - تَقَفِّياً [ قفو ] الرجُلَ : پيگير آن مرد شد ، - الأَكَمَةَ : از پشت تپه يا تل سواره رفت ، - فلاناً بِالعَصَا : از پشت سر فلانى آمد و با چوبدستى بر پس سر او زد ، - الشّيءَ : آن چيز را برگزيد ، - بِفُلانٍ : با فلانى بسيار مهربانى كرد . تَقَفَّرَ - تَقَفُّراً [ قفر ] : مترادف ( قَفَرَ ) است . تَقَفَّزَ - تَقَفُّزاً [ قفز ] بالحِنَّاء : دست و پاى خود را حنا بست . تَقَفَّصَ - تَقَفُّصاً [ قفص ] : آن چيز فراهم و جمعآورى شد . تَقَفَّعَ - تَقَفُّعاً [ قفع ] تِ الأُذنُ و الرجْلُ و الشاةُ : مترادف ( قَفِع ) است به معناى گوش يا پاى ترنجيده و دمبهى گوسفند كوتاه شد ، - الشيءُ : آن چيز خشك و ترنجيده شد . تَقَفْقَفَ - تَقَفْقُفاً [ قفقف ] : مترادف ( قَفْقَفَ ) است . تَقَفَّلَ - تَقَفُّلًا البابُ : درب بسته شد