فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
249
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
، - فى الجَبَلِ : بالاى كوه رفت . التَّقْفِيَة - [ قفو ] : مص ، - عندَ الشُّعَرَاء : و در اصطلاح شاعران قافيه شعر است و آن تطابق حرف آخر شعر با ساير ابيات شعرى است . تَقَلَّى - تَقَلِّياً [ قلو ] اليهِ : با او دشمنى كرد ، - على فِرَاشِهِ : در بستر خود غلطيد . تَقَلَّبَ - تَقَلُّباً [ قلب ] : از روى به پشت شد ، - على فراشه : از سوئى بسوى ديگر شد ، - فى الأمور : در كارها تصرف كرد و از كارى به كار ديگر پرداخت ، - فى وظائف عَدِيدَة : در شغلها و سمتهاى بسيارى انجام وظيفه كرد . تَقَلَّدَ - تَقَلُّداً [ قلد ] السيفَ : شمشير را با حمايل بر دوش افكند ، - الأَمْرَ : آن كار را خود بر عهده گرفت ، احتمال آن كار را داد ، - تِ المرأة القِلادةَ : آن زن گردنبند بر گردن بست . تَقَلَّسَ - تَقَلُّساً [ قلس ] : كلاه قلنسوه پوشيد . تَقَلَّصَ - تَقَلصُّاً [ قلص ] : درهم كشيده و گوشهنشين شد ، نزديك شد ، - ( فى عِلْمِ الطَّبِيعِيَّات ) و در علوم طبيعى به معناى كوتاه شد است . تَقَلَّعَ - - تَقَلُّعاً [ قلع ] : مطاوع ( قَلَعَ ) است ، - فى مَشْيِهِ : راه رفت به گونه كسى كه به سرازيرى مىرود . تَقَلْعَطَ - تَقَلْعُطاً [ قلعط ] : چرك و آلوده شد . اين واژه در زبان متداول رايج است و سريانى است . تَقَلَّفَ - تَقَلُّفاً [ قلف ] القشرُ عن الشجرة : پوست درخت باز شد . تَقَلْقَلَ - تَقَلْقُلًا [ قلقل ] : تكان خورد ، سبكبال شتابيد ، - فى الْبِلَادِ : در شهرها به راه افتاد . تَقَلَّلَ - تَقَلُّلًا [ قلّ ] الشيءَ : آن چيز را كم ديد ، كم شمرد . تَقَلْنَسَ - تَقَلْنُساً [ قلنس ] : كلاه قَلَنسُوة پوشيد . التَّقْلِيد - [ قلد ] : مص ، - ج تَقَالِيد و تَقْلِيدَات : فرمان حكومت كه از پادشاه يا امير به حاكم نوشته مىشود ، آنچه از رفتار و كردار و عقايد و عادات و علوم و اعمال كه انسان از پدران يا معلمين يا جامعهى خود مىآموزد يا فرا مىگيرد . التَّقْلِيف - [ قلف ] : ميوهاى كه هستهى آن را درآورند و در ظرفهاى برگ خرما ذخيره كنند . التَّقْلِيم - [ قلم ] : مص ، - اين واژه را بعضى ( التَّشْحِيلُ ) گويند ( ز ) : هرس كردن درختان ، شاخههاى زيادى درخت را به منظور زيبائى آن زدودن ، شاخههاى خشك درختان را براى رشد آن بريدن . تَقَمَّحَ - تَقَمُّحاً [ قمح ] السوِيقَ : آرد خوب سابيده نشده را مصرف كرد ، - الشَّرابَ : مى را در كف دست ريخت و آشاميد . تَقَمَّرَ - تَقَمُّراً [ قمر ] : در شب مهتابى بدنبال شكار رفت ، - الطَّيرَ و الظَّباءَ : پرنده و آهو را در روشنائى ماه شكار كرد ، - الطَّيرَ : شبانگاه پرندگان را با آتش گرم و گردآورى كرد تا بامداد آنها را شكار كند ، - الرجُلَ : در شب مهتابى نزد آن مرد رفت ، قمار را از او برد . تَقَمَّشَ - تَقَمُّشاً [ قمش ] : آنچه را كه بدست آورد خورد گرچه ناچيز بود . تَقَمَّصَ - تَقَمُّصاً [ قمص ] : مطاوع ( قَمَّصَ ) است ، آن مرد پيراهن پوشيد ، - تِ الرّوحُ : روح از جسمى به جسمى ديگر منتقل شد . اين عقيدهى پيروان مذهب تناسخ ارواح است كه ارواح از جسدى به جسدى ديگر منتقل مىشوند . تَقَمَّعَ - تَقَمُّعاً [ قمع ] : خوار و زبون شد ، به تنهائى نشست ، سرگردان و شگفتزده ، - الذُّبَابَ : مگس را زدود ، - الشيءَ : آن چيز را برگزيد . تَقَمْقَمَ - تَقَمْقُماً [ قمقم ] منه : از او ناراحت شد و نكوهش كرد . اين واژه در زبان متداول رايج كرد . تَقَمَّمَ - تَقَمُّماً [ قمّ ] ما على المائدة : هر چه كه بر روى سفرهى غذا بود خورد . تَقَنَّى - تَقَنياً [ قنو ] : آن مرد با درآمد خود قانع شد و بازماندهى آن را پسانداز كرد . تَقَنَّصَ - تَقَنُّصاً [ قنص ] الطيرَ أو الظبيَ : پرنده يا آهو را شكار كرد . تَقَنَّعَ - تَقَنُّعاً [ قنع ] : قناعت كرد ، جامهاى پوشيد ، - فى السِّلَّاجِ : سلاح در بر كرد ، - تِ المرأةُ بِالقِناعِ : آن زن مقنعه پوشيد . التِّقْنِيّ - تكنيكى . التِّقْنِيَّة - تكنيك . تَقَهْقَرَ - تَقَهْقُراً [ قهقر ] : به عقب برگشت . تَقَوَّى - تَقَوِّياً [ قوي ] : سخت و نيرومند شد . التَّقْوَى - [ وقي ] : اسم است از ( اتَّقى ) ، ترس از خداوند و عمل به طاعت او و پرهيزگارى . التِّقْوَالَة - [ قول ] : خوش سخن ، خوش بيان . تَقَوَّتَ - تَقَوُّتاً [ قوت ] بالشيءِ : از آن چيز خورد . تَقَوَّحَ - تَقَوُّحاً [ قوح ] الجرحُ : زخم ورم كرد . تَقَوَّرَ - تَقَوُّراً [ قور ] السَّحَابُ : ابر از هم گسيخته و دايرهوار پراكنده شد ، - اللَّيلُ : شب نزديك بپايان شد ، - تِ الْحيَّةُ : مار دور خود پيچيد . تَقَوَّسَ - تَقَوُّساً [ قوس ] : خم شد و مانند كمان گرديد ، - قَوْسَهُ : كمان خود را برداشت ، - هُ الشَّيْبُ : موى سر او سفيد و سياه و پيرى آشكار شد . تَقَوَّضَ - تَقَوُّضاً [ قوض ] : رفت و آمد كرد و در يك جا نماند ، - تِ الحَلَقُ او الصفوفُ : حلقهها يا صفها پراكنده شدند ، - البناءُ : خانه ويران شد . تَقَوَّفَ - تَقَوُّفاً [ قوف ] أَثَرَ فلانٍ : در پى فلانى رفت . تَقَوَّلَ - تَقَوُّلًا [ قول ] عليهِ القولَ : از زبان او دروغ گفت . التِّقْوَلَة - [ قول ] : زيبا سخن ، خوش بيان . تَقَوَّمَ - تَقوُّماً [ قوم ] : آن چيز راست شد ، - الشّيءُ : آن چيز برابر و معتدل شد ؛ « قَوَّمْتُهُ فَتَقَوَّمَ » : آن چيز را راست كردم پس راست شد .