فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
244
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
و شكوفه برآمد ، - فِى الْكلامِ و بِالمال على فلانٍ . آن مرد سخن بسيار گفت و از دارائى خود بر ديگرى تفاخر كرد . تَفَتَّخَ - تَفَتُّخاً [ فتخ ] : آن مرد انگشترى به انگشت كرد . تَفَتَّرَ - تَفَتُّراً [ فتر ] : پس از خشم و تندى آرام و پس از سختى نرم شد ، - الماءُ : آب پس از جوشش ولرم شد ، - عن العمل : در آن كار كوتاهى كرد . تَفَتَّقَ - تَفَتُّقاً [ فتق ] : آن چيز شكافته شد ، - فُلانٌ بِالكَلَام : زبان وى به سخن باز شد . تَفَتَّكَ - تَفَتُّكاً [ فتك ] بأَمرهِ : در كار خود بدون مشورت با كسى اقدام كرد . تَفَتَّلَ - تَفَتُّلًا [ فتل ] الحبلُ : ريسمان تابيده شد . تَفَتَّنَ - تَفَتُّناً [ فتن ] هُ : او را با تكلَّف به فتنه انداخت . تَفَجَّرَ - تَفَجُّراً [ فجر ] الماءُ : آب روان شد ، - الصُّبْحُ : سپيده دم شد ، - بِالْعَطَاءِ : كرم كرد و بخشنده شد . تَفَجَّعَ - تَفَجُّعاً [ فجع ] : دردمند شد . تَفَحَّجَ - تَفَحُّجاً [ فحج ] الرجُلُ : آن مرد ميان دو پاى خود را گشود و راه رفت . تَفَحَّشَ - تَفَحُّشاً [ فحش ] عليهم بلسانهِ : بر آنها زبان زشتى و ناسزاگوئى كرد . تَفَحَّصَ - تَفَحُّصاً [ فحص ] عنهُ : از او تَفَحُّص و جستجوى كرد . تَفَحَّلَ - تَفَحُّلًا [ فحل ] : همانند نر پرتوان شد ، - الشَّجَرُ : درخت ميوه نداد . تَفَخَّتَ - تَفَخُّتاً [ فخت ] : مانند كبوتر طوقدار خراميد ، در شگفتى شد . تَفَخَّرَ - تَفَخُّراً [ فخر ] منه : بر او تكبر كرد . تَفَدَّرَ - تَفَدُّراً [ فدر ] الحجرُ : سنگ شكسته شد . تَفَرَ - تَفَرَاناً تِ القِدْرُ : ديگ به جوش آمد . تَفَرَّى - تَفَرِّياً [ فري ] : آن چيز شكاف برداشت . التَّفْرَاج - [ فرج ] : واحد ( التَّفَاريج ) است به معناى شكاف يا سوراخ روزنه . التِّفْرَة - فرورفتگى در ميان لب بالا . التَّفِرَة - ( ز ) : اولين برگ درآمده از درخت . تَفَرَّجَ - تَفَرُّجاً [ فرج ] الغَمُّ : اندوه از دل بيرون رفت و باز شد . التِّفْرجَة - ج تَفَارِج [ فرج ] : فاصلهى ميان دو انگشت يا دو ستون . تَفَرَّدَ - تَفَرُّداً [ فرد ] بالأمرِ : در آن كار به تنهائى عمل كرد ، در آن كار تنها شد . تَفَرْزَنَ - تَفَرْزُناً [ فرزن ] البَيْذَقُ : نشانهى بازى در شطرنج ملكه شد . تَفَرَّسَ - تَفَرُّساً [ فرس ] فيهِ : در آن چيز نگريست و با فراست آن را دريافت ، - فيه الخَيْرَ : با فراست نكوئى و خير در او يافت ، - الرَّجُلُ : به مردم نشان داد كه اسبسوارى ماهر است . تَفَرَّشَ - تَفَرُّشاً [ فرش ] الطائرُ : پرنده بالهاى خود را بر روى چيز تكان داد و باز كرد و نيفتاد . تَفَرَّصَ - تَفَرُّصاً [ فرص ] الفُرْصَةَ : فرصتى بدست آورد . تَفَرَّطَ - تَفَرُّطاً [ فرط ] الشيءُ : زمان آن چيز گذشت ، - الفَرَسُ الخَيْلَ : آن اسب ، بر ساير اسبان پيشى گرفت . تَفَرَّعَ - تَفَرُّعاً [ فرع ] تِ الأغصانُ : شاخههاى درخت بسيار شد ، - تِ الْمَسَائِلُ : آن مسائل پراكنده و از اصل خارج شد ، - الشيءُ من الشّيءِ : آن چيز از چيزى درآمد يا مترتب بر آن چيز شد ، - الشيءَ : آن چيز بر روى آن چيز قرار گرفت ، - القَوْمَ : بر آن قوم برترى يافت ، به آنها ناسزا گفت و دشنام داد . تَفَرْعَنَ - تَفَرْعُناً : به اخلاق فرعونها خوى گرفت ، - فلَانٌ عَلَينَا : فلانى بر ما طغيان كرد و مستبد شد ، - النّباتُ : گياه بلند شد و نيرو يافت . تَفَرَّغَ - تَفَرُّغاً [ فرع ] : از كار بيكار شد ، كناره گرفت ، - للأمرِ : در آن كوشش بسيار نمود . تَفَرَّقَ - تَفَرُّقاً وَتِفِرَّاقاً [ فرق ] : پراكنده شد . اين واژه ضدّ ( تَجَمَّعَ ) است ؛ « تَفَرَّقَتْ بِهم الطُّرق » : هر يك از آنها به راهى رفتند . تَفَرْقَعَ - تَفَرْقُعاً [ فرقع ] : مطاوع ( فَرْقَعَ ) است . تَفَرَّكَ - تَفَرُّكاً [ فرك ] : مطاوع ( فَرَكَ و فَرَّكَ ) است ، در سخن يا راه رفتن خود سستى نمود . تَفَرْنَسَ - تَفَرْنُساً الرجُلُ : فرانسوى شد يا با اخلاق مردم فرانسه خوى گرفت . تَفَزَّرَ - تَفَزُّراً [ فزر ] : آن چيز شكافته و بريده شد ، - الثوبُ : جامه كهنه و پوسيده شد . تَفَسَّحَ - تَفَسُّحاً [ فسح ] : فراخ شد ، - لهُ : آنجا براى وى فراخ شد ، - القومُ فى المجلس : آن قوم در آن مجلس فراخ نشستند . تَفَسَّخَ - تَفَسُّخاً [ فسخ ] : آن چيز تكَّه تكَّه شد ، - الشَّعَرُ عَن الْجلْد : موى از روى پوست جدا و ريخته شد ( اين حال ويژهى مرده است ) . تَفَسَّرَ - تَفَسُّراً [ فسر ] فلاناً عن الأمرِ : از فلانى خواست تا آن امر را تفسير و توضيح دهد . التَّفْسِرَة - [ فسر ] : « تَفْسِرةُ الشيءِ » : آنچه كه دربارهى چيزى دليل آورند و شرح دهند . التَّفْسِير - [ فسر ] : مص ، - ج تَفَاسِير : تأويل ، كشف كردن ، روشن كردن مطلب ، بيان كردن ، شرح دادن ، توضيح و ايضاح ؛ « حَرْفَا التَّفْسِير : دو حرف تفسير عبارتند از حرف » أَيْ « كه با آن مورد ابهامى را تفسير كنند مانند » هَذَا عَسْجَدٌ « أي ذَهَبٌ : يعنى طلاست . و حرف « أَنْ » كه با آن معناى قول و سخن را بدون تلفظ بيان كنند مانند « نَادَيْتُكَ أن افْعَلْ كَذَا » : از تو خواستم كه فلان كار را انجام دهي . تَفَشَّى - تَفَشِّياً [ فشو ] تِ القرحةُ : زخم فراخ شد ، - المَرَضُ القَومَ و بِهم : بيمارى در ميان آن قوم بسيار شد و شيوع پيدا كرد . التَّفَشِّي - [ فشو ] : مص ، - عِنْدَ اهْل الْعَرَبِيَة : و در نزد علماى عربي به معناى تفخيم حرف يعنى درشت تلفظ كردن حرف بهنگام سخن است . التَّفْشِيط - [ فشط ] : افتخار كردن به كارهاى