فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

210

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

شد . تَجَشَّأَ - تَجَشُّؤاً [ جشأ ] : آروغ زد . تَجَشَّعَ - تَجَشُّعاً [ جشع ] : به گونه‌ى سختى آزمند و حريص شد . تَجَعَّبَ - تَجَعُّباً [ جعب ] : بر زمين افتاد . تَجَعْجَعَ - تَجَعْجُعاً [ جعجع ] البعيرُ و نحوُهُ : شتر و مانند آن از سختى درد خود را بر زمين زد . تَجَعَّدَ - تَجَعُّداً [ جعد ] الشعرُ : موى مُجعّد شد ، - الشيءُ : آن چيز ترنجيده شد . التَّجَعُّدَات - [ جعد ] : فرورفتگيها و تاخوردگيها . التَّجْفَاف - ج تَجَافِيف [ جفّ ] : مترادف ( التِّجْفَاف ) است . التِّجْفَاف - ج تَجَافِيف [ جفّ ] : ابزارى جنگى است كه خود را در پناه آن گيرند مانند سپر براى اسب و انسان . تَجَفْجَفَ - تَجَفْجُفاً [ جفجف ] الطائرُ : مرغ بالهاى خود را بر روى تخم گسترانيد . تَجَفَّفَ - تَجَفُّفاً [ جفّ ] : خشك شد . تَجَفَّلَ - تَجَفُّلًا [ جفل ] القومُ : آن قوم با شتاب گريختند ، - الدّيكُ : خروس پرهاى گردن خود را راست كرد . تَجَفَّنَ - تَجَفُّناً [ جفن ] الكرمُ : درخت انگور به خود ريشه گرفت . التَّجْفِيف - [ جفّ ] : مص ، برگردانيدن آبهاى زائد از روى زمين و پاك كردن آن . تَجَلَّى - تَجَلِّياً [ جلو ] الشيءُ : آن چيز آشكار و نمايان شد ، - الشيءَ : به آن چيز نگاه كرد ، - المكانَ : بر بالاى آن چيز رفت . تَجَلْبَبَ - تَجَلْبُباً [ جلبب ] : روپوش بر روى لباس پوشيد . التَّجِلَّة - [ جلّ ] : جلال و شكوه و بزرگى . تَجَلْجَلَ - تَجَلْجُلًا [ جلجل ] في الأرض : به زمين فرو رفت ، - الأمرُ فى نفسِهِ : آن امر در دل او خطور كرد ، - تْ قواعدُ البيت : پايه‌هاى خانه فرو نشست . تَجَلَّدَ - تَجَلُّداً [ جلد ] : تحمّل صبر و شكيبائى كرد . تَجَلَّسَ - تَجَلُّساً [ جلس ] الأَمرُ : آن كار درست و برابر شد . اين واژه در زبان متداول رايج است . تَجَلَّفَ - تَجَلُّفاً [ جلف ] : لاغر و ناتوان شد . تَجَلَّلَ - تَجَلُّلًا [ جلّ ] : بزرگوار شد ، - بالثّوب : جامه پوشيد ، - هُ : بر بالاى آن رفت . التَّجَلِّى - [ جلو ] : ظهور ، آشكار شدن ، حالت نورانى حضرت عيسى مسيح كه بر سه نفر از پيروانش بر كوه طابور تجلَّى كرد ؛ « عيدُ التجَلِّي » : در مسيحيت عيد تجلَّى مسيح است . التَّجْلِيد - [ جلد ] : مجلَّد ساختن كتاب ، صحّافى كتاب . تَجَمْجَمَ - تَجَمْجُماً [ جمجم ] الكلامَ : سخن را به وضوح بيان نكرد . تَجَمَّرَ - تَجَمُّراً [ جمر ] الجيشُ : لشكر در سرزمين دشمن محاصره شد و برنگشت ، - تِ القَبائِلُ : ايلها گردهم آمدند ، - بالمِجْمَرَة : با آتشدان بخور كرد . تَجَمَّعَ - تَجَمُّعاً [ جمع ] القومُ : آن قوم آمدند و بهم پيوستند . تَجَمَّلَ - تَجَمُّلًا [ جمل ] : آرايش كرد و زيبا شد ، با زمانه ساخت و اظهار زبونى نكرد ، - آزرمى و شكيبائى پيشه كرد و اندوه سخت را آشكار نكرد . تَجَمَّمَ - تَجَمُّماً [ جمّ ] النبتُ : گياه فراوان شد و روى زمين را پوشانيد . تَجَمْهَرَ - تَجَمْهُراً [ جمهر ] القومُ : آن قوم گردهم آمده و جمع شدند . التَّجْمِيد - [ جمد ] : « تَجْمِيدُ الأموال » ( ت ) : سپردن نقدى پول در بانك براى دراز مدت همانند سپردن وثيقه‌ى ملكى در برابر استفاده از اعتبارات بانكى . التَّجْمِيل - [ جمل ] : مص ، آرايش و نقش و نگار كردن ؛ « فَنُّ التَّجْمِيل » : هنر آرايش و زيبائى ، فن نقاشى ، توجه و رعايت زيبائى جسم . تَجَنَّى - تَجَنِّياً [ جني ] عليه : او را به گناهى كه نكرده بود متهم كرد ، - الثَّمَرَ : ميوه را چيد . تَجَنَّبَ - تَجَنُّباً [ جنب ] هُ : از او فاصله گرفت ، دور شد : تَجَنَّدَ - تَجَنُّداً [ جند ] : سرباز شد ، سرباز گرفت ، - للأمر : براى آن كار آماده شد . تَجَنَّنَ - تَجَنُّناً [ جنّ ] : ديوانه شد . التَّجْنِيد - [ جند ] : سربازگيرى ، - الإجْبَارى : خدمت زير پرچم الزامى ، بسيج عمومى . تَجَهَّزَ - تَجَهُّزاً [ جهز ] للسفر : براى مسافرت خود را آماده و مجهّز كرد ، - لِلأَمْرِ - براى آن كار آماده شد . تَجَهَّمَ - تَجَهُّماً [ جهم ] هُ و لهُ : با چهره‌اى گرفته و زشت از او استقبال كرد . التَّجْهِيز - ج تَجْهِيزَات [ جهز ] : آماده كردن ، آنچه كه براى هدفى يا كارى به كار گرفته مىشود . التَّجْوَال - [ جول ] : مصدر ( جَوَّلَ ) است ، نقل و انتقال همانند بيابان نشينان كه از جائى به جاى ديگر روند . تَجَوَّدَ - تَجَوُّداً [ جود ] : كار خوب را برگزيد ، - فى صنعتِهِ : در صنعت خود مهارت به كار برد . تَجَوَّرَ - تَجَوُّراً [ جور ] الرجُلُ : آن مرد زمين خورد ، - على الفِرَاش : بر بستر دراز كشيد ، البناءُ : ساختمان ويران شد و فرو رفت . تَجَوْرَبَ - تَجَوْرُباً [ جورب ] : جوراب پوشيد . تَجَوَّزَ - تَجَوُّزاً [ جوز ] في الأَمر : احتمال آن كار را داد و از آن چشمپوشى كرد ، - عنهُ : از او چشم پوشيد و او را بخشيد ، - فى الكلام : سخن به مجاز گفت ، - فى كذا : از آن چيز به كمى بسنده كرد ، - فى الصَّلاة : اندكى نماز گذارد ، - الدَّراهِمَ : پولها را با درمهاى ناخالص كه داشت پذيرفت و بر نگردانيد . تَجَوَّعَ - تَجَوُّعاً [ جوع ] : خود را گرسنه نگهداشت . تَجَوَّفَ - تَجَوُّفاً [ جوف ] : آن چيز خالى و ميان تهى شد ، - هُ : به ميان آن چيز درآمد . تَجَوَّلَ - تَجَوُّلًا [ جول ] : مسافرت كرد يا از جائى به جاى ديگر رفت . التَّجَوُّل - [ جول ] : مص ؛ « مَنْعُ التجوّل » :