فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
209
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
تُجَاهَ - [ وجه ] : روبرو ، مقابل ؛ « تُجَاهَهُ » : روبروى آن . تِجَاهَ - [ وجه ] : مترادف ( تُجاه ) است . تَجَاوَبَ - تَجَاوُباً [ جوب ] القومُ : آن قوم به هم پاسخ دادند و با هم گفتگو كردند . التَّجَاوُب - [ جوب ] : مص ، توافق و تناسب . تَجَاوَدَ - تَجَاوُداً [ جود ] القومُ : آن قوم نگريستند تا به بينند كداميك دليل واضحترى دارند ؛ « هم يَتَجَاوَدُونَ الحَديثَ » : آنها مسابقهى بهترين سخن را مىدهند . تَجَاوَرَ - تَجَاوُراً [ جور ] القومُ : آن قوم با يكديگر همسايه شدند . تَجَاوَزَ - تَجَاوُزاً [ جوز ] المكانَ : از آن مكان گذشت ، - عنهُ : از او چشمپوشى كرد و او را بخشيد ، - فى الشيءِ : در آن چيز افراط كرد ، زيادهروى كرد . تَجَاوَلَ - تَجَاوُلًا [ جول ] القومُ في الحرب : برخى از آن قوم در جنگ بر برخى تاختند . التَّجَاوِيد - [ جود ] : بارانهاى خوب و سودمند . اين واژه مفرد ندارد . تَجَبَّرَ - تَجَبُّراً [ جبر ] : تكبر كرد و گردنكشى سخت شد ، - العَظْمُ : استخوان پس از شكستن جوش خورد و نيكو شد ، - المريضُ : بيمار بهبودى يافت . تَجَبَّلَ - تَجَبُّلًا [ جبل ] المسافِرُ : مسافر به كوه درآمد . تَجَبَّنَ - تَجَبُّناً [ جبن ] الرجُلُ : آن مرد كلفت و سنگين شد ، - اللَّبَنُ : شير پنير شد يا مانند پنير سفت شد . تَجَحَّرَ - تَجَحُّراً [ جحر ] تِ العينُ : چشم فرو رفت . تَجَحْفَلَ - تَجَحْفُلًا [ جحف ] القومُ : آن قوم گردهم آمدند . تَجَحَّمَ - تَجَحُّماً [ جحم ] : آن مرد از حرص و بخل سوخت ، در تنگى قرار گرفت . تَجَدَّبَ - تَجَدُّباً [ جدب ] المكانُ : آن مكان بر اثر نيامدن باران خشك شد . تَجَدَّدَ - تَجَدُّداً [ جدّ ] الشيءُ : آن چيز نو شد . التَّجَدُّد - [ جدّ ] : مص ، نوآورى و به وجود آوردن و نوين ساختن . تَجَدَّلَ - تَجَدُّلًا [ جدل ] : بر زمين افتاد . التَّجْدِيد - [ جدّ ] : مص ، ابتكار ، تجديد حيات بخشيدن ، احياء ، اعادهى نظم ، اصلاح در هر چيزى . التَّجْدِيف - ج تَجَادِيف [ جدف ] : ناسپاسى و كفر و ناسزاگوئى به درگاه خداوند . تَجَذَّذَ - تَجَذُّذاً [ جذّ ] : بريده شد . تَجَذَّفَ - تَجَذُّفاً [ جذف ] في مشيهِ : در راه رفتن شتاب كرد . تَجَذَّمَ - تَجَذُّماً [ جذم ] الشيءُ : آن چيز بريده شد . التَّجْذِير - [ جذر ] ( ع ح ) : در علم حساب به معناى بدست آوردن جذر عددى است . تَجَرَ - - تَجْراً و تِجَارَةً : به داد و ستد بازرگانى مشغول شد ، تجارت كرد . التَّجْرِبَة - ج تَجَارِب [ جرب ] : آزمايش ، آزمودن ، امتحان ، تجربه ، اندوه و سختى . تَجَرْجَرَ - تَجَرْجُراً [ جرجر ] الماءَ : آب را در گلو ريخت و آن را به صدا درآورد . تَجَرَّدَ - تَجَرُّداً [ جرد ] : برهنه شد ، - للأَمْرِ : به آن كار پرداخت و همّت گماشت ، - الفَرَسُ : اسب در مسابقه بر ساير اسبان سبقت گرفت و از ميان آنها بيرون شد . التَّجَرُّد - [ جرد ] : مص ، تنهائى ، بى طرفى ، - عَنْ او مِنْ : آزاد شدن از . . . تَجَرَّسَ - تَجَرُّساً [ جرس ] : سخن گفت و آواز خواند . تَجَرَّعَ - تَجَرُّعاً [ جرع ] الماءَ : آب را جُرعه جُرعه نوشيد ، - الغَيْظَ : خشم را فرو نشاند . تَجَرَّفَ - تَجَرُّفاً [ جرف ] الطينَ : گل و لاى را با بيل بركند و پاك كرد ، - الشيءَ : بيشتر آن چيز يا همهى آن را برد . تَجَرَّمَ - تَجَرُّماً [ جرم ] الزمانُ أو الشتاءُ : روزگار يا زمستان گذشت ، - عليهِ : بر او تهمت بزهكارى زد . التَّجْرِيب - [ جرب ] : آزمايش و آزمون و امتحان . التَّجْرِيبِيّ - آزمايشى ؛ « عِلْمُ النَّفس التَّجْريبيّ » : روانشناسى آزمايشگاهى پيرامون روشيابى در مجال زندگى عقلى و روانى و رفتار انساني . التَّجْرِيبيَّة - [ جرب ] : يكى از مذاهب فلسفى است كه پيروان آن آزمون و آزمايش را اساس هر دانشى مىدانند . التَّجْرِيح - [ جرح ] : مص ، زخم زبان گفتن ، بد زبانى و آبرو ريختن . التَّجْرِيد - [ جرد ] : مص ، - عند النُّحاة : در اصطلاح نحويان مجرّد شدن كلمه از عوامل لفظى مانند « زيدٌ قامَ » ، - من السّلاح : خلع سلاح ، كنار گذاردن اسلحه . التَّجْرِيدة - [ جرد ] : گروهى پراكنده از لشكريان . تَجَزَّأَ - تَجَزُّؤاً [ جزأ ] : آن چيز تقسيم شد ، - بالشي : به آن چيز بسنده كرد و قانع شد . التَّجْزِئَة - [ جزأ ] : مص ؛ « تاجِرُ التَّجْزِئةِ » : بازرگان يا پيشهور خرده فروش يا جزئي فروش . تَجَزَّرَ - تَجَزُّراً [ جزر ] القومُ القومَ في القتال : آن گروه در جنگ گروه ديگر را كشتند و كشتههاى پاره پاره شده را براى درندگان گذاشتند . تَجَزَّعَ - تَجَزُّعاً [ جزع ] : پاره شد ، شكسته شد . تَجَزَّمَ - تَجَزُّماً [ جزم ] العودُ : آن چوب شكاف برداشت . تَجَسَّدَ - تَجَسُّداً [ جسد ] : داراى جسم شد . التَّجَسُّد - [ جسد ] : مص ؛ « سِرُّ التَّجَسُّد » : به واژهى ( سِرّ ) رجوع شود . تَجَسَّسَ - تَجَسُّساً [ جسّ ] الأخبارَ و الأمورَ : در پى بدست آوردن اخبار يا امور شتافت ، جاسوسى كرد ، آن چيز را جستجو كرد . تَجَسَّمَ - تَجَسُّماً : تنومند شد ، - الأَمْرَ أو الرَّمْلَ : بدنبال آن كار بزرگ يا چيز افزون رفت ، - الأرضَ : زمين را زير پاى خود گرفت و رفت - فلاناً مِن بَين القَوم : از ميان آن قوم فلانى را برگزيد ، - فى عَينى كذا : آن چيز در چشمان من شكل گرفت و مجسم