السيد الخميني

63

شرح چهل حديث ( اربعين حديث ) ( موسوعة الإمام الخميني 46 ) ( فارسى )

جبر و قَدَر نيست ، ولى پيش اهلش مطلب روشن است ، و غير آن را حق ورود در اين مطالب نيست ؛ بلكه صاحب شريعت نهى فرموده است از دخول به اين مطالب « 1 » . در هر حال ، از خداى مهربان در هر وقت خصوصاً در خلوات ، با تضرّع و استكانت و عجز و مذلّت بخواه كه تو را هدايت كند به نور توحيد ، و قلب تو را منوّر كند به بارقهء غيبى يك‌بينى و يك‌پرستى ، تا از همهء عالم وارهى و همه چيز را ناچيز دانى . و با تضرّع از آن ذات مقدّس خواهش كن كه اعمال تو را خالص گرداند و تو را هدايت فرمايد به طريق خلوص و ارادت . و اگر داراى حالى شدى ، اين بندهء ضعيف بطّال خالى از حقيقت را كه عمر خود را صرف هوى و هوس نموده و دل او از كدورت معاصى و امراض قلبيه طورى شده است كه هيچ نصيحتى و هيچ آيه و روايتى و هيچ برهان و دليل و آيتى در او اثر نمىكند به دعايى ياد كرده ، شايد به دعاى شما راه نجاتى پيدا كند ؛ زيرا كه مؤمن را خدا ردّ نمىكند از درگاهِ خود و دعاى او را مىپذيرد . پس از تذكّر به اين مطالب ، كه خودت نيز مىدانستى و حرف تازه‌اى نبود ، مدّتى مواظبت كن از قلب خود ، و اعمال و رفتار و حركات و سكنات خود را در تحت مداقّه آورده ، و خفاياى قلب را تفتيش كن و حسابِ شديد از او بكش ، مثل اين‌كه اهل دنيا از يك نفر شريك ، حساب مىكشند : هر عملى را كه شبههء ريا و سالوسى در اوست ترك كن گرچه عمل خيلى شريفى باشد . حتى اگر ديدى واجبات را در علن كردن خالص نمىتوانى بكنى ، در خفا بكن ؛ با اين‌كه مستحب است اتيان به آنها در علن « 2 » . بلكه كمتر اتّفاق مىافتد در اصل واجب ريا شود ؛ بيشتر در خصوصيات و مستحبات و زوايد اتّفاق مىافتد .

--> ( 1 ) - امير المؤمنين عليه السلام در جواب شخصى كه ايشان را از « قَدَر » پرسيده بود فرمودند : « بَحْرٌ عَميقٌ فَلا تَلِجْهُ . ثُمَّ سَأَلَهُ ثانِيَةً فَقالَ : طَريقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكْهُ ، ثُمَّ سَأَلَهُ ثالِثَةً فَقالَ : سِرُّ اللَّه فَلا تَتَكَلَّفْهُ » ؛ « درياى ژرفى است ، در آن فرو مرو . پس ، بار دوم پرسيد ، فرمود : راه تاريكى است آن را مپيما ، سوم بار پرسيد ، فرمود : راز خداست خود را به سختى مينداز » . ( نهج البلاغة ، ص 526 ، حكمت 287 ، التوحيد ، صدوق ، ص 365 ، حديث 3 ) ( 2 ) - ر . ك : وسائل الشيعة ، ج 1 ، ص 77 ، « أبواب مقدّمة العبادات » ، باب 17 ؛ العروة الوثقى ، ج 2 ، ص 409 ، مسألة 3 .