السيد الخميني

74

ديوان امام ( فارسى )

خرقهء تزوير مائيم و يكى خرقهء تزوير و دگر هيچ * در دام ريا بسته به زنجير و دگر هيچ خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس * جان را چو « روان » كرده زمينگير و دگر هيچ در بارگه دوست نبُرديم و نديديم * جز نامهء سربسته به تقصير و دگر هيچ بگزيده خرابات و گُسسته ز همه خلق * دل بسته به پيش‌آمدِ تقدير و دگر هيچ درويش كه درويش‌صفت نيست ، گشايد * بر خلقِ خُدا ديدهء تحقير و دگر هيچ صوفى كه صفائيش نباشد ، ننهد سر * جُز بر در مردِ زر و شمشير و دگر هيچ عالِم كه به اخلاص نياراسته خود را * عِلمش به حجابى شده تفسير و دگر هيچ عارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند * بسته است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ