السيد الخميني
73
ديوان امام ( فارسى )
طبيب عشق غم دل با كه بگويم كه مرا يارى نيست * جُز تو اى روحِ روان هيچ مددكارى نيست غم عشق تو به جان است و نگويم به كسى * كه در اين باديهء غمزده غمخوارى نيست راز دل را نتوانم به كسى بگُشايم * كه در اين دير مُغان راز نگهدارى نيست ساقى از ساغر لبريز ز مى دم بربند * كه در اين ميكدهء مىزده هُشيارى نيست درد من عشق تو و بستر من ، بستر مرگ * جُز توام هيچ طبيبى و پرستارى نيست لُطف كُن لُطف و گذر كن بسر بالينم * كه به بيمارى من ، جان تو ! بيمارى نيست قلم سُرخ كشم بر ورقِ دفتر خويش * هان كه در عشق من و حُسن تو گفتارى نيست