السيد الخميني

34

ديوان امام ( فارسى )

در اين شب سياهم گم گشته راه مقصود * از گوشه‌اى برون آى اى كوكب هدايت ! شرح اين هجران و اين خون جگر را به فرصتى ديگر مىگذارم و به آنچه خواسته‌اند مىپردازم ، كه : جان‌پرور است قصه‌ى ارباب معرفت * رمزى برو بپرس و حديثى بيا بگو زمانى كه به اقتضاى رشته‌ى تحصيلى ، يكى از متون فلسفى را مىخواندم ، بعضى عبارات دشوار و مبهم كتاب را در مواقع مناسب با حضرت امام ( قدس سرّه ) در ميان مىگذاشتم . اين پرسش و پاسخ به جلسه درس بيست دقيقه‌اى تبديل شد ، تا يك روز صبح كه براى شروع درس خدمت ايشان رسيدم دريافتم كه ايشان با يك رباعى به طنز هشدارم داده‌اند : فاطى كه فنون فلسفه مىخواند * از فلسفه « فاء و لام و سين » مىداند امّيد من آن است كه با نور خُدا * خود را ز حجاب فلسفه برهاند پس از دريافت اين رباعى ، اصرار مجدّانه‌ى من آغاز شد و درخواست ابيات ديگرى كردم . و چند روز بعد : فاطى ! بسوى دوست سفر بايد كرد * از خويشتن خويش گُذر بايد كرد هر معرفتى كه بوى هستى تو داد * ديوى است به رَه ، از آن حذر بايد كرد تقاضاى مدام من كم‌كمك مؤثر مىنمود ، چرا كه چندى بعد چنين سرودند : فاطى : تو و حقّ معرفت ! يعنى چه ؟ ! * دريافت ذات بىصفت ، يعنى چه ؟ ! ناخوانده « الف » به « يا » نخواهى ره يافت * ناكرده سلوك ، موهبت يعنى چه ؟ ! اين پندآموزى و روشنگرى امام را كه در قالب رباعى و در نهايت ايجاز آمده بود به جان نيوشيدم و آويزه‌ى گوش كردم و سرمست از حلاوت آن شدم ، ناگاه دريافتم كه نظير چنين پيامهايى در باب معرفت ، دريغ است ناگفته ماند و نهفته گردد . لذا با سماجت بسيار از ايشان خواستم كه سررشته‌ى كلام و سرودن پيام را رها نكنند . اعتراف مىكنم كه لطف بىكران آن عزيز چنان بود كه جرأت اصرارم مىداد و هر دم بر خواهشهاى من مىافزود . تا آنجا كه درخواست سرودن غزل كردم و ايشان عتاب كردند كه : « مگر من شاعرم ؟ ! » . ولى من همچنان به مراد خود اصرار مىورزيدم و پس از چند روز چنين شنيدم : تا دوست بود ، تو را گزندى نبود * تا اوست ، غبار چون و چندى نبود بگذار هرآنچه هست و او را بگزين * نيكوتر از اين دو حرف پندى نبود * * *