السيد الخميني

295

ديوان امام ( فارسى )

جام چشم تاراج كرد روى گُلشن هستى مرا * افزود چشم مىزده‌اش مستى مرا افروخت آتشى به روانم ز غمزه‌اش * بر باد داد سركشى و پستى مرا افشاند زلف خم‌خم و چين‌چين خويش را * خم كرد قامت من و تردستى مرا آن دم كه با صراحى مى سوى من دويد * بركند هستى من و سرمستى مرا