السيد الخميني
21
ديوان امام ( فارسى )
هر دم از روى تو نقشى زندم راه خيال * با كه گويم كه درين پرده چها مىبينم كس نديدست ز مشك ختن و نافهء چين * آنچه من هر سحر از باد صبا مىبينم چنين شعرى كه مولد چنان حالتى است ، طورى است وراى طور متداول و مرسوم ميان شاعران . چنين سخنى ممكن است گاهى در آن برخى تعقيدها و عدول از پارهاى موازين مرسوم زبان ، مشهود گردد ؛ بنا بر آنچه گفته آمد نبايد آن را با معيارهاى رايج ميان اديبان و شاعران سنجيد اينها شعر نيست ، بلكه گدازههاى دلسوخته و شعلههاى جان سودازدهاى است كه بىهيچ تقيد و تكلفى ، گهگاه از درون آتشفشان دل آن پير و مراد فوران كرده و در قالب الفاظ شكل گرفته است . تا كه مستغرق شدم در قعر بحر بيخودى * سربهسر دريا شدم نه جوى ماند و نه غدير اما آثار منظوم آن حضرت را وجوهى است كه مىتواند بعضى از آن در اين مجال مورد بحث قرار گيرد ؛ از قبيل تعابير و اصطلاحات و سبك و شيوهء آنها و تأثير از شاعران پيشين و عارفان متقدم ، و نظاير اين عناوين كه بحث تفصيلى در هريك مجال و فرصتى گسترده مىطلبد كه اين مقام را جاى آن نيست . ازاينرو ، به الزام و ضرورت به مرورى اجمالى و سيرى گذرا در اينباره بسنده مىكنيم . تعابير و اصطلاحاتى كه در آثار حضرت امام آمده همانهاست كه عارفان شاعر و شاعران عارف در اشعار خود آوردهاند . عارفان و اصل ، معانيى را كه در احوال مشاهده و واردات قلبى يافته و به ذوق حضور آزمودهاند در قالب الفاظ و به صورت رمز و استعاره بيان مىكنند ؛ چه آن مشاهدات و يافتهها به بيان درنمىآيد و آن معانى را در كلام نمىتوان گنجاند : معانى هرگز اندر حرف نايد * كه بحر قلزم اندر ظرف نايد ازاينرو ، آنان هرگاه از آن حالات و مقامات و از آن حقايق و معارف خبر دهند ، آن را در جامهء اشاره و رمز و استعاره در مىپوشانند ، چنان كه جز ارباب شهود و آشنا به مقامات آنان ديگران چيزى از آن درنمىيابند ، و چهبسا كه بيگانگان آن مقامات را بر خلاف خوانند و به غلط افتند . اصطلاحاتى است مر ابدال را * كه خبر نَبود از آن غفّال را براى دفع توهمات و تبيين رموز و كنايات اين سخنان است كه در شرح اين معارف كتابها نگاشته و رسالهها پرداختهاند تا طالب حق با رجوع به آنها مراد از آن اصطلاحات را دريابد . در اين معنى فيض كاشانى گويد : چون مخدّرات معارف و حقايق و پردگيان معانى و دقايق از آن پوشيدهتر است كه به واسطهء وضع و دلالت الفاظ متصدى اظهار آن توان شد ، لاجرم به دستيارى امثال و اشباه در ابراز آن كوشيده ، و هر حقيقتى را به اسم يكى از محسوسات كه مناسبتى با او دارد تعبير مىكنند ؛ چون « رخ » و « زلف » و « خط » و « خال » و « چشم » و « ابرو » و « دهان » و « زنّار » و « كفر » و « ترسايى » و غير آن ؛ كه هريك از