السيد الخميني

20

ديوان امام ( فارسى )

و از دوام وصل محروم . انبياى عظام و اوصياى كرام و وارثان مقام آن بزرگواران را چنين حالتى است . نقل است كه پيامبر اكرم ( ص ) چون زياده به كار خلق مىپرداخت و از اين راه احساس قبض و گرفتگى خاطر مىكرد ، از پى رهايى از اين كدورت و ملال ، بلال را مىفرمود : قم يا بلال ، فأرحنا بالصّلاة ( اى بلال برخيز و براى نماز آواز ده و ما را راحت و آسوده ساز ) . و از اين ملالت باز رهان . اولياى الهى ، كه وارثان ميراث انبيايند و نايبان مقام ولايت ، چون به اقتضاى وظيفه و تكليف خويش از پى راهنمايى خلق قيام كنند ، از فيض خلوت حضور و شهود بازمىمانند ؛ ازاين‌رو ، مترصد و در پى فرصت‌اند تا ديگر بار به حضرت دوست بازآيند و آينهء دل را با صيقل ذكر جلا بخشند ؛ هرچند كه اين مقيمان كوى محبت در بحبوحهء اشتغال به امور ظاهر و حل و فصل كار خلايق باز دلشان از ذكر خدا و نجواى با او غافل و فارغ نمىماند . امام خمينى ، سلام اللّه عليه ، را نيز چنين حالتى بود . او در همان حال كه دل از گرد هرگونه تعلقى پرداخته بود بار سنگين رسالت و رهبرى را به دوش مىكشيد ، و خود را مكلف مىديد تا از پى رهايى خلق نهضتى عظيم و قوى بنيان ، پايه ريزد تا مگر خداى عالم آن را به انقلابى عالمگير منتهى گرداند ، آن‌سان كه اساس ديرپاى نظام جور و فساد در جهان از ريشه برافتد و ديگر بار فروغ جانفزاى توحيد ، كران تا كران گيتى را روشن سازد و عدل و آزادى و برابرى و برادرى ايمانى چهرهء افسردهء عالم را رونق بخشد . امام ، گاه كه از اين وظيفهء سنگين فراغتى مىيافت ، در خلوات و اوقات خاص ، به يارى سخنانى موزون ، آبى بر آتش درون مىافشاند و با زبان شعر ، حديث درد فراق را با دلدار يگانه بازمىگفت . حضرت امام هرگز سر شعر و شاعرى نداشت و خود را به اين پيشه سرگرم نساخته بود . آن عاشق صادق هرگاه از اداى وظيفه و رسالت خويش فراغتى حاصل كرده شرح درد مهجورى را در قالب الفاظ و كلمات موزون بر ورق‌پاره‌اى رقم زده است . او مقصدش شعر و شاعرى نبود بلكه شعر نيز جلوه‌اى از جلوه‌هاى روح بلند و متعالى او بود . شعر او به مثابت « ارحنا يا بلال » است . شعر او نجواى عاشقانه ، روح هيجان‌زده و بىتابى است كه در خلوت تنهايى با بكارگيرى كلمات ، راز دل دردمند خويش را با محبوب بازگفته و با معبود به راز و نياز پرداخته است . او قافيه‌انديش نبوده و به گفتهء مولانا هرگاه خون در درونش جوشش كرده از شعر بدان رنگى داده است . آن بزرگ خود در باب شعرگويى خويش فرموده : بايد به حق بگويم كه نه در جوانى ، كه فصل شعر و شعور است و اكنون سپرى شده ، و نه در فصل پيرى ، كه آن را هم پشت سر گذاشته‌ام ، و نه در حال ارذل العمر ، كه اكنون با آن دست به گريبانم ، قدرت شعرگويى نداشتم . * آرى شعر امام محصول حالت استغراق و مولود فناى در سبحات جلال و جمال حضرت حق است و نتيجهء شهود لقاى دلدار .