السيد الخميني
139
ديوان امام ( فارسى )
آيينهء جان بر در ميكده بگذشته ز جان آمدهام * پشتپايى زده بر هر دوجهان آمدهام جان كه آيينهء هستى است در اقليم وجود * بر زده سنگ به آيينهء جان آمدهام سرّ هستى چو نشد حاصلم از ملك شهود * در نهانخانه ، پى سرّ نهان آمدهام جلوهء روى تو بىمنّت كس مقصود است * كاين همه راهْ كران تا به كران آمدهام دستگيرى كنم اى خضر ! كه در اين ظلمات * پى سرچشمهء آب حَيوان آمدهام همّت اى دوست كه من چشم ببستم ز جهان * به سر كوى تو چشمِ نگران آمدهام خوشدل از عاقبت كار شو اى « هندى » از آنك * بر در پير ره از بخت جوان آمدهام