السيد الخميني
119
ديوان امام ( فارسى )
ديار قدس دست از دلم بدار كه جانم به لب رسيد * اندر فراقِ روى تو ، روزم به شب رسيد گفتم به جان غمزده ديگر تو غم مخور * غم رخت بست و موسم عيش و طرب رسيد دلدار من چُو يوسف گمگشته بازگشت * كنعان مرا ز روى دل مُلتهب رسيد راز دلم كه قلب جفا ديدهام دريد * از سينهام گذشت و به مغز عصب رسيد مُرغ ديار قُدس از آن ، پرزنان رميد * بر درگهى كه بود ورا منتخب رسيد دارالسلام ، روى سلامت نشان نداد * بگذشت جان از آن و به دار العجب رسيد