السيد الخميني

115

ديوان امام ( فارسى )

پرتو حسن خواست شيطان بد كند با من ولى احسان نمود * از بهشتم بُرد بيرون بستهء جانان نمود خواست از فردوس بيرونم كند خوارم كند * عشق پيدا گشت و از مُلك و مَلَك پرّان نمود ساقى آمد تا ز جام باده بىهوشم كند * بيهُشى از مُلك بيرونم نمود و جان نمود پَرتُوِ حُسْنَت بجان افتاد و آن را نيست كرد * عشق آمد دردها را هرچه بُد درمان نمود غمزه‌ات در جان عاشق برفروزد آتشى * آن‌چنان كز جلوه‌اى با موسى عمران نمود « ابن سينا » را بگو در طور سينا ره نيافت * آنكه را بُرهان حيران‌ساز تو حيران نمود