السيد الخميني

113

ديوان امام ( فارسى )

راز بگشا ! مُرغ دل پر مىزند تا زين قفس بيرون شود * جان بجان آمد توانش تا دمى مجنون شود كس نداند حال اين پروانهء دلسوخته * در بر شمع وجود دوست آخر چون شود رهروان بستند بار و برشدند از اين ديار * بازمانده در خم اين كوچه دل پُرخون شود راز بُگشا پرده بردار از رُخ زيباى خويش * كز غم ديدار رويت ديده چون جيحون شود ساقى از لب‌تشنگان بازمانده ياد كُن * ساغرت لبريز گردد ، مستيت افزون شود گر ببارد ابر رحمت باده روزى جاى آب * دشتها سرمست گردد چهره‌ها گلگون شود