الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
101
اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى )
احبار را ديد كه پيراهنهائى از مو پوشيدهاند و كلاههاى پشمى بر سر نهادهاند ، و زنجيرها در گردن كرده خود را بر ستونهاى مسجد بستهاند ، به نزد مادر آمده و پيراهن موئى و كلاه پشمى طلبيد ، مادر وى با پدرش حضرت زكريا ( عليه السلام ) صحبت كرد ، حضرت زكريا ( عليه السلام ) به يحيى ( عليه السلام ) گفت تو طفل كوچكى هستى ، چه چيزى باعث شده دست به اين كار زنى ؟ جواب داد پدر مگر از من خردسالتر مرگ را نچشيده است ؟ حضرت زكريا ( عليه السلام ) جواب داد بلى ، و به مادرش امر كرد هر چه خواهد بكن ، حضرت يحيى ( عليه السلام ) از آن به بعد لباس موئى پوشيد و به عبادت برخاست به طورى كه پس از مدتى بدنش نحيف شد و روزى به بدن خود نظر كرد و گريست ، خطالب الهى به او رسيد اى يحيى آيا گريه مىكنى براى لاغر شدن بدنت به عزّ و جلال خدوم سوگند اگر يك نظر به جهنم كنى ، پيراهن آهن خواهى پوشيد به جاى اين پيراهن ، حضرت بسيار گريست به حدّى كه صورتش زخم شد ، خبر به زكريا ( عليه السلام ) رسيد ، حضرت زكريا ( عليه السلام ) به او گفت : چرا چنين مىكنى ؟ من از خداى خود فرزندى طلبيدم كه موجب سرور من باشد گفت اى پدر شما گفتيد در ميان بهشت و جهنم گردنه و عقبهاى است كه نمىگذرد از آن مگر بسيار گريه كنندگان از خوف الهى ، حضرت زكريا ( عليه السلام ) در پاسخ وى جوابى نداشت و مادرش براى وى دو پاره نمد آماده كرد تا روى دو گونهاش گذارد تا آب چشم او را جذب كرده به صورتش آسيبى نرسد ، ولى مگر گريه او تمامى داشت ، به قدرى گريه مىكرد كه دو نمد خيس مىشد و وقتى فشار مىداد ، آب از لابلاى انگشتانش مىچكيد . هرگاه حضرت زكريا ( عليه السلام ) مىخواست بنىاسرائيل را موعظه كند ، به چپ و راست مىنگريست ، تا مبادا يحيى ( عليه السلام ) در آنجا باشد و بر اندوه او افزوده شود ، روزى كه حضرت يحيى نبود ، مشغول موعظه شد ، در وسط صحبت يحيى ( عليه السلام ) كه سر خود را در عبا پيچيده بود ، در ميان مردم نشست ، و زكريا ( عليه السلام ) او را نديد ، فرمود : حبيب من جبرئيل مرا خبر داد كه حق تعالى مىفرمايد در جهنم كوهى است آن را « سكران »