الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
102
اخلاق اسلامى در نهج البلاغه ( خطبه متقين ) ( فارسى )
نامند و در ميان كوه و پائين كوه وادى هست كه آن را « غضبان » نامند ، زيرا از غضب الهى افروخته شده است و در آن وادى چاهى است كه صد سال عمق آن است و در آن چاه تابوتهائى از آتش است ، و در آن تابوتها صندوقها و جامهها و زنجيرها از آتش است . چون يحيى ( عليه السلام ) اينها را شنيد ، سر برداشت و فرياد برآورد : « و اغفلتاه » : چه بسيار غافليم از سكران ، سپس برخاست و سر به بيابان گذارد ، حضرت زكريا ( عليه السلام ) به مادرش امر كرد به دنبال او رود كه مىترسم زنده او را نيابى ، و سراغ او را از چوپانى گرفت ، گفت او را در فلان عقبه ديدم كه مىناليد و مىگفت : « خدايا به عزت تو ، اى مولاى من آب سرد نخواهم چشيد ، تا مكان و منزلت خود را نزد تو ببينم » . مادرش او را به خدا سوگند داد تا به خانه برگردد ، حضرت قبول كرده و به اصرار مادر پيراهن موئى را درآورد و پشمين پوشيد و از غذائى كه نقل شده ، عدس بوده تناول كرد و به خواب رفت . در خواب به او ندا رسيد اى يحيى ، خانه بهتر از خانه من و همسايه بهتر از من مىطلبى ، چون اين ندا شنيد برخاسته و گفت خداوندا از لغزش من درگذر به عزّت تو ديگر سايهاى نطلبم به غير از سايه بيتالمقدس ، لباس موئين را پوشيد و روانه بيتالمقدس براى عبادت در كنار رهبانان شد و هر چه مادرش مانع شد كارگر نيفتاد ، و آخر زكريا ( عليه السلام ) گفت رهايش كن كه پرده از قلبش كنار رفته و از عيش دنيا انتفاع نمىبرد . « 1 » و عاقبت هم در راه خدا و خوب از او به شهادت رسيد ، در بعضى روايات دارد كه : دختر برادر پادشاه موجب شد تا او شهيد شود ، زيرا روزى از يحيى ( عليه السلام ) خواست تا او را به ازدواج خود درآورد و او امتناع كرد ، و از اين روى مادر دختر ، او را زيبا نموده روانه كاخ كرد و به او گفت اگر شاه از تو چيزى خواست ، سر يحيى را از او
--> ( 1 ) . عين الحيوة مرحوم مجلسى ، صفحه 299 و ثمرات الانوار محمدبن ابى الفتح ، صفحه 221 . .