السيد ابن طاووس ( مترجم : سيد احمد فهرى زنجانى )
47
اللهوف على قتلى الطفوف ( آهى سوزان بر مزار شهيدان ) ( فارسى )
ما بديدن فرماندار بيا ، هانى لباسهايش را طلبيده و پوشيد و سپس قاطر را طلبيده و سوار شد تا آنكه نزديك كاخ رسيد ، گوئى دلش احساس خطر كرد بحسّان بن اسماء بن خارجه گفت ، اى برادر زاده ، به خدا قسم كه من از اين مرد ميترسم رأى چيست ؟ گفت : عمو ، به خدا قسم من از هيچ بر تو باك ندارم بىجهت خيالى بدل راه مده ، و حسّان نميدانست كه عبيد اللَّه بچه جهت كس بدنبال هانى فرستاده است ، هانى آمد و آن چند نفر نيز بهمراهش بودند تا همگى بر عبيد اللَّه داخل شدند ، عبيد اللَّه كه چشمش بهانى افتاد ، گفت : احمق با پاى خود آمد سپس رو بشريح قاضى كه نشسته بود نمود و با اشاره بهانى شعر عمرو بن معديكرب زبيدى را خواند بدين مضمون : مناش زندگى خواهم او مرگ من * چه عذر آورد دوستت نزد من هانى گفت : امير مگر چه شده است ؟ گفت : ساكت شو اى هانى