محمد قنبرى

147

شناخت نامهء كلينى و الكافى ( فارسى )

اما پيش از گزارش آنها بايد يادآور شد كه نقد بر اثرى الزاماً نه به مفهوم كاستن از ارزش آن است ، زيرا نقد پديده‌اى است كه دستگاه انديشه آن را در برابر معطيات خود پرداخته و به واسطه‌اش آنها را تراش داده و در صافىها بيخته و آنگاه اگر چيزى در پس تراش‌ها و بيزش‌ها ماند آن چنانش صفا و صيقل خواهد داد تا چون الماسى بر تارك‌ها بدرخشد . اكنون نقدى چند فهرست‌وار گزارش مىشود : 1 . عدم تبيين مرحله دوم شرح كه عبارت است از تفسير محتوا . و اساساً مرحله دوم شرح تاكنون در حوزه تفسير ، به طور رسمى مطرح نبوده ، از اين‌رو اين نقد متوجه ديگر شروح و تفاسير نيز مىباشد . با اين وصف از گذشته تا به حال مرحله دوم بدون توجه رسمى و فنى همواره مطرح بوده است . 2 . چيرگى گرايش فلسفى خاص در نگرش تفسيرى وى . اين گرايش چيره در نگرش صدر المتألهين به مثابه نظريه‌اى پيشين در دستگاه پيشانهء شرح است و به اين دليل خطوط فعاليت ايضاحى او را تا حدى نه اندك تعيين مىكند . و به طور كلى بايد گفت كه هيچ شارح و مفسرى از حداقل يك گرايش چيره تهى و بر كنار نيست . و همين گرايش‌هاى غالب در نگرش شارحانند كه راستاى اصولى تفكر و شرح آنان را رقم مىزنند . بنابراين چيرگى يك گرايش بر انديشه شارح از جمله جريان‌هاى عمومى تفكر است و از اين‌رو جاى اشكال نيست . نقدى كه در اينجا بر صدر المتألهين از ناحيه چيرگى و غلبه گرايش فلسفى وى وارد است بر ديگر شارحان از ناحيهء غلبه ديگر گرايش‌ها متوجه مىشود و مقصود از نقد در اينجا و آنجا اشكال نيست ، بلكه سنجش و ارزيابى تطابق يك مفروض با نفس الامر و تشخيص مقدار كشف آن است از حقيقت . حال با اين توضيح گوييم : چيرگى گرايش فلسفى خاص در تفكر تفسيرى صدر المتألهين دو اثر را نتيجه داده : نخست ، تأثير در اندازهء تطابق شرح او با ضوابط شرح اكتشافى محض كه به عنوان كمال مطلوب پيوسته بايد در فرا راه هر شرحى مطرح باشد .