الشيخ عباس القمي

486

الفوائد الرضوية في أحوال علماء المذهب الجعفرية ( فارسى )

حاجى ميرزا خليل « 1 » در سداد و صلاح و فنّ طب سرآمد دهر و مقبول عامه و خاصه و مطبوع و محبوب تمامى علماى عراق بود و شيخ مرحوم در كلمه طيبه حكايت والدش مرحوم حاجى ميرزا خليل را نقل كرده كه در كربلا احسان كرد به يك زن علويهء محترمهء هنديه ، و معالجه كرد مجانى دست او را كه آكله شده بود . بعد از آن در خواب كسى خبر فوت او را به او داد و گفت : از عمر تو ده روز باقى است . پس از بيدار شدن ناخوش گشت و روزبه‌روز مرضش شدّت كرد و آن علويه او را پرستارى مىكرد تا آن‌كه روز دهم شد خود آن مرحوم فرمود كه ، ناگاه خود را ديدم كه منتقل شدم از عالمى به عالمى ديگر و از آنهايى كه در دور من جمع بودند احدى را نمىديدم و من در آن عالم بودم كه ناگاه ديدم ديوار خانه شكافته شد دو نفر از آن‌جا بيرون آمدند

--> ( 1 ) . از مرحوم حاجى ميرزا خليل نقل شده كه فرموده كه : من در علم طب چندان درس نخوانده بودم و استادى نديده بودم . همهء اين مهارت و بصيرت از بركت دادن يك نان بود و آن ، چنان بود كه ، در ايّام جوانى به قصد زيارت حضرت معصومه عليها السّلام مشرّف شدم به قم و در آن‌جا ، بلكه در جاهاى ديگر ، گرانى سختى بود كه نان به زحمت به دست مىآمد ، و در آن زمان نزاع بود ما بين دولت ايران و روس و اسرا آورده بودند و در بلاد متفرق كرده بودند از زن و مرد و صغير و كبير ، و من در يكى از حجرات دار الشفاء ( كه عمارتى است در زير مدرسه متصل به صحن شريف و در او حجراتى است كه غربا و مترددين منزل مىكنند ) منزل كرده بودم . روزى به بازار رفته بودم و رنج فراوانى كشيدم تا نانى به دست آوردم و قصد منزل كردم در بين راه به زنى از اسراى نصارا رسيدم كه طفلى در بغل گرفته بود و از گرسنگى رخسارش زرد شده بود ؛ چون مرا ديد گفت : شما مسلمانان رحم نداريد كه خلق را اسير مىكنيد و گرسنه نگاه مىداريد ، پس بر او رقت كردم ، و آن نان را به او دادم و از او گذشتم . روز چيزى نخورده و شب نيز چيزى نداشتم تنها در منزل نشسته بودم ناگاه مردى داخل حجره شده و گفت : بىبى مرا دردى رسيده كه بىطاقت شده و نام آن را برد . اگر طبيبى سراغ دارى كه علاجش را بپرسم ؟ بر زبانم جارى شد كه فلان چيز خوب است . گمان كرد كه من طبيبم ، رفت و گفت پس ساخت و خورد و فورا بهبودى يافت . ساعتى نكشيد كه همان مرد با يك مجموعه كه در آن الوان اطعمه بود با يك عدد اشرفى و معذرت و تشكر بسيار . فردا آن زن قضيهء درد و دواى فورى خود را براى آشنايان نقل كرد كه ، چنين طبيب و مداوا نديده بودم و بعض از ايشان به پاره‌اى امراض مبتلا بود ، جوياى منزل من شد و پرسيد به همان نحو از مفردات بدون معرفت به اصل مزاج و طبيعت آن دوا چيزى گفتم رفت و خورد و شفا يافت . خبر منتشر شد بر من هجوم آورد [ ند ] به همان نحو چيزى مىگفتم و خوب مىشدند ، سود زيادى به دستم آمد . پس تحفهء حكيم مؤمن - كه در طب است - پيدا كردم و مراجعه كردم كه لامحاله اسامى مفردات و امزجه آنها را ياد گيرم چندى در آن‌جا ماندم آنگاه برگشتم به تهران و به مراجعهء كتب مشغول شدم در اندك وقتى ، معروف و مشهور و نامم در اسامى استادان ثبت شد و همهء آن از اثر ايثار آن قرص نان بود . و اللّه العالم ( منه عفى عنه ) . دربارهء ترجمه حاج ميرزا خليل بن شيخ على ( 1180 - 1280 ه . ق . ) ر . ك : الحصون المنيعه ، ج 6 ، ص 186 ؛ معجم أدباء الأطباء ، ج 1 ، ص 144 ؛ معجم رجال الفكر ، ص 164 ؛ الكرام البرره فى القرن الثالث بعد العشره