الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

60

نبرد جمل ( فارسى )

عايشه روان شد تا نزد ام سلمه رفت . ام سلمه گفت : « درود بر تو اى عايشه ! به خدا سوگند ! پيشتر به ديدار ما نمي‌آمدي . برايت چه پيش آمده است ؟ » عايشه گفت : « طلحه و زبير آمده و گفته‌اند كه اميرالمؤمنين عثمان مظلومانه كشته شده است . » عبدالله گويد : ام سلمه چنان فريادى كشيد كه من از بيرون خانه شنيدم و گفت : « اى عايشه ! تو ديروز شهادت مي‌دادى كه عثمان كافر است و امروز وى اميرالمؤمنين شده و مظلومانه به قتل رسيده است ! چه مي‌خواهي ؟ » عايشه گفت : « با من حركت نما تا شايد خداوند با حركت ما ، كار امت محمد ( صلى الله عليه وآله ) را اصلاح نمايد . » ام سلمه گفت : « آيا حركت كنم ، حال آن كه از رسول خدا شنيده‌ام آن چه را كه شنيده‌ام ؟ اى عايشه ! به خدايى كه اگر راست بگويي ، راستگويي‌ات را گواه است ، سوگندت مي‌دهم ! آيا به ياد دارى روزى را كه همراه پيامبر بودى و من در خانه‌ام حلوا پختم و براى او آوردم و وى فرمود : “ به خدا سوگند ! بي‌شك پس از گذشت شبان و روزان ، سگ‌هاى آبگاهى به نام حوأب در عراق بر يكى از زنان من كه در سپاه ستمگر سركش حضور دارد ، بانگ خواهند زد . ” ظرف از دست من افتاد و او سرش را بالا آورد و فرمود : “ تو را چه شده است اى ام سلمه ؟ ” گفتم : “ اى رسول خدا ! آيا ظرف از دستم نيفتد ، در حالى كه اين سخن را مي‌فرمايي ؟ بيم دارم كه من آن زن باشم . ” و تو خنديدى و او به سوى تو روى نمود و فرمود : “ به چه مي‌خندى اى سرخ‌ساق ! مي‌دانم كه تو همان زن خواهى بود . ” اى عايشه ! تو را به خدا سوگند مي‌دهم ! آيا به ياد دارى كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) ما را از فلان مكان عبور داد ، در حالى كه ميان من و على بن ابي‌طالب بود و با ما سخن مي‌گفت . تو شتر خود را به ميان آوردى و بين پيامبر و على فاصله افتاد . پيامبر بالشى را كه همراه داشت ، بالا آورد و بر صورت شترت زد و فرمود : “ آگاه باش به خدا سوگند ! تو فقط يك روز با وى ماجرا نخواهى داشت و بلاى تو براى او يكى نخواهد بود . آگاه باش كه فقط منافق يا دروغگو با او دشمنى خواهد كرد . ” اى عايشه ! آيا به ياد دارى كه در بيمارى مرگ پيامبر ، پدرت همراه عمر به عيادت وى آمدند و على بن ابي‌طالب كه معمولا وارسى و مرتب ساختن لباس و كفش و پاپوش وى را بر عهده داشت ، پيشتر آمده و پشت اتاق در حال پينه زدن كفش حضرمى او بود ؟ آن دو اجازه ورود خواستند و