الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

59

نبرد جمل ( فارسى )

« اى امير مؤمنان ! ما را كشتند . » فرمود : « با پشتيبانى و بركت خدا ، حمله كنيد ! » ما دست به حمله زديم و نيزه‌ها را در بدن يكديگر فرومىبرديم تا جايى كه اگر كسى راه مىرفت ، بر روى نيزه پا مىگذاشت . سپس جارچى علي ( عليه السلام ) صدا زد : « با شمشير حمله كنيد ! » ما چنان با شمشير بر كلاهخودشان مي‌كوفتيم كه شمشيرمان كُند مي‌گشت . سپس جارچى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) بانگ برآورد : « پاهايشان را بزنيد و قدم‌هايشان را بشكنيد ! » در هيچ نبردى نديده بوديم كه به اين اندازه ، ساق‌هاى پا قطع شده باشد و من ياد سخن حذيفه افتادم كه گفت : « ياران او بنىضبّه‌اند كه خدا قدم‌هايشان را بشكند ! » و دانستم كه دعايش مستجاب شده است . ( الامالي ، 58 ) ام سلمه ( عليها السلام ) در برابر عايشه دليل مي‌آورَد 1 . موضع ام سلمه ( عليها السلام ) در برابر عايشه ، موضعى تاريخى بود . وى عايشه را اندرز و هشدار داد و تلاش نمود تا او را از سفر به بصره بازدارد ؛ اما تلاش وى ثمر نداشت . شريف مرتضى گويد : از گزارش‌هاى جالب ، خبرى است كه نصر بن مزاحم از عبدالرحمن بن مسعود عبدى روايت نموده است : در مكه همراه عبدالله بن زبير بودم . در آن هنگام ، طلحه و زبير در مكه به سر مي‌بردند . آن دو ، عبدالله بن زبير را فراخواندند و من نيز همراه وى بودم . به او گفتند : « عثمان مظلومانه كشته شد و ما نگرانيم كه امت محمد ( صلى الله عليه وآله ) دچار پراكندگى گردد . اگر عايشه صلاح مي‌داند ، با ما همراه شود . شايد خداوند به سبب او ، نابساماني‌ها را اصلاح كند و شكاف‌ها را از ميان بردارد . » پس بيرون آمديم و قدم‌زنان نزد وى رفتيم . عبدالله بن زبير به مجلس شبانه وى درون شد و من كنار در نشستم . عبدالله پيامى را كه به وى داده بودند ، به عايشه رساند . عايشه گفت : « سبحان الله ! من امر به بيرون رفتن ندارم . از همسران پيامبر كسى جز ام سلمه با من نيست . اگر او بيرون آيد ، من نيز با او بيرون مي‌آيم . » عبدالله نزد طلحه و زبير بازگشت و سخن عايشه را به آن دو رساند . به وى گفت : « نزد عايشه بازگرد . او بايد ام سلمه را همراه سازد ؛ زيرا بيش از ما بر وى نفوذ دارد . » عبدالله نزد عايشه بازگشت و اين پيام را به او داد .