الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )
45
نبرد جمل ( فارسى )
در پى درمان درد امت هستيم و عايشه نيز به اين كار شتافته است و تو از راه و روش او دور نيستي . » عبدالله بن عمر گفت : « اى دو مرد ! ميخواهيد مرا بفريبيد تا از خانهام بيرونم كشيد - چنان كه خرگوش را از لانهاش بيرون ميكشند - و سپس مرا طعمه على بن ابيطالب سازيد ؟ دست نگه داريد ، اى دو تن ! مردم با ستايش و وصال زيبارويان و دينار و درهم فريفته ميشوند ؛ اما من از ايشان نيستم . من در همان حال كه به خلافت دعوت ميشدم ، آشكارا آن را رها كردم . پس مرا واگذاريد و براى كار خود ، به سراغ ديگرى رويد ! » زبير گفت : « خداوند از تو بينياز است . » ( الفتوح ، 2 / 452 ) ابنحبان ( الثقات ، 2 / 279 ) و ابوحاتم ( اخبار الخلفاء ، 2 / 532 ) گزارش كردهاند كه در اين ماجرا ، طلحه گفت : « براى آن كه مردم را به سوى خود بكشانيم ، هيچ كارى مؤثرتر از آن نيست كه ابنعمر را با خود روانه سازيم . » پس طلحه نزد وى آمد و گفت : « اى ابوعبدالرحمن ! عايشه قصد اصلاحگرى ميان مردم را دارد . پس با ما روانه شو ؛ كه تو الگوى مايي . » ابنعمر گفت : « آيا مرا فريب ميدهيد تا از خانه بيرونم كشيد ، چنان كه خرگوش را از لانهاش بيرون ميكشند . . . ؟ » حفصه ميخواست همراه آنان حركت نمايد ؛ اما برادرش او را منع نمود آنان با حفصه بنت عمران [ دختر عمر ] نيز گفتگو نمودند تا همراهشان حركت كند . وى گفت : « رأى من تابع رأى عايشه است . » اما عبدالله بن عمر نزد وى آمد و به خدا سوگندش داد كه مبادا حركت نمايد . وى نيز در خانه نشست و به عايشه پيام داد كه برادرش او را از اين كار بازداشته است . عايشه گفت : « خداوند ابنعمر را بيامرزد ! » ( الثقات ، ابنحبان ، 2 / 280 ؛ تاريخ طبري ، 3 / 470 ؛ نهاية الارب ، 20 / 26 )