المحقق الأردبيلي

114

اصول دين ( فارسى )

پس ترك قول آن حضرت كردن و اعتماد بر چيزى ديگر كردن - كه به خاطر رسد - نه اجتهاد باشد بلكه ترك آن باشد مثل ترك قرآن . و همچنين ترك قول و فعل آن حضرت ؛ چه معنى ندارد كه حضرت كاغذ طلبد و گويد كه « چيزى بر آن نويسم كه به آن عمل كنيد بعد از من تا گمراه نشويد » و رد كنند آن‌را به اجتهاد و گويند : « ما را قرآن بس است » . و ديگر آنكه حضرت گويد كه « حق اين است كه شما در مدينه نباشيد » و ايشان گويند كه « نه ؛ حق ، خلاف اين است ، و اين اجتهاد باشد » . مجملا ، كاغذ طلبيدن كه سندى نويسد كه به آن عمل نمايند و فرستادن آن حضرت ايشان را بر وجهى كه منقول است ، نصّ است برامامت و خلافت حضرت امير بعد از او ، بلافصل ؛ و عدم استحقاق ايشان آن‌را ، خواه ايشان به اجتهاد ترك و منع كرده باشند و خواه به غيراجتهاد ، بلكه خواه مىرفتند و خواه نه . پس معلوم است كه اين جماعت قبول دارند كه آن حضرت ، نصب حضرت امير كرد و ليكن غلط كرد . پس ، ايشان كلام در نبوت دارند نه در امامت . و اين واضح است نزد هرعاقل كه اندك تأمل كند و تقليد پيشينيان نكند . و ديگر آنكه ، ابى بكر فرستاد به خانهء حضرت امير كه بيا و به من بيعت كن ، بعد از آنكه مردم به او بيعت كرده بودند مگر حضرت و بعضى بنى هاشم و اصحاب . و آن حضرت نرفت ؛ پس آتش به در خانهء او زدند كه در آن ، حضرت امير و فاطمه