المحقق الأردبيلي
111
اصول دين ( فارسى )
باوجود آن جماعت در مدينه ، ميسّر نمىشود و لشكر تعيين نمود و اسامه را سردار آن ساخت و اين سه كس را فرمود كه تابع اسامه باشند و با لشكر روند و اين معنى را مكرّر كرد و اسامه را گفت كه زود بيرون رو و اسامه از مدينه بيرون رفت و آن جماعت نرفتند به واسطهء آنكه دانستند كه غرض حضرت ، آن است كه امر خلافت به حضرت امير قرار گيرد . « 1 » و لهذا كه حضرت امير در همهء لشكرها حاضر مىبود بلكه سردار و فتح به دست او مىشد ، او را گذاشت و اسامه را بر ايشان حاكم ساخت و فرمود برويد با او . و از حاكم ساختن اسامه برايشان نيز فهم مىشود عدم استحقاق ايشان خلافت را . و در بعضى كتب مذكور است كه ايشان همراه رفتند و شب تنها بازگشتند و در منازل خود پنهان شدند تا ببينند كه كار حضرت به كجا مىكشد . و بعضى گفتهاند كه عايشه نزد پدر فرستاد كه « مرو ! كه حضرت پريشان است » . القصه ، كه مخالفت حضرت نمودند و نرفتند و كردند آنچه كردند و نگذاشتند كه حق به جاى خود قرار گيرد و هرچند كه حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله جهد كرد در مادهء خلافت حضرت امير ، به هم نرسيد : اول آنكه اختصاص ورزيد به آن حضرت به تربيت كردن او از كودكى و هميشه با خود داشتن و تعليم علم و فضل و صلاحيت
--> ( 1 ) . ر ك : الإرشاد ، ج 1 ، ص 180 - 184 ؛ شرح تجريد قوشچى ، ص 481 ؛ شرح نهج البلاغة ، ج 1 ، ص 159 - 161 ؛ تجريد الاعتقاد ، ص 246 ؛ اثبات الهداة ، ج 2 ، ص 351 ، 367 ؛ غاية المرام ، ص 602 - 606 .