المحقق الأردبيلي
542
حديقة الشيعة ( فارسى )
قوم و قبيله و اقرباء و عشيرهء من كه هفتاد هزار كساند با اسبان رهوار و دست و بازوى كارزار و به جود و كرم معروف و معتادند و از باقىماندگان قوم عادند ، ايمان مىآورند و خود را از اهل اسلام مىشمارند و از مواشى و انعام و خدم و عبيد و صامت و ناطق آن قدر هست كه زبان از اداى شكر آن عاجز است و همه نثار در راه كسى است كه ما را ممدّ و ناصر است . پس امير المؤمنين به او گفت : كجاست برادرت اى عجاج بن جلاجل بن ابى العصب بن سعد بن ممتع بن علاق بن وهب بن صعب بادى ؟ پس چون نسب خود را شنيد تعجب نموده گفت : اينك در هودجى است و همين دم با جمعى از خويشان مىرسند و اگر شفا يابد از پرستش بتان برمىگردند و به دين بنى عمّ تو در مىآيند . درين سخن بودند كه پيرزنى شترى را بر در مسجد رسانيده و شتر را خوابانيده پسر گفت : اينك محمل برادر من است ! امير المؤمنين عليه السّلام به نزد محمل رفته پسرى خوش موى ديد پسر را چون چشم بر آن حضرت افتاد زار زار بگريست به آواز حزين و دل اندوهگين گفت : « اليكم المشتكى و الملتجى يا اهل مدينة المصطفى » پناه به شما آوردهايم و شكوهء خود را به شما مىگوئيم اى اهل مدينهء رسول رب العالمين . حضرت امير المؤمنين عليه السّلام او را دلدارى نموده تسكين داد و فرمود : بعد از اين ترسى و باكى مدار و خاطر خود را جمع دار كه بدها گذشت و غمها به شادى مبدّل گشت و امر نمود تا منادى ندا كند كه مردمان بعد از نماز عصر در بقيع جمع آيند تا امر عجيبى كه هرگز مثل آن نديدهاند مشاهده نمايند . حذيفه گويد كه در آن وقت كه خلق مدينه در بقيع جمع آمده بودند امير المؤمنين با ذو الفقار حاضر شد و چون قريب به غروب رسيد ديديم كه دو آتش از دور پيدا شد يكى از ديگرى كمتر ، على عليه السّلام رو به آن آتش كرده به ميان آتشى كه كمتر بود داخل شده ناپديد شد و آن دو آتش بهم مىرسيدند چنانچه دو لشكر بهم مىزدند و دود و صاعقه بلند شد و صداهاى مهيب چون صداى رعد از آتش بر