المحقق الأردبيلي
543
حديقة الشيعة ( فارسى )
مىآمد و مردم در ترس و خوف و رعب بودند و اضطراب تمام به دلها رسيد مردم در اضطراب افتادند و دمبهدم صداى رعد و صاعقه زياده مىشد و هيچكس نمىدانست كه چه مىشود و چه واقعه روى خواهد داد و تمام شب اين صحبت واقع بود تا صبح شد و مردمان از على عليه السّلام مأيوس شدند و منافقان جزم به هلاكش كردند كه ناگاه آتشها فرو نشست و دودها بر طرف شد و از آن رعد و برق اثرى نماند و امير المؤمنين ظاهر شد سرى در دست داشت كه طول آن يازده انگشت بود و چشمى در ميان پيشانى آن سر بود و امير المؤمنين عليه السّلام موى آن سر را در دست داشت و آن مو از بابت موى سباع بود و به نزد محمل آن جوان رفته فرمود كه برخيز به رخصت حق تعالى كه بر تو بعد از اين كوفتى و المى نخواهد بود . پس پسر برخاسته دستها و پايهايش صحيح و سالم شد و در حركت آمد و در پاى مبارك آن حضرت افتاده مىبوسيد و مىگفت : دست دراز كن تا به دست تو مسلمان شوم كه من گواهى مىدهم كه خدا يكى است و به غير او خدائى نيست و محمد رسول خداست و تو ولى خدا و وصى مصطفى مىباشى . پس آن دو پسر و هر كه با ايشان آمده بودند به تمامى مسلمان شدند و مردمان مبهوت شده بودند و در آن خلقت عجيب مهيب كه آن سر داشت متعجب و متحير مانده بودند جمعى آن حضرت را قسم دادند كه به خدا تو را قسم مىدهيم كه بفرمائى اين سر كيست و اين قصه چيست ؟ پس آن حضرت فرمود كه اين سر عمرو بن خيل بن لا قيس بن ابليس لعين است او را دوازده هزار جنى پيرو و مطيع بودند و او با اين پسر كرده بود آنچه مشاهده نموديد و من با ايشان مقاتله نمودم و به اسلامشان دعوت كردم چون قبول نمىكردند به آن اسمى كه موسى بن عمران بر عصا خواند اژدها شد و بر بحر خواند دوازده چشمه شد تا از هر چشمه جمعى به كنار رسيدند ، با ايشان عمل نمودم و همه را بكشتم تا يكى نماند ؛ پس اى مسلمانان ! چنگ زنيد به فرماندارى خدا و رسول خدا تا راه راست يابيد .