المحقق الأردبيلي
729
حديقة الشيعة ( فارسى )
حق تعالى ترا امر نكرده كه فرمانبردار ما باشى ؟ ملك الموت در جواب گفت : بلى ، يعنى چنين است . گفت : « فانى آمرك ان تؤخر امرها عشرين سنة » ؛ يعنى پس من تو را امر مىنمايم كه بيست سال ديگر او را مهلت دهى . گفت : « السمع و الطاعة » ؛ يعنى شنيدم و فرمانبردارم . بعد از آن هر دو از نزد من بيرون رفتند و آن شخص دو جامه چنين و چنين پوشيده بود و عمامهاى چنين در سر داشت و نشانههاى امام عليه السّلام را به من گفت به نحوى كه من به خدمتش رسيده بودم . من به او گفتم كه چون به خدمت امام عليه السّلام رسيدم از احوال تو پرسيد . من گفتم محتضرش گذاشتم . تأمّلى فرموده بعد از لمحهاى گفت برو كه حق تعالى او را شفا داد و در آن ساعت كه متأمّل بوده است از حق تعالى شفاى تو را مىخواسته است و با ملك الموت در گفت و شنيد بوده - سلام اللّه عليه - . و ايضا از على بن حمزه روايت نموده « 1 » كه گفت : در خدمت آن حضرت به مكه مىرفتم در منزلى در زير نخل خشكى نشستيم ديدم كه نظر بر آن درخت انداخت و لب مبارك را بجنبانيد بعد از آن فرمود : اى درخت ، ما را از آنچه خداى تعالى در تو به جهت روزى بندگانش مقرر ساخته بخوران . ديدم كه آن درخت پربار شد و خرمائى كه از آن بهتر نخورده بوديم از درخت مىريخت و ما به خوردن آن مشغول بوديم . مردى اعرابى آنجا حاضر بود چون اين معجزه ديد مىگفت سحرى ديدم كه از آن بزرگتر سحر نمىباشد . پس آن حضرت فرمود كه ما ورثهء انبيائيم ، در ميان ما سحر و ساحر و كاهن نبوده بلكه هرچه مىخواهيم و دعا مىكنيم حق تعالى اجابت مىكند ؛ اگر خواهى دعا كنم تا تو مسخ شده به صورت سگى شوى و به خانه خود روى و دم بجنبانى و تو را از خانه بيرون كنند ! اعرابى از كمال جهلى كه داشت گفت : بلى ! مىخواهم كه اينطور دعا كنى . آن حضرت لب مبارك جنبانيد اعرابى فى الفور به صورت سگى
--> ( 1 ) . كتاب الخرائج ج 1 ، ص 296 .