المحقق الأردبيلي
712
حديقة الشيعة ( فارسى )
برخاسته وضو ساخت و دو ركعت نماز گزارد و رداى رسول خدا را به دوش افكند و روانه شد و ما ، در خدمتش رفتيم تا به مكانى كه آن جوان را بر سرير خوابانيده بودند رسيديم . پس امام عليه السّلام فرمود : يا فلان بن فلان ! آن جوان گفت : لبيك يا بن رسول اللّه ! و بنشست و شربت سويق طلبيد آن حضرت جرعهاى از آنچه خواسته بود به او داده پرسيد كه احوال خود بگو . گفت : در آن شك ندارم كه روح مرا قبض كرده بودند و از جملهء موتى شدم و الحال آوازى شنيدم كه از آن خوشتر آوازى هرگز به گوش من نرسيده بود هاتفى گفت روح اين جوان را به تن وى بدميد كه محمد بن على او را از ما ، درخواست كرده ؛ و بعد از آن مدتها در دنيا زيست نمود . و ايضا از عبد الرحمن بن كثير مروى است « 1 » كه در راه مدينه در منزلى در پاى درخت خشكى منزل كرديم ديديم كه آن حضرت لب مبارك جنبانيد مقارن آن حال خرماى بسيار در آن درخت بهم رسيده سرخ و زرد از آن درخت مىريخت و ما از آن مىخورديم . و ايضا در كشف الغمّه « 2 » و ديگر كتب مناقب و سير مسطور و مروى است كه محمد بن مسلم از ابى عيينه روايت نموده كه گفت : در خدمت ابو جعفر عليه السّلام بودم كه مردى آمد و گفت : يا بن رسول اللّه ! من از اهل شامم و هميشه تولّاى من به شما اهل بيت بوده و پدرم - كه خدا بر او رحمت نكناد - تولّا به بنى اميّه مىكرد و از دوستان ايشان بود و مرا به سبب دوستى شما دشمن مىداشت و به غير از من فرزند نداشت و مالش را از من پنهان نمود و بعد از او هرچه تفحص نمودم اثرى از آن مال نيافتم و مىدانم كه در موضعى چنانچه من ندانم دفن نموده . پس آن حضرت فرمود : مىخواهى كه پدرت را به تو نشان دهم كه خود او را ببينى و از او بشنوى ؟ آن مرد گفت : مىخواهم كه او را ببينم كه هم نشان مال بيابم و
--> ( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 188 . ( 2 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 193 و 194 .