المحقق الأردبيلي

713

حديقة الشيعة ( فارسى )

هم اثر دوستى بنى اميه را به او بنمايم . امام عليه السّلام ورق سفيدى برداشته بر او چيزى نوشت و به انگشتر خود مهر نموده گفت : امشب به گورستان بقيع شو و « دزجان » را ندا كن ، مردى به نزد تو خواهد آمد اين نامه را به او بده . پس روز ديگر به خدمت امام عليه السّلام رفتم و همه شب در فكر بودم كه آيا آن مرد چه ديده باشد ، بعد از رفتن من ، به لمحه‌اى آن شخص دستورى خواست و چون در آمد گفت : خدا داناتر است كه علم خود را به نزد كه گذارد ، ديشب نامه را بردم و چون به ميان بقيع رسيدم و « دزجان » را آواز دادم مردى با دستارى سفيد كه بر سر داشت پيدا شده گفت : چه حاجت دارى ؟ نامه را به وى دادم گفت : مرحبا به رسول حجت حق تعالى و چون نامه را خواند گفت : دوست مىدارى كه پدرت را ببينى ؟ گفتم : بلى . گفت : همين جا باش و او رفته بعد از لمحه‌اى مرد سياهى را كه رسن سياه در گردن داشت و زبان از دهنش بيرون آمده بود و پيراهن سياهى پوشيده همراه آورده و گفت : اين است پدر تو كه زبانه آتش و دود جهنم رنگ و روى او را گردانيده . گفتم اى پدر ! و اين چه حالت است ؟ ! گفت : دوستى بنى اميّه و دشمنى اهل بيت رسول خدا كه امروز از آن پشيمانم مرا به اين حال انداخته ، خوشا حال تو كه بينا بودى و رستگار گشتى و از عذاب رستى برو به فلان موضع و زمين را بكن و صد و پنجاه هزار دينار دفن كرده‌ام پنجاه هزار دينار از آن به محمد بن على ده و باقى را خود ضبط كن كه حق تست . اكنون رخصت مىخواهم كه آن مال را بياورم . پس برفت . بعد از چندى از امام عليه السّلام شنيدم كه فرمود : آن زر را آورده بعضى در وجه قرض و به بعضى از آن زمينى خريدم و آن شخص را از پشيمانى كه از تقصير در دوستى ما داشت نفع كلى رسيد و از آن نفع كه به ما رسانيد نفع كلى يافت . و ايضا در كشف الغمّه « 1 » از فيض مطر روايت نموده‌اند كه او گفت : به خدمت آن حضرت رفتم كه از او سؤال نمايم كه آيا در محملى نشسته باشى و بر شتر سوار

--> ( 1 ) . كشف الغمّه ج 2 ، ص 350 .