المحقق الأردبيلي

711

حديقة الشيعة ( فارسى )

خواست كه من به جهت تعظيم و اجلال تو در خدمت تو مقصّرم و حد خود نمىدانم كه در خدمت شما بنشينم و اين خبر را كه داود داده و از شما نقل مىكند مىخواهم كه از شما بشنوم . پس آن حضرت فرمود كه چنان است كه شنيده‌اى . گفت : ما را ملك و حكومت مىرسد با وجود شما ؟ فرمود : بلى . گفت : بعد از من به فرزندان من خواهد رسيد ؟ فرمود : بلى با ملك بازى خواهند كرد فرزندان شما چنانچه طفلان با گوى بازى كنند ! گفت : مدت حكومت بنى اميه بيشتر است يا مدت حكومت ما ؟ فرمود : از شما . دوانقى تعجبها نموده خوش‌حال شد و اندك مدتى بيش برنيامد كه دولت از بنى اميّه برگشت و به ايشان قرار گرفت و سبب و واسطهء آن عن قريب ان شاء اللّه درين كتاب مذكور خواهد شد . و ايضا مشهور است « 1 » كه مفضّل بن عمر گفت كه در خدمت امام محمد باقر عليه السّلام بودم كه در ميان مكه و مدينه به قافله‌اى رسيديم و در آن ميان مردى بود كه درازگوشش مرده بود و متاعش بر زمين مانده مىگريست و چون نظرش بر آن حضرت افتاد به جزع در آمده گفت : يا بن رسول اللّه ! نه باربردارى دارم و نه قوّت رفتارى و مىترسم كه رفيقان بروند و من درين صحرا تنها بمانم . آن حضرت دست به دعا برداشته لب مبارك بجنبانيد فى الحال درازگوشش زنده شده آن مرد خوش‌حال شده از آن سرگردانى خلاص شد . و ايضا مروى است « 2 » كه جوانى از اهل شام هر روز به خدمت آن حضرت آمدى و بسيار نشستى و گفتى مرا محبت و دوستى شما به اينجا مىآورد . بعد از آن چند روزى نيامد ، پس روزى كسى خبر آورد كه آن جوان شامى بيمار بود و امروز وفات كرد و وصيت نموده كه شما بر وى نماز كنيد . امام عليه السّلام فرمود كه چون او را بشويند و بر سريرش گذارند مرا خبر دهيد . پس چون خبر آوردند آن حضرت

--> ( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 184 . ( 2 ) . مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ، ص 186 .