المحقق الأردبيلي
688
حديقة الشيعة ( فارسى )
نداد و چون به خدمت آمد فرمود : آيا تو آواز مرا نشنيدى ؟ گفت : شنيدم ! پرسيد : پس چرا جواب ندادى ؟ گفت : به جهت آنكه از تو ايمن بودم ! فرمود كه « الحمد للّه الذي جعل مملوكى يأمننى » ؛ يعنى حمد مرا آن خدائى را كه مملوك مرا از من ايمن گردانيده نه ترسان . و آزادش نمود . « 1 » و از معجزاتش اينكه در كشف الغمّه از شهاب زهرى نقل نموده « 2 » كه گفت : عبد الملك مروان [ نامهاى ] از شام به مدينه فرستاد كه او را به شام برند . آن حضرت را در غل و زنجير كرده از مدينه بردند و موكّلان بر او گماشتند و من از موكّلان التماس كردم كه رخصت سلام بدهند و چون به خدمتش رسيدم او را با غل و زنجير ديدم گريستم و گفتم : دوست مىدارم كه اين غل و زنجير بر من باشد و شما را اين آزار نباشد . تبسم نموده فرمود كه اى زهرى ! ترا گمان آن است كه مرا اين غل و زنجير آزار است ، نه چنين است و دست و پاى خود را از زنجير بيرون آورد گفت : چون شما را اين چنين چيزها پيش آيد عذاب خدا را به خاطر بگذرانيد و از آن انديشه كنيد و ترا خاطر جمع باد كه من بيش از دو منزل با اين جمع همراه نيستم . پس روز سيّم ديدم كه موكّلان سراسيمه به مدينه برگشتند و از پى او مىگردند و نشان نمىيابند و مىگويند : به دور او نشسته بوديم كه به يك بار غل و زنجير را ديديم كه بر جاى اوست و او پيدا نيست . پس من به شام رفتم و عبد الملك مروان مرا ديد و احوال او را از من پرسيد آنچه ديده بودم نقل كردم . گفت : و اللّه كه همان روز در پى او مىگشتند به خانهء من آمد و به من خطاب فرمود كه « ما انا و انت ؟ » ؛ يعنى تو را با من و مرا با تو چهكار است ؟ من گفتم : دوست مىدارم كه با من باشى ! فرمود كه من دوست نمىدارم كه با تو باشم و از پيش من بيرون رفت . به خدا قسم كه چنان هيبتى از او به من رسيد كه چون به خلوت آمدم جامهء خود را
--> ( 1 ) . مناقب ابن شهر آشوب 4 / 157 . ( 2 ) . كشف الغمه 2 / 288 .